نحوه دانلود رمان تندباد
رمان تندباد روایت آیداست. دختری که استعداد عجیبی از مادرش به ارث برده، ولی نمیتواند از آن رونمایی کند، زیرا که باعث سوء استفادهی اطرافیان میشود. در ادامه او باید بین کمک به عشق و رو کردن استعدادش، یکی را انتخاب کند. انتخاب او چیست؟
این رمان بار احساسی و منطقیِ درستی داشته و از اهمیت نقش افراد مختلف در روند خوب یا بد زندگی و تصمیمهای مهم اطلاعات میدهد. رمان روایتهای خواندنیای داشته و بار احساسی بالایی دارد. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 336 صفحه، در سال1403 از نشر شقایق منتشر شده است.
رمان تندباد، داستان دختر جوانی به نام آیه است که استعداد عجیبی دارد و این استعداد از مادرش به ارث برده، ولی مجبور است از همه پنهانش کند. زیرا تمام کسانی که به آن استعداد پی بردهاند به نحوی به او زخم زدهاند. اما ورودش به دانشگاه همه چیز را تغییر میدهد… حالا آیه یا باید پسری که دوست دارد را نجات بدهد یا رازش را برملا کند…
شنبه پنجم مهر
مردم هر روز می میرن. امروز صبح آقای کمالی مرد. شاید تا من برگردم دفنش کرده باشن. صبح که از خونه زدم بیرون فهمیدم. دیشب تا صبح کابوس دیدم .لعنتی از این عطر تلخ بدم میاد. بدم میاد. بدم میاد.
پ ن: باید دیگه از روی این نیمکت بلند بشم. در ورودی درست اونور خیابونه. شیش تا اتوبوس تا حالا رد شده. اولین روزیه که دارم می رم. دانشگاه کلاسم احتمالا دیر بشه و من دارم از اضطراب می میرم.
***
ورودی سالن اصلی پر از رفت و آمد بود. چهره های گیج و سردرگم بعضی از افرادی که از پله ها بالا و پایین می رفتند کلافگی و شوق را هم زمان نشان می داد. پایین تر از پله های ورودی نسیم و ستاره ایستاده و روی کاغذی که توی دست شان بود خم شده بودند. نسیم کلافه سرش را بالا گرفت.
ـ پرینتش داغونه. معلوم نیست چی نوشته.
ستاره دوباره کلافه نگاهی به کاغذ انداخت.
ـ اینجا نوشته بلوک سه. خب کدوم گوریه این بلوک سه؟
نسیم نگاهی به بلوک مقابلش کرد و گفت:
ـ چه فایده داره وقتی تابلوی اسم بلوک کنده شده. ما بدبختا از کجا باید بفهمیم که این کدوم بلوکه؟
ستاره آه کشید و انگار که بالاخره تسلیم شده باشد گفت:
ـ چاره ای نداریم باید اعتراف کنیم که ترم بوقی هستیم و بریم از یکی بپرسیم.
نسیم نگاه مرددی به او انداخت.
ـ هیچ وقت باورم نمی شد این ننگ رو به جون بخرم. بریم بابا. بریم بپرسیم.
ستاره هم که انگار منتظر تایید یک نفر بود، برگشت مثل شکارچی که منتظر شکار مناسب است، نگاهی به اطرافش انداخت. چند نفر اول چنگی به دل نمی زدند. حالا که مجبور بود از یکی بپرسد، چرا سر صحبت را با یکی باز نکند که ارزشش را داشته باشد؟ دو دختری که از کنارشان رد شدند را نادیده گرفت و بعد انگار که شکارش را پیدا کرده باشد تقریبا داد زد:
– ببخشید؟
پسری که قدم تند کرده بود تا از کنارشان رد شود، با صدای «ببخشید؟» ستاره، فوری ایستاد.
ـ با من بودین؟
نسیم نگاهی به ستاره انداخت و با چشم اشاره کرد که بپرسد. ستاره هم انگار از شکاری که گیرش افتاده راضی است لبخند زد و خجالت زده پرسید:
ـ ما دنبال بلوک سه می گردیم.
