رمان عروسک از دلآرا دشتبهشت یک رمان در ژانرهای رمان آسیب اجتماعی|رمان عاشقانه|رمان علمی – تخیلی|رمان معمایی می باشد که سال 1402 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
چشام چرخید به در چوبی کنارم. دری که سعی میکردم تا جای ممکن ازش دوری کنم. اما در نهایت روزی یه بار باهاش روبرو میشدم. یعنی فرار از احوالپرسی با بابابزرگ یه جورایی ناگزیر بود. دستمو جلو بردم تا به در ضربه بزنم. اما با اولین تقه انگشتم در عقب رفت و باز شد. قدمی به عقب برداشتم چون بی ادبی بود که برم داخل اما واسه یه لحظه یه چیزی حس کردم.
یه حرکت غیرعادی!
کنجکاوی غلبه کرد و قدمی که عقب رفته بودم رو جبران کردم. دستمو روی در گذاشتم و هل دادم. قلبم واسه یه ثانیه نزد. بابابزرگ گردنش به شکل وحشتناکی چرخیده بود و چشاش داشت از حدقه میزد بیرون. آب دهنش راه گرفته بود و صدای خرخر از گلوش میومد. ناخودآگاه جیغ کشیدم.
– یا علی.
به سمتش دویدم و سرشو صاف کردم و پشت هم داد زدم.
– عمو، زنعمو کمک.
به دقیقه نکشیده همه وارد اتاق شده بودن. هرکس یه نظری میداد در حالی که پیرمرد بین مرگ و زندگی ایستاده بود.
نگاهمو هرطرف میچرخوندم بلکه یه نشونه ببینم که چشمم خورد به لیوان چای دست نخورده و شیشه آبنبات.
با صدای بلند گفتم.
– آبنبات تو گلوش…
حرفم نصفه موند اما عمواحمد فهمید و سریع پرید پشت کمر پدرش. من با وحشت زل زده بودم به جایی پشت شیشه آبنبات… بعد کل دیوار… کل سقف… به تک تک عروسکای کوچیکی که بابابزرگ ساخته بود….
همه داشتن به من نگاه میکردن!