• ۱۴ مهر ۱۴۰۳
  • RYA
رمان بهار نارنج
رمان بهار نارنج از RYA یک رمان در ژانرهای رمان عاشقانه|رمان ماجراجویی|رمان مافیایی می باشد که سال 1400 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است. مقداری از متن رمان: بیاید نگاهی بندازیم به شروع رمان بهار نارنج اثر rya : سینی روی میز کوبیده شد و نگاه صحرا از جمعیت گرفته شد و روی بادیگاردش نشست، با سر به اونور خیابون اشاره کرد ...

رمان بهار نارنج از RYA یک رمان در ژانرهای رمان عاشقانه|رمان ماجراجویی|رمان مافیایی می باشد که سال 1400 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.

مقداری از متن رمان:

بیاید نگاهی بندازیم به شروع رمان بهار نارنج اثر rya :

سینی روی میز کوبیده شد و نگاه صحرا از جمعیت گرفته شد و روی بادیگاردش نشست، با سر به اونور خیابون اشاره کرد و دوباره خیره اش شد.

_مغزش پاشیده رو زمین!

چشم از خونی که کف داغ خیابون رو خیس کرده بود گرفت و لیوان نوشیدنیش رو برداشت.

لبهاش روی نی بود و چشمهاش رو بالا کشید و روی بادیگاردش نشوند که بعد یه نیم نگاه به جنازه و همهمه، حالا به بانوی جوانش خیره بود.

نی رو از دهنش درآورد و روی صندلی چوبی کمی جابجا شد.

_چرا دیر کردی؟

بادیگارد، بی حرف به صف طولانی که فارغ از اتفاق ناگوار 100 متر دورتر، توی صف نوشیدنی یخی بودند اشاره کرد. صحرا سری تکون داد و دوباره به جنازه خیره شد، دلش نسوخت…

تیر از کنار سر صحرا گذشت، هوا رو سوراخ کرد و صدای بریده شدنش گوشت رو تیغ زد…مغزی که شکافته شد و صحرا که بی حرکت به چشمهایی که باورشون نمیشد مرگش فرا رسیده زل زده بود، یعنی قبل از مرگش، به چی فکر میکرد؟

میخواست بدونه…هر لحظه امکان داشت خودش هم به عاقبت اون مرد با پیشونی شکافته دچار بشه.

_باید بریم.

بالاخره چشم گرفت و بلند شد، لیوان رو به سمت آرِمین گرفت.

_بخورش.

توی چشمهای جسور و سرماخورده ی آرِمین زل زد و منتظر موند، دست بادیگارد بالا اومد و بی حرف لیوان رو گرفت، پرتابش کرد و مستقیم توی سطل زباله ی کنار پیاده رو افتاد و صحرا نیشخند زد.

دست آرِمین پشتش نشست و به سمت اسکالید با شیشه های ضد گلوله و دودی که کمی دورتر از رستوران خیابونی پارک شده بود هدایتش کرد.

در ماشین رو باز کرد و نازپرورده ی رئیس اطلاعات ملی روی صندلی نشست.

در رو بست و ماشین رو دور زد و عینکش رو روی چشمش نشوند.

ماشین حرکت کرد و صحرا به خیابون زل زد.

دلش میخواست کمی قدم بزنه اما اجازه نداشت.

عصبانی بود، آرِمین با همه ی محافظ های قبلی فرق داشت، اینکه سریع بود و خیلی زود قصد و نیت صحرا براش رو میشد عصبانیش میکرد.

شاید هم آشنا اما غریبه بودنش اذیتش میکرد!

_میخوام لباس بخرم.

نگاهش روی مرکز خرید بود و آرِمین بی اهمیت بریدگی رو دور زد.

صحرا به سمتش چرخید و توپید.

_کری؟

آرِمین نیم نگاهی به صحرا انداخت و دستش رو روی سینه اش گذاشت، صحرا رو به عقب هدایت کرد و از آیینه به ماشینی که تمام مدت دنبالشون بود خیره شد.

