رمان رد خون از مریم روح پرور یک رمان در ژانرهای رمان آسیب اجتماعی|رمان عاشقانه|رمان معمایی می باشد که سال 1401 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
-الو آرون
-گوشم با توئه
-داری میری؟
-آره خواهرم آره چرا انقدر حرص می خوری آخه!
-آخه تا کلاسش تموم میشه میاد بیرون منتظر می مونه
-دقیقا پنج دقیقه دیگه جلوی آموزشگاه هستم
-باشه ببرش تحویلش بده به مژگان
-به روی چشم
-ببخشید امروز مزاحم تو هم شدم
-باز از این حرفا زدی که، برو با خیال راحت به کارت برس، همین که دیدمش بهت پیام میدم
-باشه از طرف من ببوسش، بگو پیش مژگان غذا بخور تا بیام
-چشم
-آرون هله هوله نخری براشا
-بله منع کردی چشم نمی خرم براش وگرنه اون کُره بز داییشو به ننش می فروشه
آن دختر خندید و گفت:
-از این حرفا جلوش نزنیا، می دونی که طوطیه سریع تکرار می کنه
-اینم به چشم
-برم تا غر نزدن
-برو آبجی
سریع تماس را قطع کرد در جیب شلوار شش جیب مشکی اش گذاشت، کلاه نقاب دارش را پایین تر کشید و رفت تا کارش را مثل همیشه درست انجام دهد، با دیدن دستی که از ماشین بیرون آمده بود سریع جلو رفت کارت را گرفت و گفت:
-چندتا بزنم؟
-پرش کن
دختر سریع دست به کار شد و باک ماشین آن ماشین مدل بالا را پر کرد، کارت بانک را گرفت و روی دستگاه کشید.
-رمزتون؟
-بیست سی
کارت را تحویل داد و آن ماشین رفت، آستین های لباس مردانه اش را کمی بالا کشید به اطراف نگاه کرد همان موقع مردی بلند گفت:
-آلا من حواسم به این جا هست، تو برو اون طرف تمیز کن
-باشه
راه افتاد با شنیدن صدای پیامک گوشی سریع از جیبش در آورد و دید برادرش عکس فرستاده، عکس را باز کرد با دیدن هامین و برادرش لبخند زد و پیام را خواند:
-اینم بچه قلدرت، داریم میریم خونه
سریع برایش نوشت:
-ممنون مراقب باشید
گوشی را در جیبش گذاشت، جاروی بلند را برداشت و شروع کرد به جارو کردن، در آن پمپ بنزین همه کار می کرد، از بنزین زدن برای ماشین تا تمیز کاری جای جای آن مکان، کارش خوب بود که نزدیک به یک سال آن جا مشغول به کار بود و همه خوب می شناختنش، دختر بسیار جوانی که با داشتن یک بچه باعث تعجب همه می شد.
*
کیفش را برداشت خواست بچرخد برود اما صاحب کارش گفت:
-آلا
چرخید و گفت:
-بله
-اینم لباس فرمت
لبخند زد و پلاستیک را گرفت و گفت:
-ممنون
-دیگه می تونی از فردا اینو بپوشی، یکم مردونس اما خب ت…
-دوست دارم، همچینم به لباسای زنونه علاقه ندارم
-برو بسلامت
سریع راه افتاد با قدم های بلند خودش را به کنار پمپ بنزین رساند، سوار بر موتور برقی و کوچکش شد کلاه نقاب دارش را برداشت و کلاه کاسکت روی سرش گذاشت، موتور را به حرکت در آورد و حرکت کرد.
راهش دور نبود و آن موتور را برای رفت و آمد راحتش تهیه کرده بود، در خیابان اصلی که پیچید، موتور را نگه داشت و سریع پایین پرید، به سوپر مارکت بزرگ رفت، چند شکلات صبحانه و چند شیر خرید.
*
موتورش را قفل کرد و با عجله وارد ساختمان شد با دیدن آن زن لبخند زد و گفت:
-سلام
-سلام خسته نباشی
-چه خبر؟
-خبر که نیست، پول برق اومده، داشتم سهیمتون مشخص می کردم
-حله هر وقت گفتید پرداخت می کنم
زن لبخند زد و آلا چند پله ی دیگر بالا رفت در را باز کرد و بی توجه به تعداد زن های آن خانه بلند گفت:
-هامینم
هامین که در اتاق بود با شنیدن صدای شاد مادرش دوید از اتاق بیرون پرید:
-آلا
دستان آلا باز شد و هامین با دو خودش را در آغوشش پرت کرد، صدای خنده ی آلا بالا رفت و هامین را بالا کشید گفت:
-چه طوری مرد من؟
-توپ، تو چه طوری؟
آلا چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
-باز با داییت اومدی کلمه های جدید یاد گرفتی؟ توپ چیه!
