رمان بازی خصوصی از نیلوفر قائمی فر یک رمان در ژانرهای رمان آسیب اجتماعی|رمان اجتماعی|رمان انتقامی|رمان ترسناک|رمان رئال|رمان طنز – کمدی|رمان عاشقانه|رمان معمایی می باشد که سال 1399 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
با اسرا وارد خونه ی دوستمون سماء شدیم ، سماء و برادرش جلوی در ایستاده بودن تا ازمون استقبال کنند. جعبه شکلاتُ دست سماء دادم و گفت :
سماء-میذاشتید صبح میومدید.
منو اسرا که هر دو درگیر باز کردن بوت هامون بودیم، گفتم :
-باید مغازه رو می بستیم ، نیایشُ می بردم خونه ی مادرم میومدیم
سماء-فروقرتونو ریختید راه افتادید ؟!
اسرا-حالا که نه صدای موزیکی میاد نه چیزی ، اَه چرا بوت در نمیاد!
سماء-با کفش بیایید داخل
– نه کفش آوردیم ، خونه کثیف میشه
برادر سماء ، افرا گفت :
– همه با کفش اومدن ، انقدر خودتونو اذیت نکنید
سماء- آخه این مامان”اشاره به من” ، فکرش شبیه مامان هاست.
با خنده گفتم :
– آره من ننجونم خبر ندارید ؛ بیا در اومد
اسرا-کی اومده؟ کی نیومده ؟
افرا-فقط شما نیومده بودید
اسرا-بچه های خودمونن، فقط صاحب رستورانی که افرا توش کار میکنه هم اینبار دعوت کردیم
-پس رستورانُ دست کی سپردید؟
افر-اونجا یه مدیر داخلی دیگه علاوه بر من داره.
اسرا با خنده در حالی که کفشو می پوشید گفت :
-آخه مدیر داخلی رستوران یعنی چی؟
-یعنی خوردن مردمو مدیریت میکنند نترکن.
چهارتا خندیدیم و افرا گفت :
-یه بار بیایید رستوران ببینید چیکار میکنم ، اونجا رستوران شلوغیه ، خودِ « امیر» غذاهاشو طراحیُ پخت ،میکنه
-مگه غذا طراحی داره؟
افرا-یعنی اصول پختش با دستور پخت خود امیره، بعد میدونید که رستوران عربیه
اسرا-این امیرتون عربه؟
افرا-مادرش انگار عراقیه، من از بچه ها شنیدما ، شایدم خالی بستن.
-از این حرف خاله زنک بازی های پرسنل ؟! منم یه زن عموی عراقی داشتم خیلی غذاهاش خوشمزه بود ، البته من بچه بودم از نظر بچه، معمولا هر چیزی میتونه خوشمزه باشه
سماء-بترکید ،چقدر حرف دارید، بیایید تو دیگه.
رو سریمو برداشتم و وارد سالن کوچیک خونه شدیم که همه ایستاده بودن و گفتم :
-سلام به همگی…
«با خنده گفتم:» ببخشید که منتظر نگهتون داشتیم.
اسرا با خنده گفت :
-انتظار این همه استقبالُ نداشتیم .
با همه که می شناختیم دست دادیم تا رسید به همون غریبه که ظاهرا همون “امیر “بود ، آب و رنگ روشن داشت اما چشماش مشکی بود ، یه چیزی بین چهره ی شرقی و غربی بود ! باهاش دست دادمو گفتم :
-من حواّ هستم.
دستمو فشرد چهره اش یه مدلی بود انگار یه چیز بین پوز خند و جدیت رو صورتشه گفت:
-امیر هستم ، خوش وقتم
اسرا-عه ! افرا گفت مادرتون عربِ چرا پس بوری ؟!
-اسرا ! ای بابا !
اومدم رد بشم افرا گفت :
-دو دقیقه نذاشت اطلاعات مخفی بمونه
-هرچی می خوایید یکی بفهمه به اسرا بگید.
اسرا-آقا ناراحت شدی؟
امیر-کی می گه عرب ها حتما سیاه و سبزه ان ؟
با خنده گفتم :
-اسراء، نژاد شناسی، میخونه
اسرا-نه ما هم شنیدیم دیگه به هر حال دیدگاه ما رو عوض کردی ، خوش وقتم
سماء-اجازه هست مهمونی رو شروع کنیم ؟
یکی از دوستامون گفت :
-حالا نه که حوا و اسرا اهل رقصن واسه همین ما رو نگه داشته بودید
اسرا-من موهامو میزان پیلی کردم ، می خوام بیام وسط اتفاقا مو موج بدم.