_اینجا من رئیسم، میخوام برم خرید.

اینبار نگاه آرِمین روی صحرا نشست و ماشین رو به سمت مرکز خرید هدایت کرد.

جلوی مرکز خرید که خلوت هم نبود نگه داشت و صحرا با تعجب به آرِمین که کمربندش رو باز میکرد اما نگاهش روی آیینه بود خیره شد.

_واقعا قبول کردی؟

_بهتره فکر فرار نکنی بانو، وگرنه با پای شکسته میبرمت پیش بابات.

با جدیت گفت و پیاده شد، صحرا گیج پلک زد…همیشه همین بود، جوری حرف میزد انگار داره احترام میذاره اما تره هم براش خورد نمیکرد، بیشتر به تحقیر شبیه بود! در رو برای صحرا باز کرد و همچنان بی حرکت بود، اخم کرد و بازوی دخترک تخس رو گرفت.

صحرا با سر بیرون پرتاب شد و قبل از اینکه زمین بخوره، آرِمین بالا کشیدش.

همونطور که حدس میزد، ماشین با فاصله متوقف شد و 5 نفر پیاده شدند. صحرا رد نگاهش رو گرفت اما قبل از اینکه چیزی ببینه کشیده شد.

_دستم رو شکستی «مین»*.

اینبار انگشتهای بادیگارد بین انگشتهاش سر خورد و محکم گره خوردند، صحرا متعجب به دستی که توی گرما فرو رفت خیره شد.

_چی میخواستی؟

سرعت قدمهاشون کمتر شد اما گره ی انگشتهاشون شل نشد، صحرا هم نمیخواست این اتصال رو قطع کنه، اینبار، ملایمتر از قبل قدمی جلو گذاشت و شونه به شونه ی بادیگاردش ایستاد.

_امشب خواستگار دارم فکر کردم یه دست لباس خوب بخرم.

به مسخرگی گفت.

آرِمین پوزخند زد و به سمت آسانسور شیشه ای کشیدش. ذهن صحرا پر از سوال بود و بهم ریختگی اما آرِمین، مثل همیشه ذهنش مسکوت بود و هر پنج حواسش متحد با چشمهاش.

داخل آسانسور چپیدن و آدمها رو دید که با کلافگی دنبالشون میگشتن. صحرا اما معذب از نگاه زوج داخل آسانسور، سعی میکرد دستش رو بیرون بکشه.

وقتی تلاشش بی نتیجه موند کلافه سرش رو به شونه ی آرِمین تکیه داد و صورتش رو به سمت شیشه چرخوند.

آرِمین لبخندش رو قورت داد، اذیت کردن صحرا رو دوست داشت!

آسانسور توی طبقه لباس زنانه متوقف شد و صحرا همونطور که سرش روی شونه ی آرِمین بود از آسانسور بیرون اومد.

وقتی از دید خارج شد توپید.

_عوضی، تو باید از دستورات من پیروی کنی مفهومه؟

آرِمین فقط سری تکون داد و انگشتهاش رو بیرون کشید.

_زودتر خرید کن باید بریم.

اما نگاهش روی مردی که از پله برقی دور شد و توی راهروی عریض با نگاهی که مغازه ها و آدمها رو کاوش میکرد نشست، صحرا رو داخل مغازه ی شیک و بزرگ هول داد و بی توجه به غرغر کردنش جلوی یکی از رگال ها ایستاد.

فروشنده جلو اومد و لبخند زد، حواس آرِمین به بیرون بود اما جواب فروشنده که میپرسید چی نیاز دارن درو داد.

_لباس مناسب مراسم خواستگاری!

فروشنده لبخندی زد و به سمت جایگاه پرو هدایتشون کرد.

صحرا نیشگونی از بازوی آرِمین گرفت و غرید.

