دانلود رمان کجا بودی از مامیچکا
سرگذشت دختری که به اشتباه باردار می شود و می جنگد تا کودکش را کنار خودش نگه دارد.
مقداری از متن رمان کجا بودی :
واقعا برای چه به دنیا آمده ام؟ این سوالی است که خیلی وقتها از خودم پرسیده ام. میراندا یکبار به من گفت که برای رسیدن به جواب سوالم باید فکر کنم که اگر نبودم په اتفاقی می افتاد. آنوقت است که می فهمم چه موجود با ارزشی هستم. آن وقت است که دلیل به دنیا آمدم را می فهمم و دیگر از این فکرهای چرت و پرت و بی معنی به مغزم خطور نمی کند. ولی این کار هم به دادم نرسید.
وقتی با خودم فکر کردم اگر به دنیا نمی آمدم چه می شد و با حقیقت تلخی مواجه شدم. اگر من نبودم هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد. چه بسا خیلی هم همه چیز با روال بهتری پیش می رفت. اگر من نبودم بابا و مامان بچه نداشتند و شاید همین غصه بچه نداشتنشان را می خوردند. شایان به دنیا نمی آمد و محمد احتمالا با یک نفر دیگر آشنا می شد. مدیر بخش جلد یکنفر دیگر بود و ….
نه هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد که حالا بنشینم و بگویم که اگر من نبودم ال میشد و بل میشد. پس برای چه؟ این همه درد و غصه برای چه؟ اینهمه ماجرا و سردرگمی برای چه؟ تهش قرار بود به چه چیز ختم شود؟ این سوالی بودم که هرگز جوابی برایش پیدا نکردم.
از پنجره به بیرون نگاهی انداختم. جاده منتهی به خانه ام کاملا تاریک بود و فقط از دور سو سوی چراغ چند خانه به چشم می خورد. صدای موسیقی ملایمی از ضبط ماشین پخش می شد. نگاهم را به ساعت ماشین دوختم. ده و چهل و سه دقیقه. داشتم حساب می کردم که الان ایران ساعت چند است که محمد رشته افکار را پاره کرد.
“به چی فکر می کنی؟”
نفسم را بیرون دادم. نمی خواستم بگویم به چه فکر می کنم. محمد ادامه داد: “امروز حسابی تو فکر بودیا… نگو نفهمید. طوری شده؟”
گوشه لبهایم کش آمد. نمی خواستم حس خوب امشب را از بین ببرم و به شوخی گفتم:”می دونم تیزی این چیزها رو زود می فهمی.”
بادی به غبغب انداخت و به شوخی گفت:”تیز که هستم عزیزم. خب؟ نمی خوای بگی؟”
آب دهانم را قورت دادم و گفتم: “عکاس اعصابم رو بهم ریخته. زبون آدمیزاد حالیش نمی شه. هرکاری بهش می گم برعکسش رو می کنه.”
اخمی کرد و بعد از لحظه ای فکر گفت: “ما که هنوز عکاس انتخاب نکردیم.”
بی حوصله گفتم: “عکاس مجله رو می گم.”
دنده را عوض کرد و آهان آرامی گفت. آرنجم را روی در گذاشتم و با انگشت اشاره پیشانی ام را ماساژ دادم و گفتم: “دیوونه ام کرده. به آنی گفتم که من عکاس قبلی رو بیشتر دوست داشتم ولی اصرار کرد به این یکی هم یه فرصت بدیم ولی پشیمونم کرده.”
به آرامی خندید و گفت: ” دیگه مدیر شدن این دردسرها رو هم داره ولی بی خیال. سخت نگیر. همه چیز درست میشه. من فکر کردم داری به عروسی فکر می کنی.”
پوفی کردم و گفتم: “اووو.. اون که فکر و خیال خودش رو داره..”
صورتم را به سمت پنجره برگرداندم. در واقع به تنها چیزی که فکر نمی کردم عروسی و مخلفاتش بود. با وجود اشتیاقم برای ازدواج با محمد و یکی کردن خانه هایمان ولی هیچ علاقه ای به گرفتن عروسی نداشتم. حتی هفته پیش با زبان بی زبانی به او پیشنهاد دادم که عروسی نگیریم و فقط یک وقت از شهرداری بگیریم و دوتا امضا. فوقش یک مهمانی کوچک بگیریم و دوستان و خانواده او را دعوت کنیم و یک عصر را باهم بگذرانیم. مثل بیشتر عروسی های اینجا. بعد سر فرصت که رفتیم کانبرا یا سیدنی یک سر برویم سفارت و ازدواج را در ایران هم ثبت کنیم و تمام. یک ازدواج که اینهمه دنگ و فنگ ندارد. آنهم در اینجا. قبول نکرد. گفت یعنی چه؟ مگر ازدواج بی عروسی می شود؟ همخانه که نمی شویم چمدان برداریم و برویم خانه همدیگر.
فکرم مشغول عکاس هم نبود. نه. این نبود. دلیل دلشوره من این نبود. دلیلش خبری بود که نمی دانستم تا حالا از ایران رسیده است یا نه. هم می خواستم بدانم و هم می خواستم تا ابد در بی خبری اش باقی بمانم. بغض بدی گلویم را می فشرد. لعنت بهت مامان. چرا زندگی و آرامشم را بهم ریختی؟ اصلا من چرا قبول کردم؟ از نبش قبر پانزده سال پیش چه چیز عایدم می شد؟ مگر وقتی آمدم اینجا همه چیز را خاک نکردم؟ لعنت به تو بابا. چرا منصرفم نکردی؟ چرا چیزی نگفتی؟
با صدای محمد از جا پریدم و به سمتش برگشتم: “چی گفتی؟”
“پرسیدم حال پدرت چطوره؟”
با عجله جواب دادم: “خوب، خوب…”
بعد نفسم را بیرون دادم. یاد عمل قلب شش ماه پیش بابا هم به افکار الانم اضافه شد. هرچند دیشب با مامان حرف زدم و گزارش کاملی از وضعیت بابا داد که ال است و بل است و داروهایش را سر موقع می خورد و آزمایشاتش خوب است و دکترش راضی است ولی باز فکرم را به خودش مشغول می کرد. یکی دو سالی می شد که قلب بابا برایش مشکل ایجاد می کرد و بالاخره شش ماه پیش کارش به عمل کشید. با وجود اینکه از آخرین باری که ایران بود هیچ خاطره خوشی نداشتم و تصمیم گرفته بودم هرگز دیگر برنگردم، و با وجود اینکه تازه یک سالی بود که ترفیع گرفته بودم مجبور شدم از مرخصی سه هفته ای ام استفاده کنم و به ایران برگردم. حرفهای مامان و عذاب وجدانهایی مبنی بر اینکه بابا به خاطر من به این روز افتاد هم مزید بر علت شد. هرچند نمی خواستم قبول کنم ولی ته دلم یک چیزی می گفت مسببش من هستم.
بند کیفم را در دست چپم فشردم. فشار و اضطراب عمل بابا، روبرو شدن با تمام آدمهایی که از دستشان مرا به آن سر دنیا فرستاده بودند همه چیز را به کامم زهر کرد.
مطالب متربط:
دانلود رمان دختر روز تولد ترجمه ی مامیچکا