پسر پابه پا شد و چند لحظه نگاهشان کرد. گویی سوژه ی جذابی برای خندیدن پیدا کرده، لبخند زد و پرسید:
ـ ترم یکی هستین؟
جوری گفت که ستاره حس کرد اگر یک «عموجان» هم چسبانده بود ته سوالش کاملا حس یک دختر پنج ساله را پیدا می کرد. نسیم هم همان حس را گرفته بود، نگاهی به ستاره انداخت و گفت:
ـ منظورش همون ترم بوقیه.
ستاره موهایش را که روی پیشانی اش ریخته بود با حرکت سر کنار زد. خب ترم یکی بودند که بودند. تازه کلی هم افتخار داشت. همین موجودی که مقابل شان ایستاده و با پوزخند نگاه شان می کرد، خودش یک روز ترم یک بوده چانه اش را بالا گرفت و این بار بدون خجالت گفت:
ـ بله. ما باید بریم کلاس…
و دوباره به برگه ای که از عرق کف دستش نم داشت نگاه کرد و ادامه داد:
ـ بلوک سه، کلاس ۱۰۵.
پسر خم شد و نگاهی روی برگه انداخت و بعد سر تکان داد و این بار با لحنی متفاوت گفت:
– بلوک سه همینه. کلاس تونم طبقه ی اوله…
و سرش را بالا گرفت و این بار با لبخندی متفاوت گفت:
ـ کلا کلاسای صد، طبقه ی اولن. کلاسای دویست، دوم و سی صد سوم. این جوری پیدا کردنش راحت تر می شه. بلوکا هم از سمت راست که وارد شدین به ترتیب از یک تا هشت. ستاره کلا ماجرای «عموجان» و ترم بوقی را فراموش کرد و لبخند فراخی زد.
ـ دست تون درد نکنه آقای…
پسر مثل یک جنتلمن واقعی سر تکان داد و انگار بخواهد شخصیت مهمی را معرفی کند گفت:
ـ حمیدی… راستین حمیدی.
ستاره دوباره لبخند زد.
ـ ممنون آقای حمیدی.
راستین پابه پا شد و «خواهش میکنم»ی گفت و بالاخره فهمید که وقت رفتن رسیده است و به راهش ادامه داد. وقتی وارد بلوک شد برگشت و نیم نگاهی به آن دو تا که دوباره کله شان را توی برگه ی انتخاب واحدشان کرده بودند انداخت. سر تکان داد و به راهش ادامه داد. صدای داد و فریاد دوستانش از ته سالن که روبه روی کلاس ۱۰۶ ایستاده بودند بلند شد. او خندان به سمتشان رفت.
ـ برید کنار که خیلی خسته م.
پویان زد به شانه اش و گفت:
ـ اول صبحی؟!
راستین نگاهی به پشت سر انداخت. نسیم و ستاره به همان سمت می آمدند. به سمت پویان و دو نفر دیگر خم شد و گفت:
ـ جلسه ی توجیهی داشتیم با دو تا ترم…
همه تکرار کردند:
ـ بوقی…
راستین «هیس» بلندی گفت و با سر به نسیم و ستاره که نزدیک شده بودند اشاره کرد و گفت:
– سوتی ندیدن.
و یک وری به دیوار بین دو کلاس تکیه داد و بی خیال با دوستانش مشغول حرف زدن شد. نسیم وقتی داشتند وارد کلاس می شدند با آرنج به پهلوی ستاره زد و گفت:
ـ خودش بود؟
ـ آره. دو دقیقه نگذشته. یادت رفت؟
رمان تندباد از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
بهاره شریفی، متولد سال 1360، نویسندهی ایرانی از رفسنجان میباشد. ایشان در کنار نویسندگی، کار مترجمی هم میکنند و در هر دو زمینهی نگارش فعالیت دارند. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان آن من ـ انتشارات شقایق
رمان آن او ـ انتشارات شقایق
رمان تپش معکوس ـ انتشارات شقایق
رمان بگذار عاشقانه بگویم (دوجلدی) ـ انتشارات شقایق
رمان خانهای روی ابرها ـ انتشارات شقایق
رمان خاموشی ـ انتشارات سخن
رمان نارگون ـ انتشارات سخن
رمان نامههای سیاه ـ انتشارات سخن
رمان سکوت سایهها ـ انتشارات سخن
رمان دختران مطرود (ترجمه) ـ انتشارات سنگ
رمان دختری که او میشناخت (ترجمه) ـ انتشارات سنگ
رمان تندباد ـ انتشارات شقایق