نحوه دانلود رمان آهو
نحوه دانلود رمان آهو معرفی رمان آهو : رمان آهو به قلم اعظم خدنگ، داستان زندگی مردی به نام جاوید است که همسر خودش را در یک سانحه‌ی تلخ از دست می‌دهد. به خاطر افسردگی شدید خودش و بچه هایش و البته بیماری پدرش مجبور به نقل مکان می‌شود اما بعد از مدتی پدرش هم میمیرد. در رمان آهو به قلم اعظم خدنگ، داستان ...

نحوه دانلود رمان آهو

معرفی رمان آهو :

رمان آهو به قلم اعظم خدنگ، داستان زندگی مردی به نام جاوید است که همسر خودش را در یک سانحه‌ی تلخ از دست می‌دهد.
به خاطر افسردگی شدید خودش و بچه هایش و البته بیماری پدرش مجبور به نقل مکان می‌شود اما بعد از مدتی پدرش هم میمیرد.
در رمان آهو به قلم اعظم خدنگ، داستان از جایی شروع می‌شود که پای پرستار کم سن و سالی به خانه‌‌ی جاوید باز می‌شود.
دختری به نام آهو که زیبایی‌اش چشم او را میگیرد.
کم کم به او نزدیک می‌شود و…
رمان در ژانر عاشقانه و خانوادگی نوشته شده است. روایتی زیبا و نثری قوی دارد.

 

مقدمه رمان آهو :

من و تو مثل درختان نیمه‌جان بودیم
کنار زندگی و مرگ توأمان بودیم
نه شوق داشتن آفتاب داشته‌ایم
نه فکر بارشی از سوی آسمان بودیم
اگرچه باد بهاری به سوی ما نوزید
همیشه خالی از اندیشه‌ی خزان بودیم

 

خلاصه رمان آهو :

رمان آهو به قلم اعظم خدنگ، داستان زندگی دختری به نام آهو است که به عنوان پرستار وارد خانه‌ی مردی به نام جاوید می‌شود.
بعد از مدتی متوجه‌ی علاقه‌ی جاوید به خودش می‌شود و…

 

مقداری از متن رمان آهو :

گره ی کراواتش شل شده بود. دکمه های اول پیراهنش را باز کرد و انگشتانش را از بازی یقه داخل فرستاد و
چنگی به عضلات گرفته ی گردنش زد. آرش پا روی پا انداخته بود و براندازش می کرد. گوشه ی ابرویش بالا
رفت: چته زل زدی به من؟
– به هر کی رو زده بودم نه نمی گفت.
تکیه داد به کاناپه و گوشی موبایلش را لمس کرد: جایی کار دارم … نمی تونم بیام
– کجا؟!
نیم نگاهی به ساعت انداخت. دو ساعت زمان داشت تا به قرارش برسد.قبل آن هم باید تا خانه می رفت
– تو ذاتت جاوید… کجاها می پری که من نمی دونم!
اخم کرد:میرم برای تمدید قرارداد … باید به تو جواب پس بدم؟
آرش پقی خندید: تمدید قرارداد؟! نگووو … جیگرم کباب شد!
بی حوصله ایستاد و کتش را از پشت صندلی برداشت: من دارم می رم.
– من فقط بدونم تو این آخر هفته ها کجا تمدید قرارداد داری … فقط بدونم … یعنی هر هفته تمدید قرارداد؟!
با کجا اون وقت؟!
نیشخندی به لبش آمد و بی توجه به آرش لپ تاپش را خاموش کرد.
– جون جاویدتو کت من نمیره این چرت و پرتا، ولی خوب فعلا بی خیال میشم!
از کنارش رد شد: کار خوبی می کنی پسرم …
– پسرم و کوفت! حداقل برای فردا برنامه نذار بریم بیرون.
برگشت و با انگشت روی پیشانی آرش فشار آورد: زیادتر از کوپنت حرف می زنی … حواست هست؟!
– میری خونه دیگه..
سر تکان داد و راه افتاد. آرش هم خودش را رساند: منو سر راه برسون، ماشین ندارم.
– عجله دارم …
– بابا سر راهت منو هم پیاده کن.
– مسیرمون یکی نیست..
– کسی بهت گفته خیلی عوضی هستی؟!
از راهرو گذشت و چند پله پایین رفت تا به آشپزخانه رسید: آقا جابر … من دارم میرم. فردا صبح سفارشارو
میارن. حواستون باشه مثل دفعه ی قبل نشه!
– چشم آقا … چشم.
کنار درب ورود و خروج کارکنان رستوران ایستاد و نگاهی به داخل انداخت. کم و بیش میزها خالی می
شدند.آرش هم کنارش ایستاد: گیسو رو یادته؟!
چشمانش را ریز کرد. پسر بچه ای با چنگالش افتاده بود به جان رومیزی. پووف کلافه ای کشید. آرش غر
زد:اسکروچ!! ول کن اینا رو … می گم گیسو رو یادته؟
برگشت و چشم غره ای به آرش رفت: چی می گی برای خودت؟!
آرش ابرو بالا برد و خندید: گیسو کمند … دختر بابا … یادت نیست؟!
نگاهی به ساعتش انداخت.اگر می ماند و به حرف های آرش گوش می داد به موقع نمی رسیدراه رفته را
برگشت تا از درب پشتی خارج شود. آرش هم دنبالش راه افتاد: آناهید چند روز قبل تو نمایشگاه دیدش … تازه
از ایتالیا برگشته
ریموت را از جیبش بیرون کشید و قفل ماشین را زد:چشمت روشن … الان چه کاری از دست من بر میاد؟!
– فردا شب قرار گذاشتم بریم بیرون
– خوش بگذره بهتون.
پشت فرمان نشست. آرش دست روی سقف گذاشت و سمتش خم شد: این تمدید قراردادت تا فردا طول
میکشه؟!
دم ابرویش بالا رفت: منظور؟!
– خوب پس … امشب قراردادت و تموم کن که فردا با هم باشیم!
در ماشین را بست و استارت زد: هیچ قولی نمیدم. تو که می دونی من همه ی کارام باید روی برنامه باشه.

