نحوه دانلود رمان ملیسا
نحوه دانلود رمان ملیسا معرفی رمان ملیسا : رمان ملیسا روایت عاشقانه‌ای نشین و لطیف می‌باشد. داستان حول محور عشقی ما بین دختری مسیحی و پسری مسلمان می‌چرخد. قلم نویسنده محاوره است و رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی ‌ نگارش شده است. این رمان 365 صفحه، در سال 1387 از نشر شقایق منتشر شده است.   مقدمه رمان ملیسا : همیشه از عاشقی ...

نحوه دانلود رمان ملیسا

معرفی رمان ملیسا :

رمان ملیسا روایت عاشقانه‌ای نشین و لطیف می‌باشد. داستان حول محور عشقی ما بین دختری مسیحی و پسری مسلمان می‌چرخد. قلم نویسنده محاوره است و رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی ‌ نگارش شده است. این رمان 365 صفحه، در سال 1387 از نشر شقایق منتشر شده است.

 

مقدمه رمان ملیسا :

همیشه از عاشقی می ترسیدم، چون می دانستم ترس یک لحظه است و
عاشقی یک عمر!
هیچ وقت سلام آخر تو را باور نکردم، حتی در نبودن و بی خبری. شاید کسی نمی داند بهشت به نزدیکی همین اتاق بغلی است، البته اگر آنجا کسی باشد که حرف هایش طعم عشق داشته باشد.
دیگر خاطره ها هیچ بهانه ای ندارند تا در کوچه های احساس من قدم بزنند، بیا و ببین من و گل های زرد یاس هر دو به یک حالیم؛ یاس بی قرار باد و من بی قرار تو!
حالا می دانم چرا غروب ها دل آدم ها می گیرد یا دل سنگ کجا اسیر است! چرا نشد من، تو باشم و تو من؟ شاید قرار نیست همه عشق ها به جایی برسد. خدایا بال و پرم ده، به قدر یک نفس پرواز…. پرواز…

 

خلاصه رمان ملیسا :

ملیسا، دختری مسیحی است که یک روز هنگام خرید با دوستش مینا به طور تصادفی با دو پسر از همسایه‌های مینا روبه‌رو می‌شود. یکی از آنها حسن و دیگری رضا نام دارد. در همان برخورد اولیه حسن که از تعزیه‌خوان‌های محل در ماه محرم بود، به ملیسا علاقمند می‌شود. از سویی آراد پسردایی ملیسا، قصد ازدواج با او را دارد و پدر او توماس، بسیار با این ازدواج موافق است. اما او به آراد علاقه‌ای ندارد. ملیسا که روزهای اول با شنیدن سرشناسی و شهرت حسن، تصمیم می‌گیرد که با عشوه‌های دخترانه او را اذیت کند. اما کم‌کم او نیز به حسن علاقمند می‌شود. در این میان عزیز، مادر حسن اصرار دارد تا پسرش با خوهرزاده‌اش مهناز ازدواج کند؛ غافل از این که او دلباخته‌ی دختری مسیحی شده است.حسن برای فراموش کردن ملیسا، به دلیل مسیحی بودن او، به مشهد می‌رود. اما سرنوشت آن دو را در مشهد بار دیگر کنار هم قرار می‌دهد، چون ملیسا با مینا و مادرش برای عروسی برادر مینا به آنجا رفته بودند، بعد از مسافرت ارتباط آن دو با هم بیش‌تر می‌شود و ملیسا شروع به تحقیق دربارۀ دین اسلام می‌کند و این موضوع مسیر زندگی وی را تغییر می‌دهد.

 

مقداری از متن رمان ملیسا :