-توپ که بد نیس من کلی توپ دالم
آلا بلند خندید و او را زمین گذاشت گفت:
-بذار اینارو بذارم یخچال
به آشپزخانه رفت در یخچال را باز کرد و خرید هایش را در قسمتی که متعلق به او بود گذاشت، از آشپزخانه بیرون رفت و دست هامین را گرفت گفت:
-خاله مژگان کجاست؟
-دریه می کنه
آلا متعجب نگاهش کرد و گفت:
-چرا؟
-با دوشی حرف زد بعدم دریه کرد
وارد اتاق شدند، با دیدن مژگان که سرش روی زانو های تا شده اش بود، جلو رفت لب تخت نشست و آرام گفت:
-مژگان!
هامین کنار او نشست و گفت:
-بدو کی اذیتت کرده برم دک و پوزشو بهم بمالم
چشمان آلا درشت شد و مژگان در میان گریه بی اختیار سرش بالا آمد و صدای قهقهه اش بالا رفت، اما آلا عصبی غرید:
-هامین!
-چیز بدی دفتم؟
دست آلا کلافه روی پیشانی اش نشست و غرید:
-دستم بهت برسه آرون
-چی کار بچم داری، قربون تو مرد برم که مواظب من و مامانتی
هامین قیافه ای گرفت و با ابروهای در هم گفت:
-من رو ناموسم حساسم
مژگان طاقت نیاورد و سریع در آغوش گرفتش و آلا بود که داشت حرص می خورد، اما هامین سریع خودش را عقب کشید با همان ژست گفت:
-منو بدل نکن، من یه مردم
مژگان دستانش را به حالت تسلیم بالا برد و گفت:
-چشم
آلا پوفی کرد و گفت:
-برو واسه مامان آب بیار
هامین از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت:
-یعنی بلم دمبال نخود سیاه؟
این بار آلا هم به همراه مژگان قهقهه زد و در میان خنده گفت:
-نخیر پسر من متوجه هست بعضی حرفا فقط واسه ماها هست و نباید بشنوه، مگه نه؟
هامین کمی فکر کرد و شانه بالا انداخت و گفت:
-باشه
دوید و رفت، آلا سرش را به چپ و راست تکان داد به مژگان نگاه کرد و گفت:
-چی شده؟
لبخند از روی لب های مژگان پر کشید و کلافه گفت:
-اون عجوزه امروزم اومد مطب
-اوه
-آره گفت یا از مهریت می گذری یا آبروت همه جا می برم که نتونی سر بلند کنی، گفت خوابگاهتم بلدم، گفت کاری می کنم هم از این جا بیرونم کنن هم از مطبه دکتر
-غلط کرد
-آلا اگر این کارو کنه بدبخت میشم
-حرف بیخود نزن، تو از حق و حقوقت بگذری که بخوای اون زن خفه شه؟
مژگان بغض کرد و او دستش را گرفت و گفت:
-کسی که خیانت کرده اون مرتیکه بوده، تو که درد نداشتی بگی طلاق می خوای، یا چه می دونم خوشی زیر دلت نزده که، تو حتی واسه این که سر بار خانوادت نشی اومدی خوابگاه، از حق و حقوقت نگذر مژگان، پدر اون عوضی هم در بیار، بعدم که اون زنیکه پیداش شد یه گوشی بر میداری به صد و ده زنگ می زنی و تمام، کافیه بترسه اون وقت هم پسرشو مجبور می کنه حقتو بده هم دیگه جرات نمی کنه بیاد آبروتو ببره، نبینم بترسیا
-تا تورو دارم نمی تونم که بترسم
آلا پوفی کرد و غرید:
-این آرون هر چی از دهنش در میاد میگه، هامینم دقیقا طوطی وار تکرار می کنه
-خاله قربون اون ناموس گفتنش بره
آلا لبخند زد و مژگان آرام گفت:
-این سلیطه خانم چپ چپ نگاه می کنه، فکر کنم می خواد بحث راه بندازه
-ولش کن اون روانیو، کمبوداشو می خواد این جا جبران کنه، احمق نمی دونه همه کسایی که این جا هستن واسه کمبوده، پاش برسه از خودش صد پله سلیطه تر می شن
-بله هنوز اون روی آلا خانم ندیده
-فقط کافیه جلوی هامین دهنشو باز کنه، بخدا که نخ سوزن بر می دارم دهنشو می دوزم
مژگان خندید و گفت:
-شنیدم داشت می گفت، این که انقدر پولداره واسه بچش و تیپ و قیافشون خرج می کنه چرا نمیره خونه بگیره
-دِ به اون چه!
