لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عطر شقایق از بنفشه و آرام
رمان عطر شقایق سرگذشت دختریه که برای قاچاق جنسی دزدیده میشه.
مقداری از متن رمان عطر شقایق :
من دختر آخر خانواده بودم.
پدرم یه گاراژ مکانیکی متوسط، تو یه شهر بین راهی شمال داشت.
مادرم رو تو ۱۲ سالگی بخاطر سرطان سینه از دست دادم.
پدرم همه زندگیش رو خرج مادرم کرد
اما آخرش، هم مادرم رفت و هم زندگی ما…
از بعد فوت مادرم، پدرم شبانه روز کار میکرد.
هر دو خواهرم رو تو ۱۹ سالگی شوهر داد
اما من میگفتم میخوام درس بخونم و از این شهر برم.
دوست نداشتم مثل خواهر هام، تا ابد اسیر این شهر باشم
و زندگی روزمره ام تکرار شه…
دوست داشتم برم جاهای بزرگتر رو ببینم.
پدرم قبول کرده بود اگر جای دولتی نزدیک قبول شم اجاره بده برم.
سال اول کنکور رتبه بدی آوردم و جایی دولتی قبول نشدم.
دومین سال بود پشت کنکور بودم.
عید بود.
طبق معمول که من و بابا خونه بودیم.
بابا سر مکانیکی بود و من تو حیاط داشتم باغچه سبزیجاتم رو مرتب میکردم.
بابام اهل معاشرت نبود.
از بعد فوت مامان، بدتر هم شده بود.
من هم به اجبار همیشه خونه بودم.
حتی تو کل عید، حتی روزهای تعطیل بابام میرفت مکانیکی که پایین خونمون بود.
خونه ما یه خونه نقلی دو خوابه، طبقه بالا بود.
پشت هم یه حیاط باغ مانند داشتیم، که تا پایین شیب دامنه ادامه داشت.
این منطقه همه خونه ها و مغازه ها اکثرا اینجوری بود.
ما آخرین خونه این راسته بودیم و یه سمت دیوار باغمون فقط پرچین بود و از بیرون دید داشت.
سرگرم بودم که صدای صحبت بابا رو شنیدم.
خوشحال شدم بعد چند روز که مشتری نداشت، انگار یه مشتری اومده بود.
میشنیدم که بابا میگفت
– یه نگاه میندازم! من تخصصم این ماشینا نیست!
اما مرد جواب میداد جایی باز نیست…
شما نگاه کن
شاید گیرش پیدا شد
۴ ساعت راه مونده و ماشین مدام جوش میاره!
بابا گفت راه میندازه کارشون رو
تو ذهنم داشتم فکر میکردم از اینجا دارن کجا میرن که ۴ ساعت مونده…
تو این فکر بودم، که مرد از بابا پرسید
– شما سرویس دارید؟
بابا گفت
– تو باغ هست… پشت گاراژ… از کنار برو!
داشتم فکر میکردم منظورش از سرویس چیه که تو باغ هست!
یهو انگار مغزم لود شد.
سرویس منظورش توالت بود! که تو باغ، یعنی جایی که من هستم بود!
از جا پریدم تا برم داخل
اما دیر بود…
مرد وارد باغ شد و با بلند شدن هم زمان من، نگاهش افتاد رو من!
طبق عادت، باید میدوییدم سمت پله ها و از پله ها میرفتم بالا…
اما محو این مرد شدم.
قد بلند با موهای مرتب نسبتا روشن!
چشم های روشن!
صورت بی نقص
تیپ به روز
و نگاهی که تو یه لحظه، کل وجود منو انگار چک کرد…
من تو این شهر کوچیک، که اکثر پسر های دورم مغازه دار یا کشاورز بودن، تا حالا کسی با این تیپ و قیافه از نزدیک ندیده بودم…
انگار انقدر مرتب و خوش رنگ و لعاب بودن طبیعی نبود!
نگاهش برگشت تو چشم هام و به خودم اومدم.
زود از پله ها رفتم بالا!
قلبم تند میزد.
به خودم تو آینه نگاه کردم و دوست داشتم خودمو بکشم!
