نحوه دانلود رمان وقتی خدا چشمانش را بوسید
رمان وقتی خدا چشمانش را بوسید به قلم سحر نصیری، روایت زندگی نبات و چکاد است که کینهای قدیمی از بچگی با یکدیگر دارند.
آن کینه هم با ازدواج مادر نبات و پدر چکاد شکل میگیرد که بعد از مدتی، آن ها در تصادف میمیرند و چکاد نیز به خاطر نفرتش از نبات، او را به پرورشگاه میفرستد.
داستان از جایی شروع میشود که سالها میگذرد و چکاد مجدد به دنبال نبات میرود.
اما او دیگر بچهی گذشته نیست و بلاهای زیادی سرش آمده.
حالا نبات است که از چکاد انتقام بچگی خودش را میگیرد.
با عاشقی کردن چکاد و رها کردنش…
رمان در ژانر عاشقانه و معمایی نوشته شده.
نثری زیبا و روایتی قوی دارد؛ جدید ترین رمان خانوم سحر نصیری که با توصیف و صحنه سازی های خاص و دلنشینش، طرفدار های بسیاری رو به خودشون جذب کردن.
در لیست پیشنهادی ها قرار گرفته و خواندنش به شما عزیزان توصیه میشود.
گرچه مهجوری، قرینم نیستی…
گرچه محبوبی ولیکن نیستی، گرچه دل در تو نهادم دین را، دل را رخنه کنم تو در جهانم نیستی…
گرچه بی تو بادهها جا میکنم، شب و روز این تن را یکباره رسوا میکنم…
تلخ به تلخ سر میکشم هو میکنم، خو میکنم، چشم را سو میکنم تو در نگاهم نیستی…
رمان وقتی خدا چشمانش را بوسید به قلم سحر نصیری، داستان دختری به نام نبات است که در بچگی برادر خواندهاش به خاطر نفرت زیاد او را به پرورشگاه میفرستد و بلاهای زیادی سرش میآید.
با گذشت چند سال، نبات برای انتقام برمیگردد و…
نمیدانم چند روز گذشته بود و من چهقدر میان جمعیت سرگردان مانده بودم.
انقدر گریه کرده بودم که نفسم بند نمیآمد.
آبجی چمن اجازه نداد بود به همراهشان سر خاک بروم.
میگفت ممکن است حالم بدتر از چیزی که هست بشود.
در خانه با چند تا از زنهای فامیل تنها مانده بودم و زیر نگاه سنگین سوال پیچیهایشان کم مانده بود دیوانه شوم.
مادر چکاد به مراسم آمده بود و یک لحظه هم از کنارش تکان نخورد بود.
با دیدنش من هم دلم مادرم را میخواست.
خوش بهحالش حتی با رفتن یکی از نزدیکانش هم کسی را داشت تا در آغوشش گریه کند.
دوباری که با آن زن روبهرو شدم اخمهایش را درهم کشیده و از کنارم گذشته بود.
شاید چکاد راست میگفت اینجا هیچکس مرا نمیخواست.
از شدت تشنگی درحال هلاک شدن بودم ولی نمیخواستم زیر نگاه جمعیت به طبقهی پایین بروم.
بهمحض رفتن مهمانها در اتاق را باز کردم و بهسمت پلهها رفتم.
با شنیدن صدای آبجی چمن که اسم مرا به زبان میآورد جلوی در یکی از اتاقها ایستادم.
_چمن اگه مامانت بخواد برگرده اتریش و چکاد رو بذاره اینجا ما نمیتونیم نبات رو پیش خودمون نگه داریم…
چمن با بغض گفت:
_با این بچه یتیم چیکار کنم جواد؟ بذارمش تو خیابون؟
چانهام از بغض لرزید و سرم را پایین انداختم.
کاش جایی را برای رفتن داشتم.
آقا جواد آهی کشید.
_همین الانش هم صدای مامانم و خواهرهام در اومده… چکاد دیگه شونزده سالشه نبات هم چندسال دیگه واسه خودش خانومی میشه ما نمیتونیم اینارو تو یه خونه کنار هم نگه داریم یا چکاد رو بفرست بره یا نبات رو…
با شنیدن حرفش قلبم فرو ریخت. من که… جایی را برای رفتن نداشتم!
