نحوه دانلود رمان پرتقال شیرین
نحوه دانلود رمان پرتقال شیرین معرفی رمان پرتقال شیرین : رمان پرتقال شیرین روایت دختر جوانی‌ست که جلوی خانواده‌اش ایستاده و اجبار آن‌ها را نمی‌پذیرد. نویسنده در کتابش، از اشتباهات والدین و پیامدهایش می‌گوید. اشتباهاتی که با پافشاری برای تعیین سرنوشت و آینده‌ی فرزندان شکل مخوفی به خود می‌گیرد. در ادامه از قضاوت‌های ناروا و تهمت‌ها می‌گوید و در نهایت از عدم ...

نحوه دانلود رمان پرتقال شیرین

معرفی رمان پرتقال شیرین :

رمان پرتقال شیرین روایت دختر جوانی‌ست که جلوی خانواده‌اش ایستاده و اجبار آن‌ها را نمی‌پذیرد. نویسنده در کتابش، از اشتباهات والدین و پیامدهایش می‌گوید. اشتباهاتی که با پافشاری برای تعیین سرنوشت و آینده‌ی فرزندان شکل مخوفی به خود می‌گیرد. در ادامه از قضاوت‌های ناروا و تهمت‌ها می‌گوید و در نهایت از عدم آگاهی و گرفتن تصمیم اشتباه، در نتیجه‌ی تمام این فشارها بر شخص صحبت می‌کند. قلمِ نویسنده، شیوا و روان و راوی اول شخص می‌باشد. نویسنده توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی و داستان پردازی‌ بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان با 504 صفحه، در سال 1400 از نشر شقایق منتشر شده است.

 

مقدمه رمان پرتقال شیرین :

زندگی را وقتی فهمیدم که فراز و نشیب های زیادی را طی کرده بودم، وقتی توانستم خوشبختی را مزه مزه کنم که بدبختی را چشیده بودم، وقتی معنی آزادی را حس کردم که از اسارت بیرون آمده بودم، وقتی عشق را فهمیدم که تو را دیدم، من همان پرتقال شیرینم که بعد از تو شیرینی اش را از دست داد.

 

خلاصه رمان پرتقال شیرین :

نیلا، دختر جوانی‌ست که برای رسیدن به آرزوهایش و تن ندادن به ازدواجی اجباری، جلوی خانواده‌اش می‌ایستد و قدم در راهی می‌گذارد که باعث طرد شدن‌اش از خانه و همه‌ی آشنایانش می‌شود. او با جسارت و قدرت به راهش ادامه می‌دهد و درست در زمانی که در بحرانی‌ترین زمان زندگی‌اش به سر می‌برد، با یک آشنای قدیمی رو به رو و وارد مرحله‌ی سخت‌تری از زندگی می‌شود…

 

مقداری از متن رمان پرتقال شیرین :