موهام که دو طرف بافته بودم از بین بافت اومده بود بیرون
چون میخواستم تو باغچه کار کنم یه تیشرت رنگ و رو رفته تنم بود. با دامن گلدار بلند که خودم دوخته بودم .
خودم لاغر بودم. این لباس منو لاغر تر هم میکرد!
آهی کشیدم و رفتم تو آشپزخونه
انگار حالا تیپ دیگه بودم فرقی میکرد!
مثلا میخواست این پسر با این تیپ و قیافه یه نگاه عاشق من شه!
از پنجره آشپزخونه به بیرون نگاه کردم.
میخواستم ببینم ماشینش چیه
یا دیدن یه ماشین شاسی بلند خیلی بزرگ، که اسمش رو نمیدونستم ابروهام بالا پرید.
اوه…
نه دیگه! اینا از اون پولدار های ترسناک بودن.
آهی کشیدم.
مشغول غذا درست کردن شدم.
اما تو سرم همش این فکر بود
انقدر پولدار بودن چطوریه؟
الان این پسره عاشق یه دختر بشه براش چکار ها میکنه؟؟
چه دختری عشق چنین پسری میشه؟
چرا ما باید انقدر عادی باشیم
اونا انقدر پولدار!
چرا بعضیا انقدر پولدار!؟
پدر من که کم کار نمیکنه!
چرا باید تهش من، به عنوان دخترش نتونم یه دانشگاه غیر دولتی برم؟
غذا آماده بود.
از پنجره نگاه کردم ببینم مشتری بابا رفته یا نه
اما ماشینش هنوز بود!
پسره هم کنار ماشین بود.
مثل یه ریسمان نامرئی تا نگاهش کردم، انگار نگاهم اونو کشید سمت من
چون به بالا نگاه کرد و چشم تو چشم شدیم.
سریع عقب پریدم.
قلبم تند میزد.
نفس عمیق کشیدم تا آروم شم.
گوشی تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به موبایل بابا
سریع جواب داد و گفت
– نهار حاضره؟
– بله! میآید بالا!؟
– آره، حجاب کن یه مهمون هم داریم!
جا خوردم.
هیچوقت بابا کسی رو نمی آورد بالا برای نهار! هیچوقت! حتی اگر از فامیل کسی پیشش بود!
قبل اینکه من جواب بدم، بابا قطع کرد.
نمیدونستم سفره بندازم یا برم لباس عوض کنم؟
دوییدم تو اتاق خواب
مانتو و شلوار پوشیدم و شال گذاشتم.
معمولا مهمون میومد من دامن و بلوز بودم با شال
اما حس میکردم جلو این پسره، سختمه با دامن…
انگار دوست داشتم به روز تر باشم.
پشتی ها رو مرتب کردم.
سفره رو گذاشتم تو اتاق
بشقاب و قاشق گذاشتم و دوغ و ماست و سالاد
منتظر موندم تا بابا بیاد، بعد پلو و خورشت رو بکشم
اما خبری نشد.
دوباره از پنجره نگاه کردم.
ماشین پسره نبود.
تو ذوقم خورد.
اشتباه کرده بودم
حتما منظور بابا از مهمون، این پسره نبود!
هنوز سر پنجره بودم که در باز شد.
بابا اومد تو و بلند گفت
– یا الله!
اومدم بیرون از آشپزخونه
سلام کردم به بابا و پسره از پشت بابا پیداش شد.
دلم ریخت!
سلام کرد.
لب زدم سلام و برگشتم تو آشپزخونه
بابا بفرما زد بشینه
خودش نشست.
تلویزیون روشن کرد و گفت
– ببینیم دنیا دست کیه!
پسره گفت
– والا دست هر کیه داره بد میچرخونه دنیارو.
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان زندگی بنفش 1 از بنفشه
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان زندگی بنفش 2 از بنفشه
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان چشمان از بنفشه و نگار
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان به طعم تمشک از بنفشه و رعنا
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان حس گمشده از بنفشه
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان حریر و حرارت از بنفشه و رعنا
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شوکای من از بنفشه و نگار
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عشق و خاکستری از بنفشه و آرام
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان نغمه شب از بنفشه و آرام
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان انتهاج از بنفشه و رعنا
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان آتش محبوس از بنفشه و نگار