رمان کوک از فروغ ثقفی یک رمان در ژانرهای رمان آسیب اجتماعی|رمان اجتماعی|رمان خانوادگی|رمان عاشقانه می باشد که سال 1400 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
با حرص، مشغول باز کردن در شد.
هرچه کلید می انداخت انگار در هم لج کرده بود.
بعد از غرغرهای زیر لبی بلاخره درب باز شد.
به گوشه ای ایستاد و با چشم اشاره زدوگفت:
-برو داخل.
نگاهی به او کردم و وارد خانه شدم و زیر لب گفتم:
-همچی میگه برو داخل، انگار قراره وارد سلولم بشم.
فکر نمیکردم زمزمه های زیر لبم را شنیده باشد سریع گفت:
-زنی مثل تو رو باید زندونی کرد.
کیفم را روی مبل انداختم و خودم روی مبل دیگری لم دادم .
انگارعصبانیتش برایم مهم نیست و من نیز کنجکاو نیستم، چرا اینقدر جلزولز میزند.
دست به سینه بالای سرم ایستاد و من همانطور که روی مبل نشسته بودم سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم و گفتم:
-بگو! چی میخواستی بگی، بگو باید زودتر برم کار دارم.
-عه راستی، آره کارهای عقب افتاده زیادی داره.
بعد با عصبانیت هرچه تمامتر گفت:
-این قضیه دادخواستطلاق چیه ؟ تو داری چه غلطی می کنی؟
از روی مبل بلند شدم و روبهرویش ایستادم.
این که باز هم برای دیدنش باید سرم را بالا میگرفتم و بهچشمانش نگاه کردم و فریاد زدم:
-چه غلطی می کنم؟ نه اتفاقاً تمام زندگیم با تو غلط بود، دارم تمام غلطها و تصحیح میکنم.
-آهان اون وقت فکر می کنی، باطلاق همه چی حل میشه!
-مطمئناً یک قسمت از زندگی من با تو رو که با این کار میتونم حل کنم.
صدایش را بالاتر برد و گفت:
-تو بیجا می کنی از این دادگاه به اون دادگاه راه افتادی. گفتم که پات به اونجاها باز بشه، تو رو به غلط کردن میندازم.
-آها مثلا چیکار می کنی ؟ باسمانه ازدواج میکنی؟ اینجوری منو به غلط کردن می ندازی؟
اصلاً چرا این همه راه رو میری، من همین الان هم از زندگی با تو به غلط کردن افتادم. یه مرد بی منطق و خودخواه که فقط خودش و منافع خودش رو میبینه. مردی که فکر میکنه، تموم کارهاش از روی عقل ومنطقه و زنش داره اشتباه میکنه. مردی که فکر میکنه من دارم به سمانه ورابطه بینتون حسادت میکنم. ولی حتی یکبار نخواست بفهمه، شاید واقعا یک جای کار داره میلنگه.
کامران! میدونی مشکلت چیه ؟ اینه که، فقط خودت ومیبینی.
با چشمهای متعجب نگاهم کرد:
-من خودم و میبینم؟ من چیکار کردم که تو این همه وصله ردیف کردی به من چسبوندی!
فقط یه مدت کوتاه از اون دختر و حال و روزش جویا شدم، چرا اینقدر گنده کردی؟ چرا انقدر بهش پر و بال میدی؟
-پروبالش میدم؟ نه عزیزم پر و بال و تو دادی که سایه اش روی زندگی من داره پرواز میکنه.
-چطور باید بفهمونمت ،سمانه ای دیگه نیست،بابا نیست ،نیست ،نیست. چطوری بفهمونمت.
-نمیتونم باور کنم ، وقتی تا خونه من آوردیش…
به چشمانش با تنفر نگاه کردم و گفتم:
-ازت طلاق میگیرم، میرم کامران، میرم، حالا هرچی دلت میخواد داد بزن. اصلاً تو که دست بزن هم داری بیا بزن شاید خالی شدی. ولی هیچ تاثیری تو تصمیم من نداره
من… از تو… جدا میشم. بشین و ببین
به طرف کیفم رفتم وبا حرص انرا برداشتم، خواستم به قصد بیرون رفتن بروم…دستم از پشت کشیده شد و مرا در آغوشش گرفت ومحکم به سینه اش فشار داد.