_خواستگار؟ هیچ معلوم هست چه غلطی میکنی؟ میخوای اخرا…

دست آرِمین بی حوصله روی لبهاش نشست و سرش به صورتش نزدیک شد.

_میخوام ازت محافظت کنم، به حرفهام گوش میکنی مگه نه؟

این دیگه چی بود؟ آرِمین جوری باهاش حرف زد انگار با یه بچه حرف میزنه اما دهن صحرا بسته شد و مطیعانه سر تکون داد.

_خوبه، دختر خوب!

اخم های صحرا درهم رفت و وقتی فاصله بیشتر شد تازه مغزش بکار افتاد، زیر لب غرید.

_حسابت رو میرسم.

صحرا که داخل رفت، آرِمین نفسی گرفت و آروم به سمت در رفت و چفتش رو از پشت انداخت، اتاق پرو اتاق بزرگ و آیینه کاری شده ای بود که بخاطر موسیقی، صدای صحرا که مطمئنا قرار بود چند دقیقه ای داد و بیداد کنه شنیده نمیشد.

کتش رو مرتب کرد و به سمت خروجی پا تند کرد، جلوی در سر چرخوند و مرد رو چند قدم اونورتر در حالی که داخل فروشگاه رو رصد میکرد دید.

سریع چرخید و میون جمعیتی که زیاد هم نبودن استتار کرد.

_پیداش کردی؟

گوش تیز کرد، روی پله برقی بود و دو مردی که بلافاصله شناخت حرف میزدن.

_نه، امیر جلوی وروردیه، کسی نرفته

نگاهش بالا اومد و روی ورودی نشست.

پوزخند زد و توی یه حرکت قبل از اینکه مرد دور بشه دستش رو دور شونه اش انداخت و زیر گوشش لب زد.

_خفه شو اگه نمیخوای بمیری.

مرد خواست دست و پا بزنه اما لوله ی تفنگ رو که روی پهلوش حس کرد سکوت کرد، دوستش هم با علامت دست مرد، دستش رو از کمرش دور کرد.

از بین دندونهای بهم چفت شده زمزمه کرد.

_نمیتونی فراریش بدی.

آرِمین پوزخند زد و به سمت آسانسور کشوندش، دوستش هم همراهش اومد، دکمه پارکینگ رو زد و هر سه مرد، آماده ی حمله بهم خیره بودن.

آسانسور باز شد و آرِمین قبل از اینکه به خودشون بیان، دو گلوله به مغزشون زد، چشم گردوند و به دوربینی که احمقانه فضای پارکینگ رو پوشش میداد ولی از در اسانسور غافل شده بود لبخند زد.

لگدی به یکی از دو مرد با چشمهای گشاد و ناباور زد و داخل آسانسور رفت.

پشیمون بود؟ یا…عذاب وجدان؟

موسیقی ملایمی پخش میشد و نگاه بی حس آرِمین به انعکاس خودِ راضیش توی آیینه های زرد بود.

چطور مردی که روحش رو به شیطان فروخته بود و حالا فرشته ی مرگ دست آموزش شده بود، میتونست پشیمونی رو حس کنه؟

در آسانسور با تیکی باز شد و تصویر شیطان دو نیمه شد.

قدم بیرون گذاشت و چشم گردوند، سه نفر دیگه مونده بود باید نابود میشدن، میدونست کار کیه، بعدا میتونست به حسابش برسه پس قدمهای محکمش رو به سمت خروجی برداشت، اول باید راه خروج رو برای صحرا باز میکرد.

جلوی ورودی مرد هیکلی تکیه به دیوار آدمهایی که بیرون میومدن رو رصد میکرد، آرِمین سری تکون داد و چشمهای تیزبینش روی مردی که توی ماشین منتظر بود نشست…

***

صحرا خسته از تقلا نشست و دستش رو روی زانوش گذاشت، نفس نفس میزد.