از اتاق در اومدم یه جین سرمه ای و شومیز آبی کمرنگ تنم بود و موهامو از بالا بسته بودم ، گفتم:
-من موهامو بالا بستم فقط تشویق کنم و بخورم ، الان یه هفته رژیم بودم برای امشب.
سماء-آره نَکه خیلی اهل عیش و نوشه ، اصلا ما چرا با حوا دوستیم بچه ها ؟خیلی مسخره است.
خودم غش غش خندیدم و گفتم:
-من مادر همه ام.
افرا-آقاامیر یه چیز جالب در مورد حوا بهت بگم شاخ دربیاری ، به حوا میخوره یه دختر شونزده ساله داشته باشه؟
امیر با همون پوزخندی که نمی دونم از شیطنت بود یا برای شخصیتش بود یه تای ابروشو بالا داد و گفت:
-دست میندازید!
اسرا یه بورک برداشت و گفت :
-اصلا به من میاد خاله ی یه بچه شونزده ساله ی سرتق باشم.
سماء-از دو سال دیگه اونو دعوت میکنیم ننه اش خیلی قانون داره.
امیر-قانون ِ چی؟!
سماء-مشروب نمی خوره، چون نیایش می فهمه.
افرا-شب خونه کسی نمی مونه ،چون نیایش بعد راه یاد می گیره خونه دوستش می مونه.
یکی دیگه از دوستامون:
-با آقایون عکس نمی گیره اگر احیانا نیایش بفهمه فکرش خراب می شه.
نفر بعدی-تازه وسط مهمونی همه باید ساکت بشیم به نیایش زنگ بزنه.
یکی دیگه با خنده گفت:
-نه می دونید جالب چیه ، اینکه نیایش تک تک ما رو می شناسه ولی نمی دونه ما همه همدیگرو می شناسیم.
-انشالله
به سینه ام زد و با خنده گفت:
-همه اتون ننه بابا بشید بفهمید.
رو به امیر گفتم :
-الان سنش تو بد موقعیتی ، نوجوونه ،می تونه هزار تا برداشت کنه.
امیر-به نظرم کار درستی می کنی.
همه با هم گفتن :
-اه اه . . . حالمون بد شد
لیوان آب میوه رو بالا گرفتم و گفتم :
-من دوست واقعیمو پیدا کردم
امیر با خنده گیلاسشو بالا گرفت و سماء گفت :
-امیر نکنه تو هم بابایی؟
امیر خندید و گفت:
-بابای یه مرد سیبیل کلفت ؟
افرا-ما از سر حوا فهمیدیم هیچی نا ممکن نیست
اسرا-بیچاره ها خواهرمن دو سال دیگه تو سی سالگی بچه اش دیگه از آب و گل دراومده بعد شماها تازه بعدها می خوایید ونگ ونگ یکیُ بشنوید.
سماء-آره آره اینو راست میگه ، خب بریم پی عیش و نوش . . .
من رو صندلی اپن نشستم و از خوراکی های رو اپن می خورم ، رو گازُ نگاه کردم ، دلم چای میخواست از ساعت هشت و نیم صبح سر پا بودم ، رفتم کتری گذاشتم و از کابینت سماء قوری برداشتم ، افرا بلند گفت:
-باز اون شروع کرد.
خنده ام گرفت و گفتم:
-شماها به من چیکار دارید؟ آقا من چای خورم ، با چای بیشتر از مشروب حال می کنم .
به اسرا نگاه کردم، یه شات سریع بالا داد. به سماء اشاره کردم بهش بگه نخوره ، نفهم صد سری گفتم نیایش می فهمه ، دوست نداشتم بدونه ما مهمونی مختلط میریم و مشروب می خوریم و می رقصیم ، اگر فکرش بهم بریزه چی؟ نمی خوام تصورات غلطی کنه.
اسراء اشاره کرد یکی خوردم ، لب زدم. به همون رد نگاهش سرمو طرفش چرخوند ، یه شلوار جذب پارچه سرمه ای پوشیده بود با یه پیرهن مردونه جذب شیری که آستیناشو بالا داده بود سینه ی ستبرش جلوی پیرهنُ دچار کشش کرده بود ، شونه و سینه اش از دور کمرش پهن تر بود و به هیکلش زاویه داده بود!