امشب اگه قراردادم اکی شد که هیچ، نشد برای فردا برنامه نذار. من نیستم!
×××
حوله را کشید بین موهای خیسش. سکوت خانه اذیتش می کرد. راه افتاد سمت آشپزخانه و نگاهش روی لیوان
های سرامیکی ماند.لیوان ها را داخل سینک گذاشت و شماره ی شهلا خانم را گرفت و تلفن را روی اسپیکر
گذاشت: الو … جاویدجان …
– سلام
– سلام پسرم.
– رسیدین؟!
ـ شرمنده پسرم … اینجا شلوغ بود فراموش کردم تماس بگیرم. بله … رسیدیم.
– بچه ها کجان؟
باراد و بردیا با بچه های مهندس هستن … برنا هم پیش منه.
– گوشی و بدید به برنا بی زحمت.
– برنا … بیا عزیزم. بابا پشت خطه!
تکیه داد به کانتر و کش و قوسی به گردنش داد. دلش یک ماساژ حسابی می خواست: الو … بابایی …
– سلام بابا … خوبی؟
– خوبم،بابا نادر می خواد من و ببره پپیش رکسی. من دیگه یه مرد بزرگ شدم!
لبخندی روی لبش نشست: بله … شما یه مرد بزرگ شدی.
– نمیای اینجا؟
راه افتاد سمت اتاقش: بابا امشب یه قرار کاری داره پسرم … صبح اما میام که با هم صبحونه بخوریم، خوبه؟
– آره خوبه! فردا جمعه است، می شه صبحونه سوسیس بخوریم؟
از کمد کاور پیراهن و شلوار کنفی و روشنش را بیرون کشید: امشب شیرتو میخوری؟
– شیر؟!
ناله ی برنا به خنده انداختش: مردای بزرگ شیر میخورن!
– نمی خورن! عمو آرش نمی خوره، خودش گفت!
بی شرفی زیر لبی نثار آرش کرد:عمو آرش بزرگ شده اما شما تو سن رشدی..
– اممم..یه معامله بکنیم؟
خنده اش بلند شد: چه معامله ای؟
– من امشب شیر میخورم، شما هم سوسیس برام بخر
پسرک چموش بازاری! خندید: باشه بابایی. من دیگه باید برم … مواظب خودت هستی دیگه؟
– بعله!
تق و تق کفش های گیتا باعث شد هومی بکشد.این مدل قدم برداشتن را خوب می شناخت.گیلاس دیگری به
دهان گذاشت و سر برگرداند. تاپ سفید یقه شل و شلوار چسبان حسابی روی تنش نشسته بود. در فاصله ی
یک قدمی اش که رسید ایستاد و پای راستش را مقابل پای چپش انداخت: چه خبر؟
شانه بالا داد: هیچی! همه چیز همون طوریه که همیشه بود.
– بچه ها چطورن؟!
– خوبن. تو چطوری؟ مامانت بهتر شد؟!
– رفته مشهد. هشت روزی می شه! تنها بودم … صبح سر کار و شب هم خونه. گاهی هم با پونه و پرند می
رفتیم بیرون.
فاصله ی میانشان را برداشت و دستش را دور کمر گیتا حلقه کرد: کار خوبی می کردی!
گیتا خندید و دندان هایش پیدا شد. با انگشت شست چانه اش را نوازش کرد: آخر شب برمی گردم.
– می دونم!
– تو هم صبح میری.
– اوهوم..
– اگه یه وقتی خبری ازم نشد؟!
گیتا دوباره خندید: دنبالت نمی گردم، خبری ازت نمی گیرم، تموم می شه همه چی!
چشمکی زد: خوشم میاد باهوشی.
گیتا دست دور گردنش انداخت و کمی به پایین کشیدش: بگم تا الان چند دفعه این چیزا رو گفتی؟!
خط چشمش کمی پهن بود و تیرگی دور چشمش را بیشتر می کرد. چشمانش بدون آرایش زیباتر بود. نگاهش
را به تیله های روشنش دوخت: چند بار؟!
گیتا خندید: هر دفعه که اومدیم اینجا! هر دو هفته … سه هفته … یک ماه … چند دفعه تا حالا اومدیم؟
بوسیدش. رژ لبش طعم خوبی می داد … شبیه به شکلات و سیگار!
ـ کفشات و درنیار…
×××
گیتا خواب بود که ترکش کرد و سمت خانه ی پدری اش راند.خانه ای که برایش یادآور روزهای خوب کودکی
بود. تمام آن وقت هایی که با کامران بازی می کردند و توپ هایشان را به شیشه های گلخانه میکوبیدند

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان آهو :

رمان آهو به قلم اعظم خدنگ، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.

https://t.me/+VxzA-DXnnQl7j8Mw

 

بیوگرافی اعظم خدنگ :

اعظم خدنگ، نویسنده و رمان نویس سی ساله و مادر یک فرزند هستند.
نویسندگی رو از سه سال پیش شروع کردن و دو رمان درحال تایپ با نام‌های آهو و گلگون دارند.
سبک قلم زیبا و موضوع های خانوادگی که انتخاب میکنن، باعث جذابیت قلمشون شده و طرفدارهای زیادی رو به خودشون جذب کردن.

 

آثار اعظم خدنگ :

رمان آهو – درحال تایپ
رمان گلگون – درحال تایپ

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=2955
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!