نحوه دانلود رمان ماه من، بر من بتاب
رمان ماه من، بر من بتاب روایت عشق و معجزه است. زندگی با غافلگیریهای عجیبش گاه چنان انسان را مبهوت خود میسازد که گمان میکنی معجزهای در عصر بتن، فولاد، اعداد و ارقام نجومی رخ داده است؛ همین قدر بعید و دور از تصور. رمان روایتهای خواندنیای داشته و بار احساسی بالایی دارد. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 680 صفحه، در سال 1402 از نشر شقایق منتشر شده است.
نمی دانم چه عهدی است میان من و آسمان شب که حتی یک شب هم از تماشای زیبایی های آن دست نمی کشم. چه رازها که در این وسعت بی انتها پنهان است و چه دردها که در دلم غوغا نمی کند.
شب های مهتابی، شب هایی که ماه کامل است. آسمان شب می شود رویای من و دلم می شود شیدا. شب های مهتابی، ماه چه غریبانه سوسو می زند؛ گاه چنان پررنگ که گویی تمام سیاهی آسمان زیر انوار آن رنگ می بازد و گاه چنان بی رمق که خود نقطه ای ناپیدا در آسمان می شود، بسان ضربان ناهماهنگ و یک در میان دل عاشق، گاه چنان تند و عمیق و گاه چنان آرام و بی صدا!
به آسمان نگاه می کنم، اما تو را می بینم، تو را می خواهم. تو را که همسان ماهی. نه تو خود مهتابی، مهتابی از ماه و من… همچنان، همیشه، هر شب چشم به ماه خواهم دوخت. تو نیز گاهی بر من بتاب، ماه زیبای من.
معجزهای به نام عشق برای سینا سپهری که او را از روزمرگیهای همیشگی و چهار چوپ نامرئی زندگانیاش رها میسازد. او که عشق را انکار میکرد، حال برای رسیدن به عشق از هیچ تلاشی دست برنمیدارد. اما زندگی است و بازیهای غافلگیرانهاش؛ گاهی با همهی تلاشت به دیوار سنگی میرسی. اینکه در این دیوار سنگی، دربی مخفی برای سینا وجود دارد که به سمت روشنایی، به سمت نور، به سمت ماه باز شود یا خیر، در مرور پیچ و خم زندگی او در« ماه من، بر من بتاب » مشخص میشود؛ آیا سهم او از عاشقانههایش رسیدن به عشقش است یا کسی از غیب به ناگهان، دست عشقش را از دست او جدا خواهد کرد…
نیما همچنان خیره مرا می نگریست. معنای نگاه او را خوب می دانستم. فرزند آخر خانواده ای چهار نفری بودم و همیشه کارهای پیش پا افتاده، ناخودآگاه روی شانه های من بود؛ حتی اکنون که در بیست و پنجمین بهار زندگی ام به سر می بردم.
بی حوصله پیاده شدم. خورشید داشت غروب می کرد. ناخواسته نگاهم به سمتش چرخید و اخم بر پیشانی ام نشست. از غروب و تماشای آن بیزار بودم و برعکس عاشق طلوع بودم. اخلاق خاص من بود که همیشه زودتر از همه برخیزم و طلوع آفتاب را تماشا کنم، هر چند این تنها یکی از خصوصیاتم بود که به قول نیما مرا متمایز و عجیب جلوه می داد. کم حرف، آرام، نسبتا دیر جوش و مغرور بودم و شاید به خاطر همین غرورم بود که انجام کارهای پیش پا افتاده همیشه برایم عذاب آور بود.
علت این دعوت ناگهانی ثریا خانم را نمی دانستم. بعد از آن ملاقات غیر مترقبه در پاساژی در کیش و رد و بدل شدن شماره تلفن بین همسایگان دیرین، هر چند وقت یک بار تماس تلفنی داشتند تا امشب درست شب قبل از آخرین امتحان من، ما را به مهمانی دعوت کرد. به ادعای خودش می خواست رفاقت های گذشته را دوباره از سر بگیرند.
برخلاف میلم اینجا بودم و این به وضوح از چهره ام پیدا بود. حتی شوخی های نیما که در طول مسیر سعی می کرد مرا از حال خودم خارج کند، بی فایده بود.
دستم به سمت شاسی زنگ می رفت که ناگهان در باز شد. بی اراده قدمی به عقب برداشتم، زیر چراغ های رنگی سر در باشکوه آن قصر بزرگ، او چون یک اتفاق عجیب ظاهر شد.
زیبا بود و مهتابی، مهتابی تر از ماه که آرام آرام داشت در آسمان ظاهر می شد.
