نحوه دانلود رمان طلای عمارت
نحوه دانلود رمان طلای عمارت معرفی رمان طلای عمارت : رمان طلای عمارت به قلم مونا برزگر، روایت زندگی دختری شانزده ساله به نام طلا است که از بچگی در عمارتی، برای خانزاده کار می‌کند. همه چیز از مهمانی شروع می‌شود که گردنبند یاقوت زن خان گم می‌شود و این گردن طلا می‌افتد. درست وقتی که می‌خواهند از طلا انتقام بگیرند؛ سر و کله‌ی ...

نحوه دانلود رمان طلای عمارت

معرفی رمان طلای عمارت :

رمان طلای عمارت به قلم مونا برزگر، روایت زندگی دختری شانزده ساله به نام طلا است که از بچگی در عمارتی، برای خانزاده کار می‌کند.
همه چیز از مهمانی شروع می‌شود که گردنبند یاقوت زن خان گم می‌شود و این گردن طلا می‌افتد.
درست وقتی که می‌خواهند از طلا انتقام بگیرند؛ سر و کله‌ی پسر بزرگ خان پیدا می‌شود که به تازگی از خارج برگشته و…
رمان طلای عمارت در ژانر عاشقانه و ارباب رعیتی نوشته شده. روایتی خوب دارد و مناسب برای عزیزانی هست که علاقه به این ژانر دارن.

 

مقدمه رمان طلای عمارت :

تو که با موی طلا قدو بالای بلا
فتنه بر پا می کنی چرا نمیرقصی؟

 

خلاصه رمان طلای عمارت :

رمان طلای عمارت به قلم مونا برزگر، روایت زندگی دختری است که به ناحق جرم‌ دزدی از زن خانزاده گردنش می‌افتد و طعمه‌ی انتقام می‌شود.
اما با برگشتن پسر بزرگ خان از خارج، ورق برمی‌گردد و…

 

مقداری از متن رمان طلای عمارت :