_عوضی!

کلافه با آرنجش به در کوبید و ناامید از باز شدنش به در تکیه زد گوشیش رو هم همراهش نداشت.

مدت زیادی نبود که زندانی شده بود اما حتما همینکه پاش به خونه میرسید، آرِمین رو اخراج میکرد.

توی افکارش غرق بود که در ناگهانی باز شد و صحرا داد زد، به عقب پرتاب شد و دستهاش توی هوا برای گرفتن یه چیزی تکون خورد، چشم بست اما دست آرِمین پشتش نشست.

_وقتشه بریم خانم!

پلکهاش از هم باز شد و به چشمهای خاموش آرِمین خیره شد، چند بار لبهای لرزون از خشمش باز شد و دوباره بسته شدن، باید خودش رو کنترل میکرد، نفسی گرفت و دست آرِمین رو پس زد.

وقتی سوار ماشین میشد، خبری از ون سفیدی که دنبالشون میکرد نبود، خبری از هیچ آدمی که نشون بده در حال تعقیبشونن هم نبود، همینکه ماشین راه افتاد، ماشین پلیس جای اسکالید مشکی  متوقف شد.

_چخبره؟

نه قرار بود سوالش پاسخ بگیره و نه منتظرش بود، دیگه بعد از 3 ماه به این اخلاق آرِمین عادت کرده بود…سه ماه عجیبی که تمام چند سال رو نابود میکرد، از وقتی بادیگاردش شده بود کم حرفتر هم شده بود.

***

از پله ها که بالا میرفت، صدای حرف زدن آرِمین با پدرش رو میشنید.

_نگران نباشید قربان، همه چیز تحت کنترله.

گوشی رو توی دستش جابجا کرد و برگشت، صحرا شوکه شد و نگاهشون قفل هم بود.

_بله قربان، حواسم هست…بله رفت و آمدشون رو محدود میکنم.

اخم های صحرا در هم رفت و نگاه آرِمین سلب شد و دوباره پشتش رو به صحرا کرد.

از پله ها بالا رفت، باقی مکالمه چه اهمیتی داشت وقتی اصل قضیه رو فهمیده بود؟ تا کی قرار بود زندانی باشه؟

کلافه داخل اتاقش رفت و روی تخت پرید.

کسی توی خونه نبود البته اگر آرِمین بعلاوه 9 نیروش رو نادیده میگرفت، همینطور اون پیرزن جادوگر و بداخلاق!

روی تخت دراز کشید و دستهاش رو از هم باز کرد، خنکی ملحفه، داغی پوستش رو خاموش کرد.

در باز شد و آرِمین با یه سینی داخل اومد.

_وقت داروهاته.

روی میز گذاشتش و صحرا بی حال نشست.

_بابا نخواست با من حرف بزنه؟

آرِمین سری تکون داد و قرصهاش رو همراه یه لیوان آب دستش داد.

_سرت گیج نمیره؟

_فقط خسته ام.

بدنش درد میکرد و دست و پاش گز گز میکرد.

کمی هم حالت تهوع داشت. دستی به چشمهاش کشید و عطر خاص آرِمین رو عمیق نفس کشید. آرِمین هیچوقت از عطر استفاده نمیکرد اما بوی تنش خاص بود!

دیگه به این رایحه عادت کرده بود، مطمئن بود هیچ آدمی توی دنیا، این بو رو نمیده…همینکه عطر زودتر از صاحبش به قلب آدمها نفوذ میکرد و روحشون رو تسخیر میکرد، همینکه روحش تسخیر میشد، آرامش زیر پوستش میدویید.

آرِمین زیر بغلش رو گرفت.

_باید بری دوش آب سرد بگیری.

صحرا به زحمت بلند شد و اجازه داد آرِمین تا حمام همراهیش کنه.

_فقط امروز گرم بود.

میدونست، آرِمین دیگه بیرون نمیبرش! نه تا وقتی که آفتاب توی آسمون خودنمایی میکرد.

