رمان مرگنواز از زینب ایلخانی یک رمان در ژانرهای رمان تراژدی|رمان درام|رمان عاشقانه|رمان فانتزی|رمان ملودرام می باشد که سال 1397 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
همیشه با خودم فکر میکنم
دریاى بیچاره! بزرگترین تنهاى دنیاست
دریایى که ماهى داشت
کشتى داشت، کلى عاشق و دلباخته داشت
ساحل داشت….
هیچ کس نمیفهمید تنهاست…
راستى مثلا اگر دریا عاشق تک درخت باغچه خانه ى کسى شود، باید چه کار کند؟
دریا حق نداشت جز خودش عاشق شود که اگر شود سیل میشود…
که اگر سیل شود محکوم میشود…
تیتر روزنامه ها میشود” دریای قاتل”
***
میدانید؟!
آدم هایی که شروعشان اشک مشترک باشد عجیب به هم میآیند…
***
سایه اى بر سر زندگى ام کم شده است…
سه شب است…
و طلسم ها اکثرا شب سوم میشکنند…
اما شب سوم ِ نبودنش….
نخواندنم…
نخواستنش…
هم دارد به آخر میرسد و خبر از چلچله خوش خبرى نیست ….
***
من امروز به این نتیجه رسیده ام بی خبرى خیلی ها را ناخواسته عاشق کرده است….
***
گرفتار ترین اُسراى جهان، آنان هستند که سال هاست در خود گرفتارند و بى خبر…
بی خبر و بی هیچ تلاشى برای آزادى…
***
من آدم انتخاب های درست نبودم…
من همیشه ساده ترین گزینه را براى فرار انتخاب میکردم، اما میان راه بر میگشتم و دلم میرفت برای قدرى شجاع بودن…
براى سروین بودن…
***
انتظار با همه تلخى و سختى اش،
جان میبخشد به ثانیه هاى مرده ات …
خون میبخشد به رگ هاى خشک دخترانهات ..
***
_ بیا آرزو کنیم…بیا آرزوهامون رو بفرستیم با قایق هامون برن…
_ بره که نابود شه؟
_ بره شاید به رسیدن ها برسه…
***
قلب بیچاره ام این روزها جنین جنون را بارور شده است…
جنونى که عصیانش سکوت است
طغیانش خفگی است
***
روزهایم شبیه زیپ بى دندانه کاپشنم شده است
بالا می آید
گیر میکند…
میگذرد
اماجفت و جور نمیشود…
***
تا به حال شده است بیدار باشید و خواب ببینید؟
وقتى از خواب بیدارى تان بیرون انداخته شوید در دنیای واقعى دچار کابوس شوید!
کابوس که حتما نباید سقوط از ارتفاع و حمله یک حیوان وحشى باشد!
کابوس ِنخواستن…
کابوسِ دوست نداشته شدن…
آه چه بیدارى خطرناکى…
من میخواهم به خوابم ادامه دهم…
***
گفته بود منتظرش بمانم
اما نگفت چه قدر؟؟
من آدم انتظار نیستم…
هیچ وقت نبودم…
تبعید به انتظار مرا میکُشد….
***
بعضى از خداحافظى ها هم هستند، آن قدر شیرین اند که تلخى جدایى و تنهایى را در خود گم میکنند…
***
دلتنگى گاهی وقتها دنبال بهانه است که خودش را فریاد بزند…