ساعت نزدیک دو شب بود و تمام مغازه های اطراف بسته بودند، نگاهم به چراغ قرمز چهارراه گره خورده بود، هیچ ماشینی از روبه روی تاکسی زردرنگی که درونش بودم رد نمی‌شد، اما باید صبر می‌کردم تا چراغ سبز شود، این هم یکی دیگر از قوانینی بود که از آن متنفرم بودم. بالاخره راننده تاکسی تصمیم گرفت از خیر سه ثانیه‌ی باقی مانده بگذرد و پایش را روی پدال گاز فشار بدهد. یکی یکی کوچه ها را طی کرد و وقتی به کوچه شماره هجده رسید، گفتم:
ـ خیلی ممنون، همین جا پیاده می‌شم.
در کیف پول چرمی مشکی ام را باز کردم و اسکناس‌هایی را که بیشتر از یک سال بلاتکلیف نگه‌شان داشته بودم به پیرمرد تحویل دادم. چمدان مشکی رنگم را از صندوق عقب ماشینش درآورد و جلوی پایم گذاشت. دسته‌ی چمدانم را به بیرون کشیدم، صدای چرخیدن چرخهای آن روی آسفالت بلند شد، با دیدن اسم کوچه لبخندی روی لبم آمد. کوچه‌ی “اقاقیا” همان کوچه ای که در فصل بهار گل‌های یاس از اولین خانه بیرون می آمد و کنار تابلوی کوچه جا خوش می‌کرد. دسته‌ی چمدانم را کشیدم و از کنار خانه ها رد شدم، انگار زمان زیادی نگذشته بود از روزهایی که خودم را به سختی توی فوتبال پسرها جا می‌دادم و پرستو چه قدر از دستم عصبانی می‌شد که از خیر بازی کردن با او می‌گذشتم. به پنجمین خانه از سمت چپ رسیدم، هنوز هم در خانه سفید رنگ بود و روی آجرهای سه سانتی اش با اسپری نوشته شده بود “آشغال نریز” از تک پله‌ی جلوی در بالا رفتم. یک سالی گذشته بود از آن وقتی که ساعت سه شب پاورچین پاورچین از خانه بیرون رفتم یا بهتر است بگویم فرار کردم و حالا همین فرار موجب می شد که در مقابل فشردن آن زنگ قدیمی تردید داشته باشم. می‌دانستم راهی برای بازگشت به این خانه باقی نگذاشته ام ولی می‌خواستم شانسم را امتحان کنم. انگشتم را آرام روی زنگ فشردم و سریع برداشتم، قلبم بی تابانه بر سینه ام می‌کوبید و فکر این که از این خانه رفته باشند دیوانه ام می‌کرد. با دلهره ضربه ای به در زدم که صدای خواب آلود نیلا از پشت آیفون آمد، سعی کردم بغض صدایم را پنهان کنم، ولی با لرزشی که به صدایم موج می انداخت، گفتم:
– نیلا منم! در رو باز کن!
چند ثانیه ای گذشت ولی این چند ثانیه برای منی که تمام وجودم مملو از دلهره بود انگار لحظه های قبل جان دادن بود. در باز شد و نیلا با چهره ای متعجب نگاهش را به من دوخت، چه قدر دلم برای چشم‌های قهوه ای اش که به بابا رفته بود تنگ شده بود! چه قدر دلم می‌خواست موهای فرفری اش را شانه بزنم و برایش ببافم، چه قدر دلم از همه چیز پر بود و چه قدر دلتنگ مسخره ترین چیزهای این کوچه و خانواده بودم، روزی که از اینجا رفتم حتی فکرش هم نمی‌کردم که روزی پشیمانی به سراغم بیاید. صدای عصبانی مامان من را از فکر بیرون کشید.
– کیه این وقت شب؟

نیلا زبانش بند آمده بود و مات به من نگاه می‌کرد. صدای پای مامان را می شنیدم که هر ثانیه نزدیک تر می‌شد انگار همان دمپایی های مشکی همیشگی پایش بود، نزدیک تر شد و نیلا را به عقب هل داد، با چادر نماز گل گلی اش رو به روی در ایستاد، چشمش که به من افتاد خواب از چشم هایش پرید و مات به صورتم نگاه کرد از شرم نمی توانستم به چشم هایش نگاه کنم ولی می‌توانستم لرزش دست‌هایش را از زیر چادر حس
کنم و اشکی شدن چشم‌هایش را حدس بزنم، منتظر بودم داد بزند و جوری هوار بکشد که کل همسایه ها از خواب بیدار شوند یا حداقل سیلی بزند تا کمی آرامش کند، ولی او هیچ کاری نکرد، فقط چند لحظه ای نگاهم کرد و در را محکم به هم زد، شاید به نظرش مستحق جیغ و فریاد هم نبودم.
اشک هایم گونه هایم را خیس کرده بودند، روی سکوی سنگی افتادم و صدای گریه ام بلند شد، با دستم ضربه ای به در زدم و گفتم:
ـ مامان! در رو باز کن همه چیزو برات توضیح… مامان…
نفسم گرفته بود، می‌دانستم تلاش‌هایم بی فایده است، ولی تلاش می‌کردم، درست مثل تیمی در فوتبال که می‌داند بازنده است، اما در دقیقه نود هم می دود. ولی من نمی‌دویدم، من داشتم زیر این همه مشکل جان می‌دادم. سرم را به در تکیه دادم، نمی‌توانستم به گذشته فکر نکنم، قرار گرفتن بین خانواده و هدف و آرزویم من را به این حال در آورده بود.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان پرتقال شیرین :

رمان پرتقال شیرین از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی رعنا رستگار :

رعنا رستگار، متولد 1381، نویسنده‌‌ی نوقلم ایرانی می‌باشد. ایشان یک کتاب با انتشارات شقایق به چاپ رسانده و در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت می‌کند.

 

آثار رعنا رستگار :

رمان پرتقال شیرین – انتشارات شقایق

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=2988
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!