-خب منم همینو میگم، به اون چه اما هنوز تو رومون نگاه نکرده بگه که، اگر بگه خودم جوابشو میدم
-نونمون خودمون در میاریم، راهمونم حلاله باز باید به یه سری احمق توضیح بدیم
-بابا ولش کن، تو نزدیک چهار ساله این جایی، کی می تونه بگه بالای چشمت ابروئه، صاحب این جا هر کی رو بیرون کنه تو یکی رو بیرون بکن نیست
آلا از جایش بلند شد، شومیز کتانش را از تن در آورد، دستش را کنار گردنش گذاشت و غرید:
-امروز خیلی خسته شدم، گردن درد گرفتم
-زیادی کار می کنی بخدا
-خرج هامین زیاده مژگان، تازه کار می کنم، از اون طرف بابام و آرون هم یه چیزی می رسونن باز آخر ماه صفرم تا حقوق بگیرم
لب مژگان کج شد و گفت:
-یکی مثل تو که تو بدترین شرایط نمی ذاری بچت احساس کمبود حتی یه اسباب بازی داشته باشه، واسه پیشرفتش هر کلاسی که بگی ثبت نام کردی، یکی مثل اون سلیطه که بچشو ول کرده
-بی خیال مژگان مقایسه نکن، جای اون نبودی پس نظر نده
لباسش را روی تخت پرت کرد و گفت:
-برم یه چیزی درست کنم شام بخوریم، الان غر غر هامین شروع میشه
-اوه راستی نبودی ببینی چه جوری بلز می زد، یعنی این شادمهر نشه من رگمو می زنم
-شادمهر نمیشه اما هامین میشه
از اتاق بیرون رفت و بلند گفت:
-مرد مامان
-مرد مامان این جاست
سمت پذیرایی رفت با دیدنش جلوی پنجره لبخند زد و سمتش رفت گفت:
-به چی نگاه می کنی؟
-چلاغای شهر
-خوشگله نه؟
-مامان
-جان مامان؟
-چرا بابام ملد؟
آلا لب روی هم فشرد و کلافه صاف ایستاد به شهر نگاه کرد و گفت:
-مریض شد
-چه ملیضی؟
-سرطان
-منو ندید؟
-نه مامان، تو که اینارو می دونی چرا باز می پرسی؟
-من می خوام عکسشو ببینم
-هامین
-تولو خدا
کلافه کمی خم شد و گفت:
-بازم داری مامانیو ناراحت می کنی؟
هامین لب برچید و به حالت قهر چرخید.
-هامینم
جوابش را نداد و آلا سر کج کرد و گفت:
-مامانی خسته اومده پیشت، تو هم قهر کنی، خستگی از تنم بیرون نمیره فردا با حال بد باید برم سر کار
هامین نگاهش کرد و آلا چشمکی زد و گفت:
-این مرد من کمک می کنه یه قارچ خوشمزه درست کنیم شام بخوریم
سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و گفت:
-پس بزن بریم عشقم.
*
نفس زنان جلوی آموزشگاه ایستادند، هامین خندید و آلا همان جور که نفس می زد گفت:
-دقت کن مامانی باشه؟
-باشه
-تمرینایی که کردی قشنگ برو به تیچرت بگو
-باشه، کی میاد دنبالم؟
-دایی آرون دانشگاهه، با صاحب کارم حرف زدم زود میام دنبالت
هامین با ذوق بالا پایین پرید و گفت:
-منم میام پمپ بنزین، منم میام
-بدو برو مامان، تا نیومدم از این در بیرون نیا
-باشه
-قول مردونه؟
-قول مردونه
-بدو برو
نبوسیدش، هامین حساس بود که مثل بچه ها با او رفتار نکنن و مثل یک مرد با او رفتار کنند، هیچ جا جلوی کسی در آغوش نگیرتش و نبوستش و آلا خوب می شناختش و به خواسته هایش احترام می گذاشت.