مثل همیشه سکوت جوابش شد و ارمین با مکث بیرون رفت تا صحرا با اسودگی حمام کنه. توی وان نشست، چشم بست و آب سرد از مچ پاهاش تا زیر گلوش بالا اومد.

دیگه به این سردی عادت داشت، دوستش داشت.

گوشیش رو کنار گوشش گذاشت و بی حرف به پیغام گوش کرد.

«پنج شنبه عصر ساعت 6:45 خیابون… سه تا محافظ داره.»

گوشی رو پایین آورد و پیغام رو پاک کرد، نیم نگاهی به در حمام کرد و از اتاق بیرون رفت.

***

_قربان، به حرف ما گوش نمیده.

آرِمین همونطور که دوربین اسلحه barrett m82 رو تنظیم میکرد، جواب ماموری که از بدقلقی های صحرا شکایت میکرد رو داد.

_کی برمیگردین؟

پوزخند زد و دستی به گلنگدن کشید.

_تا فردا نمیام.

به ساعتش نگاه کرد. 12:23 دقیقه ی ظهر بود.

نگاهش رو به خیابون دوخت، شلوغ بود و برای شکار کردن فقط 5 ثانیه وقت داشت.

_گمشو کنار.

صدای صحرا رو شنید و اخم کرد، چشمش رو روی چشمی گذاشت و زمزمه کرد.

_گوشی رو بده بهش.

دیدش خوب بود، خیالش راحت شد و روی زانوهاش نشست، در انتظار شکارش.

آرِمین صبور بود…خیلی صبور!

_مین* میخوام برم بیرون.

انگشتهاش به نرمی روی بدنه ی فلزی تفنگ لغزید.

_میام دنبالت.

_من بچه نیستم.

همونطور که حدس میزد، رفت و آمد جلوی خونه بیشتر شد، میخواستن امن بودن منطقه رو بسنجن.

_برام مهم نیست اگه یه گلوله تو مغزت فرو کنن…نمیخوام حقوقم قطع شه. پس بهتره مسالمت آمیز خواسته هامون رو اجرایی کنیم، نظرت چیه دختر کوچولو؟

چند ثانیه سکوت و بالاخره صحرا لب باز کرد.

_میریم دیدن خواهرم؟

هر کس دیگه ای بود، برای این لحن مظلوم بغض میکرد…هرکس بجز آرِمین.

_باشه.

بی هیچ حرف دیگه ای تلفن رو قطع کرد.

پوزخند زد و زیر لب زمزمه کرد.

_احمق، هنوزم عاشق منی؟

صحرا گوشی رو توی بغل نگهبان انداخت و روی مبل پرید، به خواسته اش رسیده بود.

_خاله؟ برام یه چیز خنک بیار.

با سرخوشی به تصاویری بخاطر حس خوبش متوجهشون نبود خیره شد. نمیدونست از اینکه به دیدن خواهرش میرفت خوشحاله یا تونسته آرِمین رو راضی کنه همراهیش کنه؟

نگهبان ها متعجب سر پستشون برگشتن.

صحرا دستش رو زیر چونه اش زد و لیوان رو از روی سینی که پیرزن جلوش گرفته بود برداشت،

شربت آلبالوی مورد علاقه اش رو بالا گرفت و گلوی خوش تراشش رو به نمایش دراورد.

آرِمین به ساعتش نگاه کرد، بیشتر از 6 ساعت بود که بی حرکت به دوربین زل زده بود…مبادا 5 ثانیه طلایی رو از دست بده.

بالاخره بنز جلوی در عمارت متوقف شد و چند محافظ، محتاط جلو رفت، در ماشین باز شد و مرد بلند قد پیاده شد.

هدف گرفت، درست وسط پیشونیش، نگاه مرد روی پنجره نشست و آرِمین زیر لب شمرد.