لبخندی کمرنگ به سمتش زدم و برگشتم چای دم کردم به سمت اُپن که اومدم دیدم اونور اُپن نشسته ، به سرش یه زاویه به طرف بالا داد و انگار جای بالا دادن ابروهاش چشماشو بازتر می کرد با همون پوزخند کمرنگ رو لبش گفت:
-چایی!
لبخندی پهن و دندون نما زدمُ بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
-اگر میخوای مسخره ام کنی اشکال نداره تو این زمینه من پوست کلفتم
امیر – نه برام جالبه ، مادر کم سن و سالی که داره درست رفتار میکنه.
سربلند کردم و با شور گفتم:
-ترو خدا تو واقعا « خندیدمو گفتم » اولین نفری اینو می گی
امیر-نه ، مطمئنم همه همین عقیده رو دارن اما می خوان تو هم تو خوش گذرونیشون شریک باشی
سری تکون دادم و گفتم:
-آری
امیر-چند سالگی به دنیا آوردیش؟
خندیدم سرمُ عقب دادم و گفتم :
-ببین تازه با هم آشنا شدیم ، موضوعات ضایع زندگی منو نپرس.
امیر با اینکه ته چهره اش اون خنده بود اما صورتش نمی خندید ، چشماشو بازتر کرد و گفت:
-به دنیا آوردن دخترت ضایع است؟
-نه نه! به دنیا آوردن نیایش نه ، سنی که به دنیا آوردمش.
«لبخند تلخی زدم و گفتم:
-گفتن اون سخته و … و مسخره … واسه این دوره زمونه.
امیر-پدرشو می شناسی؟
اخم کردم ولی نه از عصبانیت از روی درگیری فکری و گفتم:
-من ازدواج کردم نیایشُ به دنیا آوردم
امیر سری تکون داد و گفت:
-خب پس ، پدرش کو …
به دور و برش نگاه کرد و لبخند تلخی زدمو گفتم:
-نه جدا … جدا شدیم ، یعنی این صلاح بود.
امیر سری تکون داد و گفت:
-صلاح بودن، خیلی خوبه.
مکثی کرد و گفت:
-ناراحتت کردم؟
خندیدم و گفتم :
-نه ، میدونی … تو خوب گوش میدی ، آدما دنبال گوش می گردن.
امیر-تو هم خوب حرف می زنی ، مخصوصا وقتی بینش می خندی.
خجالت کشیدم خندیدم و به طرف کتری نگاه کردم و گفتم :
-من مشروبم حاضره ، منظورم چایه
امیر-من از زن هایی که مشروب می خورن خوشم نمیاد.
پشت بهش بودم ، اخمی از حرفش کردم ، یعنی چی؟! حالا یعنی مثلا میخواست بگه کار منو پسندیده؟!
چای برای خودم ریختم و گفت:
-اما … از آدمایی که حد خودشونو می دونند بیشتر از عقیده ی خودم دوست دارم.
اخمی از گنگی حرفش زدم و به بالا نگاه کردم و گفتم:
-خیلی فلسفی شد! تو اگر اشتباه نکنم آشپزی خوندی آره؟
سری تکون داد و گفت:
-ایتالیا ، چندساله اومدم ، اونور آشپز بودم ، اما اینجا رستوران خودمو دارم
-خونواده ات اونورن؟
امیر-نه من هیجده سالگی رفتم ، اونجا درس خوندم ، از ظرف شستن شروع به کار کردم « متعجب و هیجان زده نگاش کردم » بعد گارسون شدم ، بعد آشپز ، بعد سرآشپز … تو اندیمشک یه شیرینی فروشی دارم ، اونجا دست خودم نیست ، خونواده ام میگردونند اما با دستور شیرینی های من ، اینجا دست خودمه.
-به قول این بفرمایید شام wow – وَئوع – چه اکتیو ناراحت نمی شی بپرسم چند سالته؟
امیر- سی و چهار و تو؟
-بیست و هشت ، ولی تو موفقی! آفرین
امیر- تو چیکار میکنی؟
-من یه مغازه ی کوچیک سبزی خرد کنی و سبزیجات دارم با اسرا اونجا کار میکنیم ، البته اجاره هست « شونه بالا دادمُ گفتم » محیطش خوبه خانوما میان ، همه چی تمیز « با خنده گفتم » مخصوص رستوران هم پکیج داریم.