با عجله سمت موتورش رفت و سوار شد، با زنگ گوشی، هندزفری درون گوشش را روشن کرد:
-بله
-سلام دخترم
-سلام بابا
-کجایی؟
-دارم میرم سر کار
-یکم خرید کردم میدم آرون براتون بیاره
-ممنون، مامان عصمت چطوره؟
-خوبه، هامین کجاست؟
-فرستادمش کلاس دارم میرم سر کار بعد میرم دنبالش
-بذار من میرم
-نمیشه که، مژگان سرکاره، هامین باید پیش خودم باشه
-خب من می…
-نمیشه که بابا بچه ی منو ببری تو خونت تو اون محله؟ بگی بچه ی کیه؟ بی خیال بابا
آن مرد آهی کشید و آلا در خیابان پیچید و گفت:
-نگرانم نباش بابا، کار نداری؟
-نه برو به سلامت
تماس را قطع کرد و کلافه غرید:
-از خونت خیلی وقته بیرون شدم بابا
وارد محوطه ی پمپ بنزین شد، با عجله دوید رفت درون اتاقک و لباسش را با اورال آبی رنگ عوض کرد، کلاه نقاب دار روی سرش گذاشت و بیرون رفت، به بقیه کارکنان سلام کرد و کارش را شروع کرد.
*
-ماسکتو برندار هامین، این جا آلودس، ماشین زیاد میاد
-خب همه جا ماشین زیاد میاد، من ماشک نمیزنم
آلا لبخند زد و گفت:
-به خاطر من بزن، این نقاشیتم کامل کن
از هامین دور شد و سمت ماشینی که دستش بیرون بود رفت، کارت را گرفت و گفت:
-چندتا بزنم؟
زنی با صدای آرام گفت:
-پرش کن
آلا دست به کار شد و سر چرخاند به هامین که روی صندلی نشسته بود و نقاشی می کشید نگاه کرد، کارش را که انجام داد جلو رفت تا کارت پول را بگیرد اما با دیدن آن زن جوان کمی چشمانش جمع شد، زن کارتش را سمتش گرفت و گفت:
-نود سی و دو
آلا پلک زد و زیر لب گفت:
-مامان!
آن زن که بسیار هم جوان به نظر می رسید، یک ابرویش بالا رفت، آلا به یک باره چرخید راه افتاد و بلند گفت:
-آقا رضا حساب کتاب این ماشین با شما
زن با شتاب از ماشین پایین رفت و دست پاچه صدایش کرد:
-آلا!
دخترک سر جایش ایستاد و چشم بست، زن سمتش رفت شانه اش را گرفت و با شتاب چرخاندش گفت:
-تو آلا هستی!
آقا رضا متعجب به آن دو نفر نگاه می کرد و آلا ابرو در هم کشید و غرید:
-نیستم
-اما…
-آلا مشکلی پیش اومده؟
زن با شنیدن آن اسم چشم بست و آلا عصبی عقب رفت و گفت:
-نه آقا رضا، خانم راهنمایی کنید تا زودتر برن، صف درست شد
چرخید و راه افتاد، آقا رضا مشکوک گفت:
-چیزی شده خانم؟!
زن چرخید با عجله سمت ماشینش رفت و گفت:
-زودتر حساب کنید
زنی جوان که انگار فقط چند سال با آلا تفاوت سنی دارد و اصلا شبیه مادرش نبود، زنی با آن سر و شکل شیک و آن ماشین مدل بالا!
آلا با شتاب وارد دستشویی شد، دستش روی دهانش نشست و ناباور به کاشی های دستشویی خیره ماند، مادری که در کودکی او و برادرش را رها کرده بود و برای همیشه رفته بود و او فقط با چند عکس از مادرش یاد می کرد، حالا بعد از سال ها آن زن را دیده بود.
سینه اش سوخت و به سرفه افتاد، دستش چنگ شد به لباسش و با درد سرفه کرد.
شوک بزرگی بود، انگار اصلا تغییر نکرده بود، حتی جوان تر از آن وقت ها بود، با تغییرات ریز و درشت صورتش که نشان از جراحی ها و ژل های صورتش بود.
آب دهانش را سخت قورت داد و چند نفس عمیق کشید تا درد سینه اش کمتر شود و سرفه اش قطع شود، در را باز کرد و بیرون رفت غرید:
-به کارت برس آلا، اون اصلا مهم نیست
به هامین نگاه کرد، با دیدن نگاهش به سختی لبخند زد و سر کارش رفت اما متوجه بود که آن ماشین رفته است، با بغض نیش خند زد و در دلش گفت:
-همون موقع هم به همین راحتی ولمون کردی و رفتی
کارتی را گرفت که باک آن ماشین را هم پر کند، اما آن شب حال خوبی نداشت، از یک جهت هم چشمش به همین بود، زیادی نگران پسر سه ساله اش بود و همه این را به خوبی می دانستند و درکش می کردند.