– آقا غلط کردم…
آقا اشتباه کردم… به خدا کار من نبود…
به جان مادرم کار من نبود.
من اصلا طبقه بالا نرفتم…
ضربه های اون کمربند نازک چرمی روی بدنم فرود میومد و هرلحظه با هر ضربه بهم نزدیک‌تر میشد…
با جیغ گفتم:
– توروخدا… توروخدا نزن آقا…
خانزاده ها روی مبل لم داده بودن و مشغول دیدن این نمایش مسخره بودن.
ضربه بعدی خان روی پهلوم فرود اومد و برای یه لحظه حس کردم نفسم قطع شد.
از شدت ضربه کمربند نازک چرمی از وسط پاره شده بود…
کتایون خانوم جلوتر اومد و از پشت یقه خان رو کشید و گفت:
– با کتک زدن گردنبند من پیدا نمیشه خان…
بگرد دختره رو…
کیوان پسر وسطی خان به طرفم خیز برداشت که با گریه خودمو زیر پله جمع کردم و با جیغ گفتم:
– به خدا من ندزدیدم.
به جان مادرم…
من اصلا گردنبند کتایون خانوم رو تا به حال ندیدمم…
کیوان پوزخندی زد و به طرفم اومد و گفت:
– معلوم میشه…
با گریه دستامو دور خودم جمع کردم و گفتم:
– به جان مادرم راست میگم…
دستش روی یقه لباسم قرار گرفت و با یه حرکت کشیدش.
زور اون مرد ۲۰ساله کجا…
زور منه ۱۶ ساله کجا!
دستشو روی پهلوم گذاشت و کشید و همراه جیب لباسم بخشی از پارچه پیراهنم که یه پیراهن شیری سبز بود پاره شد.
جیب هردو طرف لباسم چنگ زد و پاره شد.
بخشی از پهلوم معلوم بود که دستامو دور خودم جمع کردم.
دستش سمت پایین پیراهنم رفت که با جیغ خودمو عقب کشیدم و سیلی سنگینش صورتم رو سوزوند.
الهام خدمتکار خونه با پوزخند گفت:
– آقا خودتو خسته نکن…
اگه دزدیده باشه تو لباسش قایم نمیکنه که… برید اتاقشو بگردید.
کیان پسر کوچیک خان اومد طرفمو و از یقه لباسم گرفت و کشون کشون به طرف اتاقم برد.
اتاقم زیر پله ها بود…
کشون کشون از پله ها پایین برد و من فقط کشیده میشدم و درد توی تمام تنم جا خشک میکرد.
انقدر یقه لباسمو کشیده بود حس خفگی بهم دست میداد.
پرتم‌ کرد‌ وسط اتاق…
دوتا برادر عین وحشی ها مشغول ریخت و پاش کردن اتاقم شدن.
واقعا یه گردنبند طلا واسه اینا انقدر ارزش داشت؟!
خدایا…
چطوری ثابت کنم کار من نبود…
با خستگی وسط اتاق وایستادن.
با ترس خودمو پایین تخت کهنه ای که داشتم‌ جمع کردم.
کیوان کمربندشو باز کرد و گفت:
– نمیگی کجا گذاشتی نه؟!
نمیگی کجا قایمش کردی؟!
حتما باید زور بالا سرت باشه؟!
کیان با پوزخند گفت:
– مثل اینکه واقعا باید زور بالاسرش باشه…
هنوز جمله کیان تموم نشده بود که ضربه های کمربند روی تنم فرود اوند.
با گریه یهو سرمو عقب کشیدم که خورد به لبه تخت و حس کردم برای یه لحظه چشمام سیاهی رفت.
روی زمین افتادم.
نایی برام نمونده بود…
کل لباسام پاره پوره شده بود…
دیگه حتی دردی حس نمیکردم.
یهو صدای داد و بیداد به گوشم رسید..
نیم خیز شدم که کیوان با تعجب گفت:
– صدای چیه..؟!
یهو در اتاق باز شد و یه پسر جوون که میخورد سنش از کیوان و کیان بیشتر باشه وارد اتاق شد و پشت بندش کتایون خانوم و خان‌بزرگ‌ اومدن.
با اون لباسای وضعم واقعا معذب شدم.
خودمو جمع‌تر کردم…
پسره با دیدن من با تعجب رو به پسرای خان‌ گفت:
– حیوونید مگه؟!
این چه وضعشه…؟!
هااان؟!
مامان گم نشده کههه…
گردنبند مامان گم شده…
کیوان با ترس گفت:
– داداش به خد…
الهام با رنگ پریده گفت:
– خانو…خانوم…
کتایون خانوم با اخمی گفت:
– چیشده… بگو دیگه…
الهام با ترس نگاهی به همه انداخت و گفت:
– گر…گردنبندتون… گردنبند جلوی روشویی سرویس اتاقتون بود…
یهو صدای خنده های عصبی کاوه خان توی اتاق پیچید و با حرص گفت:
– بفرمااا…
نه بفرماااا..
دختره تا مرز مرگ رفت…
واسه چی؟ واسه حافظه ضعیف شما مادر من…
کتایون خانوم با غم نگاهی بهم انداخت و گفت:
– کاوه من…
کاوه خان بلند گفت:
– برید بیرررون…
فقط برید بیرون ببینم چه بلایی سرش آوردید.
اون چمدون کوچیک منو هم بیارید…
پسرای خان با عذاب وجدان نیم نگاهی بهم انداختن و از اتاق بیرون رفتن.
میدونستم این حس فقط یک لحظه بود و اوانا وحشی‌تر از این حرفا بودن…
کم کتک نخورده بودم.
خان گفت:
– کاوه بزار دکتر خبر کنم…
در جوابش گفت:
– من اینجا چیم‌ پس؟
خودم هستم نیازی نیست…
فقط برید بیرون بهتره.
خان نگاهی بهمون انداخت و رفت بیرون.
کاوه خان با قدمای بلندی خودشو بهم رسوند.
دستشو بلند کرد پ به طرف سرم گرفت که هینی کشیدم و فورا خودمو جمع کردم و با ترس چشامو بستم.
یه لحظه حس کردم اونم مثل بقیه میخواد کتکم بزنه.
هیچ دردی حس نکردم که اروم چشامو باز کردم و دیدم دوزانو جاوم نشیته و با بهت داره نگاهم میکنه.
با ترس گفتم:
– آق…آقا… من اشتباهی نکردم… ببخشید…
دستاشو بالا گرفت و گفت:
– آروم باش… آروم باش‌…
من کاریت ندارم.
فقط دکترم‌…
میخوام ببینم سرت ضربه دیده یا نه‌.
از همشون فراری بودم‌.
از همشون ضربه خورده بودم و حالا یکی ام میخواست کمکم کنه نمیتونستم باور کنم.
با همون ترسم گفتم:
– مم…ممنون… من خودم خوب میش…میشم…
نیاز نیست زحمت بیفتید..
چشاش گرد شد و گفت:
– میگم دکترم دخترجون…
زحمت چیه!
بعدش بی توجه دستی به کنج سرم کشید و گفت:
– یکم خراش گرفته…
یدونه بخیه بخوره بهتره..
دستامو دور خودم حلقه زدم همون موقع الهام با یه چمدون کوچیک وارد اتاق شد.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان طلای عمارت :

رمان طلای عمارت به قلم مونا برزگر را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نویسنده می‌توانید تهیه کنید.

 

بیوگرافی مونا برزگر :

مونا برزگر هجده ساله و ساکن شهر تهران هستن. نویسندگی رو به تازگی شروع کردن و در ژانر بزرگسال فعالیت دارن. رمان طلای عمارت اولین رمانی از ایشون هست که مطالعه می‌کنیم.

 

آثار مونا برزگر :

رمان طلای عمارت – فروش مجازی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=2883
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!