امیر با لبخند نه زیاد پهن ، چشمامو باز کرد و گفت :
-رستوران ، باز لبخند زد و گفت : سبزیجات مثل؟
-مثـــــلِ … بادمجون کبابی ، کرفس سرخ شده … هرچی که فکرشو بکنی ، تازه کلی خشکبار هم داریم و از همه مهمتر تخفیف داریم
چشماشو باز کرد با همون پوزخند نمکین گفت:
-اوه!
چشمامو رو هم گذاشتم و گفتم:
-آره
پوزخندش پر رنگ تر شد و گفت : الان برام تعریف کردی یا مخ یه صاحب رستورانُ زدی که ازت خرید کنه؟
یه چشممو بستم و گفتم :
-خب … راستش دومی
دندون نما خندید و گفت :
-باااشه به هرحال اینطوری بهونه هم پیدا میشه ….
متعجب گفتم:
-بهونه ی چی؟
با شیطنتی خونسردانه در حالی که خیره به چشمم بود گفت:
-تو رو میبینم
قیافه اش یه جوری بود که خنده ام گرفت ، بلند خندیدم و جلوی دهنمو گرفتمُ و گفتم:
-چی داری میگی منم می خندم
سماء با قر اومد جلو و گفت:
-امیر پاشو برقص
امیر-من مگه زنم قر بدم؟!
پوزخندش پررنگ تر شد، چهره اش خاصه از اون مدل ها که شاید هر جایی نبینی! سما با لب و لوچه ی آویزون گفت:
-دورهمی واسه چی گرفتیم پس!؟ خوش بگذرونیم دیگه!
امیر-من هنوز گرم نشدم!
سما-یعنی گرم بشی میای می ترکونی؟!
با سما خندیدیم و گفتم:
-ممد خردادیان نشی
امیر-به استایل من ممد خردادیان میاد.
من و سما با هم با خنده و تعجب گفتیم:
-اوه اوه!
صدای جیغ و خنده ی بچه ها اومد، به وسط جمع نگاه کردیم، دو تا از پسرا کَل انداخته بودن… به امیر گفتم:
-اینطوری می رقصی؟
امیر خندید و گفت:
-من سی و چهار سالمه
خنده اش رو جوری جمع کرد که ته مونده اش همون پوزخند رو لبش موند، لابد کلی تمرین کرده که فهمیده این پوزخند خیلی مزین گر صورتشه!
-یعنی پیر شدی؟
امیر پلکاشو بست و با تکون کوچیک سرش گفت”
-نُچ، پخته شدم.
-اَئع! تو خیلی فلسفی حرف می زنی یهو می خوره تو ذوق حرفم!
امیر دندون نما خندید و گفت:
-نه بابا؟شما بخند من حرف نمی زنم.
از رو صندلی اونور اُپن بلند شدم شومیزم رو تکون دادم و گفتم:
-اووف گرمم شد!
یعنی حرفش یجورائی بهم هیجان داد و خجالت کشیدم، بدون اینکه حرکتی به خودش بده با نگاهش سر تا پام رو نظری انداخت و پررنگ تر خنده ی کَجَکیشو رو لب نشوند. اسرا اومد و کنار امیر روی صندلی نشست و یه مقدار از سوسیس بندری توی ظرف برای خودش کشید و گفت:
-درمورد چی حرف می زنید؟
امیر-درمورد اونایی که یه شات می زنن اندازه ی یه نصف شیشه مست میشن.
اسرا با چشمای گرد گفت:
-داری منو مسخره می کنی؟! من نخورده سرمستم!
امیر-نه بابا!
یه جوری می گفت «نه بابا» ، یه جوری تند و سریع تلفظ می کرد ، یه جوری که انگار یه تعجب مسخره کننده ست که طرف جای اینکه بهش بربخوره خنده اش می گیره!
اسرا-والله خواهرم می دونه «یه تیکه سوسیس تو دهنش گذاشت و ادامه داد» بگو حوا.
امیر-پس خواهرید! حوا و اسرا، هووم.
افرا اومد دست انداخت رو شونه ی اسرا و گفت:
-اسرا یکم سالاد به من بده.