آفتاب در حال غروب توی آسمان شکلک در می آورد و قایم موشک بازی می کرد. گل فروشی شلوغ بود و ماشین عروسی که به زیبایی تزئین شده بود، مقابل آن به چشم می خورد. ملیسا که محو ماشین گل زده ی
عروس شده بود، خندید و گفت:
ـ گلای ماشین عروس آدمو یاد بهشت می ندازه، همیشه آهنگ مبارک باد دل منو می لرزونه، همچین که اگه نگیرمش صد تا تیکه می شه! حالا عروس و داماد چه حالی دارن؟ خدا می دونه!
مینا سر در گوش ملیسا گذاشت و گفت:
ـ واسه تو از این قشنگ تر گل می زنن! تازه به جای پژو، واسه تو که بچه پولداری لیموزین گل می زنن!
ملیسا سر جنباند:
ـ که چی بشه؟… من که حالا حالاها خیال ازدواج ندارم. تازگی هام که می گن خر کم شده، باید از قبرس بیارن.
مینا آه بلندی کشید:
ـ نه جونم. واسه پول با باتم که شده یکی خر می شه! فکر کن کی منو می گیره؟ هیچکی! مامانم از همین الان کوزه ی ترشی رو خریده!
هر دو زدند زیر خنده. خنده ی آنها، پیرمرد گل فروش را کلافه کرد. یک ربع ساعتی می شد که در گل فروشی، جلوی هر گلی چند لحظه ایستاده و بی خیال پرسه می زدند.
ـ شما خانوما چه فرمایشی دارین؟
دخترها دستپاچه شدند. ملیسا تند گفت:
ـ ببخشین، ماشین عروس رو خیلی خوشگل گل زدین. حواسمونو پرت کرد.
نیش گل فروش از تعریف ملیسا، تا بناگوش باز شد:
ـ نظر لطفتونه خانوم. ما چندین و چند ساله که گل می زنیم. کار نیکو کردن از پر کردنه.
وقتی دخترها شاخه های گل رز را زیر و رو می کردند، دو پسر جوان محو تماشای خنده های از ته دل آنها شده بودند. پسرها گل هایشان را انتخاب کردند. در دست یکی از آنها چند شاخه گل میخک سفید بود و دیگری که دوربینی روی شانه انداخته بود، ظاهراً دست و پادار تر به نظر می رسید.
ـ بفرمائین، نوبت ماست.
بعد هم به آرنج دوستش حسن، که ته ریشی هم داشت، زد:
ـ چیه، چسبیدی به برق سه فاز؟
حسن لبخند کمرنگی زد:
ـ عجب چشمایی داره! انگار نقاشی مینیاتوره!
رضا با خنده، بشکنی زد و گفت:
ـ آره، چون تو مینیاتور عهد لیلی و مجنونه! اصلاً شاید خود لیلی باشه!
مینا وقتی آنها را گرم صحبت دید، با پررویی، غنچه های گل رز را به گل فروش داد:
ـ لطفاً اینا رو بپیچین، خانوما مقدم ترن!
پسرها ماتشان برده بود، گل فروش شانه بالا انداخت و گلها را پیچید.
وقتی از گل فروشی بیرون آمدند، رضا به خودش آمد:
ـ آقا هر جوری بستی، بستی. فقط زود!
حسن براق شد که:
ـ آقا سمبل نکن، یه جوری ببند که گل رو تو سرمون نکوبن!
خنده ی بلند رضا در گل فروشی پیچید:
ـ آره، به تخفیف بدن و ساعت نه بذارن دم در، شاید خاکروبه ای بخواد بره مهمونی!
هر سه خندیدند و پسرها بیرون آمدند. رضا چشم چشم کرد:
ـ گمشون کردیم. یکی شون بچه محله و اسمش مینا رازی بود ولی اون یکی رو ندیده بودم. خب مرغی که پرید، دیگه پریده! ولی حسن، تو هم خوش سلیقه ای ها!
حسن آرام و متین دست در جیب شلوارش کرد.
ـ تو هم که همه اش دنبال وصله چسبوندنی، من به چیزی گفتم، تو جدی نگیر. یاد نقاشی های حافظ افتادم.
صدای قهقهه رضا بلند شد:
ـ پس اهل فالم هستی و ما خبر نداشتیم! دیگه چی بلدی که ما نمی دونیم؟
حسن با خنده گفت:
ـ تو هم زود پسرخاله می شی! سعی کن این عادتو ترک کنی.
تاکسی تلق تلق کنان می رفت، کمک های عقب در چاله چوله ها ناله می کرد و آدم را به یاد بدهی هایش می‌انداخت. مینا دست به پهلو شد:
ـ اگه آدم حامله باشه درجا سقط جنین می کنه! راستی اون دو تا پسرا هر دوشون بچه محل ما بودن.
ملیسا با بی تفاوتی به او نگاه کرد:
ـ تو همه بچه محل هاتون رو می شناسی؟
مینا قیافه متفکری به خود گرفت:
ـ اونی که دوربین نداشت رو همه می شناسن، همه بهش می گن تعزیه خون.
چشم های ملیسا با کنجکاوی خیره شد:
ـ یعنی چی؟
مینا گفت:
ـ اوف… هیچی بابا، یادم نبود که تو نمی دونی تعزیه چیه. اینا مال مسلموناست. محرم که می شه تو خونه شون نذری می دن، اگه شد واسه ات می گیرم. نمی دونی چه قیمه پلویی می دن! باباش غروبا اذون می گه، حاجی آدم خوبیه، ولی غیبتش نباشه خوش صدا نیست. یکی باید رودرواسی رو کنار بذاره و بره بهش بگه اگه پسرت اذون بگه جلو خونه تون نماز جماعت می خونن!
ملیسا یک ابرویش را بالا انداخت:
ـ یعنی این قدر خوش صد است؟ پس چرا خواننده نشد که پول پارو بکنه؟
مینا با اخم های در هم گفت:
ـ آخه خله! بعضی از خواننده ها آب تو هاون می کوبن. نشنیدی یکی چهارشنبه پول پیدا می کنه و یکی پول گم می کنه؟ تازه شم اینا خونواده شون اون جوری نیست که دوست داشته باشن پسرشون خواننده بشه. مذهبی ان، اینارو نمی دونم چطوری بهت حالی کنم، گناهت اینه که دوست مسلمون نداشتی. ولی کم کم خودت یاد می گیری.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان ملیسا :

رمان ملیسا از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی نیلوفر پور عباسی :

نیلوفر پور عباسی متولد سال 1336، نویسنده‌ی با سابقه‌ی ایرانی می‌باشد. ایشان تاکنون چندین جلد کتاب را به چاپ رسانده است. از جمله آثار او می‌توان به کتاب های نیلوفر ، طلا، به قشنگی طاووس ، ملیسا، نازنین و مجموعه دو جلدی اولین عشق اشاره کرد.

 

آثار نیلوفر پور عباسی :

رمان اولین عشق (دو جلدی) ـ انتشارات شقایق
رمان نازنین ـ انتشارات شقایق
رمان ملیسا ـ انتشارات شقایق
رمان طلا ـ انتشارات پیکان
رمان به قشنگی طاووس ـ انتشارات ذهن آویز
رمان نیلوفر ـ انتشارات پیکان

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=2949
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!