زبانم قفل شده بود و قلبم به شدت به قفسه ی سینه ام می کوبید. اما نه، گویی آرام شده بود. اصلاً در سینه ام قلبی در تپش بود؟
لب هایم باز نمی شد. در دیدگان دریایی اش، در پشت انبوهی از سیاهی لشکر مژه هایش، لبخند ملیحی می درخشید. نگاهش می خندید، اما لب هایش بسته بود و بی حرکت. اخم بر چهره داشت، اما چشمانش سرشار از شیطنت بود. مگر می شد این همه تناقض در یک جا؟!
چه مرگم شده بود؟! آبروی مغرورترین پسر فامیل داشت بر باد می رفت. او چه فکری در موردم می کرد؟
موهای بلوند و زیبایش از زیر شال حریر بیرون زده و در نسیمی ملایم به رقص درآمده بود و قلب مرا آرام آرام به تب و تاب می آورد. گویا تازه قلبم داشت به خاطر می آورد بتپد. نفسم آزاد شد و لب هایم به آرامی تکان خورد.
ـ سلام.
لبخند شیطانش از دیدگان دلفریبش به لب ها خزید و آرام بر آن لعل زیبا جا خوش کرد. منی که همیشه نسبت به جنس مخالف بی تفاوت بودم محو لبخند او شده بودم؛ مگر می شد یک لبخند تا این حد زیبا و افسونگر باشد؟
ـ بفرمایید جناب، امری بود؟
ـ خیر، عرضی نیست، فقط…
نگاهش خیره ی من شد و منتظر ادامه ی صحبتم ماند و من در نگاه خیره ی او کلمات را گم کردم. کلمات در ذهنم به تمسخر حال غریب من به رژه درآمدند و من قادر نبودم حتی یکی را انتخاب کنم و به زبان بیاورم. لعنت به من که داشتم آبرو و غرورم را یک جا به باد می دادم.
ـ ما… مهمونیم.
واقعاً باید از میان آن همه واژه که به ذهنم هجوم آورده بودند، این دو کلمه را انتخاب می کردم؟ شتاب زدگی من لبخند او را عمیق تر و ملیح تر کرد و مرا دیوانه تر.
ـ بله، متوجه شدم شما هم باید یکی از مدعوین مراسم امشب باشید.
شرمنده از جواب بی معنایی که به سؤال او داده بودم، حرفی برای گفتن نداشتم.
ـ امان از تکنولوژی، در رو ریموت دار می کنیم تا زحمتمون کم بشه، اما این تکنولوژی نصفه و نیمه همیشه کار و زحمتمون و بیشتر می کنه و باید خودمون جور تکنولوژی رو بکشیم.
در را تا انتها باز کرد. برخلاف من بسیار راحت و روان صحبت می کرد. گویی عکس العمل من همان قدر که برای من غریب بود، برای او آشنا می آمد. می خواست لنگه ی دیگر را باز کند که ناخواسته گفتم:
ـ اجازه می دید کمکتون کنم؟
نگاه جذابش دوباره به سمت من چرخید و با لبخند گفت:
ـ نیکی و پرسش؟
کنار کشید و من با رغبت غریب و ناآشنایی در را برای او باز کردم.
او که بود؟ لابد مانند ما یکی از مدعوین مراسم امشب. پس چرا آنقدر زود می رفت؟ مطمئن بودم با آن همه عجله ای که مادر برای آمدن به خانه ی ثریا خانم داشت جزو نفرات اول مهمانان امشب بودیم، اما گویی او زودتر از ما آمده بود و اکنون داشت می رفت. با این فکر چیزی در قلبم فروریخت و لکه ی تیره ای آهسته آهسته قلبم را در بر گرفت و آن را فشرد. با فکر رفتن او دلم گرفت. چرا باید دچار این حس عجیب می شدم؟ مگر جز این بود که اولین بار است او را می بینم و شاید دیگر هرگز او را نبینم. نبینم؟ نبینم؟! نه! حس گنگی
در درونم این را نمی خواست.
ـ ممنون بابت کمکتون آقای مهمان.
رمان ماه من، بر من بتاب از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
کبری بهرامی هیدجی متولد سال 1363 و نویسنده ی ایرانی می باشد. ایشان در ژانر عاشقانه،خانوادگی و اجتماعی فعالیت میکند.
رمان ماه من، بر من بتاب – انتشارات نغمه (شقایق)
رمان بگذار ببارد باران – انتشارات غزلسرا
رمان عشق را باور کن ـ انتشارات شقایق