خوشم نمی اومد اینطوری به اسرا می چسبید، صمیمی بودن با راحتی فرق داشت، به دست افرا نگاه کردم و اسرا از جا بلند شد و یه ظرف برداشت. نگام به امیر افتاد که با سکوت و بدون اون پوزخند نگام می کرد، بچه ها کم کم برای تجدید قوا دور اُپن جمع شدن و من گفتم:
-صدای موزیک رو کم کنین…
همه با هم گفتن:
-اَئهع بـــاز شروع کرد!
خندیدم و گفتم:
-استراحت کنین، مویرگ های مغزتون آسیب می بینه.
به سمت اتاق رفتم و گفتم:
-کسی نیاد تو اتاق ها!
افرا-آقا امیر؟ داره میره با دخترش تماس بگیره، آدم اینقدر از تعهد مادریش خنده اش می گیره که شبیه مادر قدیمی هاس!
سما مادر ما اینقدر تعهد داشت که من و افرا الان دکتر مهندس بودیم!
از تو اتاق گفتم:
-ولی مادر من خیلی متعهد بود…
به نیایش زنگ زدم، گوشیش اِشغال بود و زنگ زدم به مامان و تماسش رو که جواب داد فوری گفتم:
-مامان؟سلام، نیایش کجاست؟!
مامان-تو اتاق پویا داره درس می خونه.
-اون داره درز می خونه نه درس! گوشیش اِشغاله مامان! برو ببین با کیه …
مامان-حوا ولش کن، ای بابا! لابد داره با دوستش حرف می زنه.
-مامان ده شب با کدوم دوست حرف می زنه؟! فردا امتحان داره!
مامان-تو حواست به مهمونی باشه من حواسم هست، واـــی هاشم خونه ست، پرهام هم هست، نگران چی هستی؟!
-باشه بهش بگو دوازده حاضر باشه میام دنبالش.
مامان-صبح از اینجا میره مدرسه دیگه.
-نه نمی خوام فکر کنه شب خونه نبودم، راهِ خونه ی دوست موندن براش باز بشه.
مامان-حوا؟ دخترم تو داری خیلی زندگی رو برای خودت و نیایش سخت می کنی، تو که بچگی نکردی حداقل جوونی کن!
صدای برادرم پارسا اومد که گفت:
-حواست؟! بگو من خودم صبح نیایش رو می برم، اون خیالش راحت باشه.
-نه مامان، از پارسا هم تشکر کن، اینطوری بهتره.
مامان-خیله خب عزیزم.
-شما بخوابید من کلید دارم، دیرتر شد شب اونجا می مونیم.
مامان-باشه مامان جان.
-خداحافظ
تماس رو قطع کردم و از اتاق بیرون اومدم و افرا گفت:
-حالا بخاطر اینکه ما ساکت بودیم باید برقصی.
-من رقص بلد نیستم، چه گیری کردیم آ !!!
افرا-هر چی بلدی.
اسرا به زور غذای تو دهنش رو قورت داد و گفت:
-بلد نیست واقعا.
تا میومدم بشینم هولم می دادن وسط سالن و می گفتن «برقص»؛ سما آهنگ ها رو هی عوض می کرد و می گفت:
-با این؟ یا این؟!
همه می گفتن «نه، نه بعدی»، آخر اون آهنگ «نگو نگو نمیام» رو گذاشت و همه با هم خوندن و دست زدن… تا میومدم بنشینم باز بلندم می کردن که گفتم:
-من فقط می خونم و باهاش ادا در میارم آ
اسرا-شبیه هایده ادا در بیار
افرا-ادای کلمات رو در بیار!
ادابازی می کردم و همه می خندیدن، نگاهم به امیر افتاد، صورتمو میون دستام گرفتم و گفتم:
-وای خجالت کشیدم، الان امیر میگه این چی میگه این وسط؟!
امیر نافذ و خیره با اون پوزخند پنهان روی لبش نگام می کرد، همه برگشتن نگاش کردن که گفت:
-نه بابا؟ من اینقدر جذبه دارم؟!
افرا-نه! آقا امیر جذبه داره ولی الان که کلا جمع رفقاست، نه آقا امیر؟!
امیر-من کاری نکردم، خودش می خواد بپیچونه …
سما-آقا امیر هم بندازین وسط
امیر رو هم آوردن وسط و من دست زنان گفتم:
-خودت خیلی ریز از رقصت تعریف کردی!
امیر-نه بابا؟ این برداشت توئه