_1…

این مرد، همون مربی چندین و چند ساله ی خودش بود!

_2…

مرد چرخید و محافظ جلو کشیدش، سر محافظ دید آرِمین رو محدود کرده بود.

_3…

انگشتش روی ماشه سفت شد و کمی فشار داد.

عموی عزیز صحرا…اگه میمیرد صحرا چه حالی میشد؟ استرس براش سم بود اما برای آرِمین مهم نبود.

_4…

محافظ کمی عقب رفت تا به همراهش چیزی بگه و بوم! وقتی به خودشون اومدن…خون بیرون پاشیده شد از پس سر مرد.

همهمه شد، آرِمین به سرعت تفنگ رو داخل کشید و پشت دیوار مخفی شد.

مردی که 15 سال ازش مراقبت کرد رو کشت!

البته اگر میشد اسم شکنجه هاش رو مراقبت گذاشت… سریع وسایلش رو جمع کرد و نیم نگاهی به پنجره انداخت و دو انگشتش رو کنار پیشونیش گرفت.

_بدرود استاد…بدون پشیمونی، بدون ترس…یک شلیک، یک هدف!

درسهاش رو به خوبی یاد گرفته بود…

آرِمین عقب تر ایستاده بود و به خنده های سرخوش صحرا خیره بود، رنگ پریده بود و نگاه پوشالیش رو خوب میفهمید، برعکس صحرا که هیچوقت نتونست آرِمین رو بخونه، اون صحرا رو مثل یه قصه کوتاه از بر بود. شاید هم این تصور خودش بود.

چشم از صحرا و خواهرش گرفت و توی خونه گردوند، پدر صحرا، رئیس مهدی تند تند عرض سالن رو بالا پایین میرفت و با عصبانیت توی گوشی داد و بیداد میکرد.

چشم گرفت و پوزخندش رو با زبونی که به لپش کشید آب کرد و به کفشهاش زل زد.

برقشون چشمش رو زد، انگار یه سوراخ بود وسط اون سیاهی که نور رو راه میداد. سوراخی که تداعیِ شکاف عمیق گلوله بود، گلوله ای توی مغز گذشته اش!

_امشب میمونی؟

شیما درحالی که با محبت گونه های رنگ پریده ی صحرا رو نوازش میکرد گفت و نگاهش غمگین شد.

_رنگ پریده شدی، مواظب خودت هستی؟

نگاه آرِمین از کفشهاش گرفته شد و روی صحرا نشست.

حق با شیما بود، صحرا دستهای کوچیک شیما رو بوسید و روی زمین ولو شد، دیگه جونی برای بازی کردن نداشت، صحرا انقدر بی رنگ شده بود که سیاهی موهاش با رنگ زیادی سفیدش توی ذوق میزد!

_من خوبم نگران نباش.

چشم از صحرا گرفت و سرش رو چرخوند، رئیس مهدی همچنان با تلفن حرف میزد، نامادری صحرا هم روی صندلی راکش نشسته بود و بی خیال کتاب میخوند.

_اگه قصد موندن ندارید، وقتشه بریم خانم!

ابروی صحرا بالا پرید و سرش به سمت آرِمین چرخید، لبهاش کش اومد و زبونش لبهای خشکش رو تر کردن.

_چی شد؟ خانم؟ مستی؟

چشمهای آرِمین توی کاسه چرخید و صدای مهدی بند اتصال نگاهشون رو برید.

_آرِمین، بیا اینجا.

اگر رمان بهار نارنج رو توی اپلیکیشن مطالعه کردید، خوشحال میشیم که نظرتونو درمورد آثار خانم rya برای بقیه رمان خوان‌ها پایین همین مطلب بنویسید.

رمان بهار نارنج از RYA در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است و برای دانلود رمان باید اپلیکیشن رمان کلوب را از طریق لینک زیر نصب فرمایید

رمان بهار نارنج

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=2727
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!