آبجی چمن آهی کشید.
_چکاد نمیخواد بره اتریش من که نمیتونم داداشم رو از خونهم بیرون کنم ولی جایی رو هم برای نبات سراغ ندارم…
با قرار گرفتن دستی روی شانهام چشمهایم از وحشت گرد شد و خواستم جیغی بکشم که دست دیگری سریع روی دهانم قرار گرفت.
_هیشش داد نزن نبات. منم!
با شنیدن صدای چکاد نفسم حبس شد و سریع به سمتش برگشتم.
با اخم مرا به سمت راهرو کشید و گفت:
_مامانت بهت یاد نداده فالگوش ایستادن کار بدیه؟
با بغض گفتم:
_راجعبه مامانم اینجوری حرف نزن. اون مرده تازهشم اونا داشتن راجعبه من حرف میزدن.
صورتش درهم شد.
_چی میگفتن؟ نکنه میخوان تو این خونه نگهت دارن؟
دستهایم مشت شد و سرم را پایین انداختم. _نمیدونم… من جایی رو ندارم برم.
شانهای بالا انداخت.
_بههرحال به دلت صابون نزن خانواده جواد آقا قبول نمیکنن یه دختر غریبه توی خونه پسرشون لنگر بندازه. باید بری پیش فک و فامیلای خودت.
لبهایم را بههم فشردم.
مامانم همیشه گله میکرد ما اگر خانواده و پشتیبانی داشتیم هیچوقت زن آقا وحید که بیست سال از او بزرگتر است نمیشد.
قبلا خیال میکردم من و مامان نیازی به داشتن یک خانواده نداریم و خودمان برای یکدیگر کافی هستیم.
حالا میفهمیدم بدون داشتن آن چهقدر قرار بود تنها بمانم.
انگشتانم را درهم گره کردم و سرم را پایین انداختم.
حالا قرار بود بدون مادرم چه کنم؟
چکاد خواست چیزی بگوید که صدای آبجی چمن در گوشم پیچید.
_شما دوتا اینجا چیکار میکنید؟
ترسیده بهعقب برگشتم.
انگار که مچم را درحال انجام کار بدی گرفته باشند تنم شروع به لرزیدن کرد.
_بهخدا هیچی آبجی چمن.
جواد آقا نگاه معنا داری به آبجی چمن انداخت و گفت:
_برید توی اتاقتون بخوابید فردا مراسم داریم باید صبح زود بیدار بشید.
بیخیال تشنگی و خوردن آب شدم و سریع به اتاقم برگشتم.
اگر از این خانه بیرونم میکردند باید به کجا میرفتم؟
شاید هم بهقول مامان یکی از آن بچه دزدها مرا با خودش میبرد و چشمهایم را میآورد و میفروخت.
از فکرش تنم بیشتر لرزید و سرم را زیر پتو قایم کردم.
اگر فقط اجازه میدادن اینجا بمانم هرکاری که میخواستن انجام میدادم و هیچوقت اذیتشان نمیکردم.
رمان وقتی خدا چشمانش را بوسید به قلم سحر نصیری، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+7UQuPGOtxE84MjI0
سحر نصیری، متولد 29 دی ماه 1377 است و زادهی شهر دماوند.
ساکن پردیس و اصلیت شمالی.
خانوم سحر نصیری، فارغ التحصیل رشتهی مدیریت از گند کاووس هستند.
نوشتن رمان رو به طور جدی از سال 97 شروع کردن و تا به الان آثار زیادی رو خلق کردن.
رمان عصیانگر – فروش مجازی از طریق کانال نویسنده
رمان داروغه – فروش مجازی از طریق کانال نویسنده
رمان یاکان – درحال تایپ
رمان ناخدا – درحال تایپ
رمان انائل رانده شده – درحال تایپ
رمان بر دلم حکمی راند – درحال تایپ
رمان وقتی خدا چشمانش را بوسید – درحال تایپ