رمان خانه‌ای روی ابرها
رمان خانه‌ای روی ابرها معرفی رمان خانه‌ای روی ابرها : رمان خانه‌ای روی ابرها روایت دختربچه‌ای است که انگیزه‌ی مادرش برای ورود به خانه‌ای می‌شود که سرنوشتش را عوض می‌کند. پرند قصه در آن خانه با تمام احساساتش درگیر می‌شود. عشق و نفرت، ایثار و خودخواهی و…! داستان به خوبی روایت شده و قلم نویسنده، شیوا و روان می‌باشد. مخاطب به راحتی ...

رمان خانه‌ای روی ابرها

معرفی رمان خانه‌ای روی ابرها :

رمان خانه‌ای روی ابرها روایت دختربچه‌ای است که انگیزه‌ی مادرش برای ورود به خانه‌ای می‌شود که سرنوشتش را عوض می‌کند. پرند قصه در آن خانه با تمام احساساتش درگیر می‌شود. عشق و نفرت، ایثار و خودخواهی و…! داستان به خوبی روایت شده و قلم نویسنده، شیوا و روان می‌باشد. مخاطب به راحتی با شخصیت‌ها و قصه‌ها همزادپنداری کرده و با آن‌ها همراه می‌شود. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان 608 صفحه، در سال 1397 از نشر شقایق منتشر شده است.

 

خلاصه رمان خانه‌ای روی ابرها :

پرند دختربچه‌ای شش ساله‌ است که تمامِ مدتی که مادرش بیرون از خانه کار می‌کند، با باغچه‌ی خانه و عروسکش تنهاست. یک روز، مردی غریبه از دیوار خانه‌شان پایین می‌پرد و زبان پرند بند می‌آید.
تارا (مادر دخترک)، برای تغییر وضعیتش، شغل پرستاری دائمی از زنی را قبول کرده و به خانه‌ی مهرتاش‌ها نقل مکان می‌کند.
قصه‌ی پرند با ورود به خانه مهرتاش‌ها شروع می‌شود، پرندی که مثل گنجشکی کوچک‌ به درد و دل درختان گوش می‌دهد و برای جوجه‌های زیر باران غصه می‌خورد. او عاشق آدم‌برفی‌هاست و با آن‌ها ارتباط می‌گیرد.
پرندِ معصوم در میان باغ آن خانه‌ی مرموز ناخواسته وارد بازی ناجوانمردانه‌ای می‌شود که برای روح کودکانه و بکرِ او زیادی سخت است، ولی در این بین زبان باز می‌کند. بزرگ، بالغ و عاشق می‌شود. در ادامه می‌شکند و از نو شکوفا می‌شود. او که در این مسیر پر پیچ و خم وارد می‌شود، با دو نامی که بیشتر از همه زندگی او را زیر و رو می‌کند؛ روبه‌رو می‌شود. باربد و مهراب…

 

مقداری از متن رمان خانه‌ای روی ابرها :

برای یک لحظه نفسم گرفت. فرودگاه شلوغ بود. مردم به هم تنه می‌زدند و بی‌خیال از اینکه شانه کسی را تکان داده‌اند از هم دور می‌شدند. نگاه پریشانم در جمعیت می‌چرخید. احمقانه نبود که دنبالشان می‌گشتم؟! دست مشت شده‌ام باز شد و ناخودآگاه کف دست خیسم به کنار لباسم کشیده شد. نگاه بی‌قرارم هنوز وسط جمعیت می‌چرخید که دست خیسم در دست کسی لغزید. برگشتم و با همان نگاه نگران به سیما خیره شدم. لبخند آرامی زد و پرسید:
– خوبی؟
آب دهانم را فرو دادم. سوال سختی بود. مدت‌ها بود که خوب نبودم؛ شاید سال‌ها! شاید از همان موقع که دست در دست سیما این کشور را میان مه و تاریکی با حالی بین مرگ و زندگی ترک کردم. از همان موقع بود که دیگر هیچ وقت حالم خوب نشد. مازیار کنار سیما رسید، چرخ دستی حاوی چمدان‌ها را هول می‌داد؛ با همان اخم همیشگی روی پیشانی‌اش نگاهش را بین جمعیت چرخاند و رو به سیما گفت:
ـ مگه ساعت پرواز و بهش نگفتی؟
سیما همان طور که دست مرا در دستش نگه داشته بود سرتکان داد و گفت:
– چرا…
مازیار دوباره بین جمعیت چشم چرخاند ولی من بودم که حسام را دیدم:
ـ اونجاست!
او هم نگاهش در جمعیت دنبال ما می‌گشت .مازیار با دیدنش چرخ دستی را به سمت او هول داد. بالاخره او هم ما را دید و با لبخندی که همیشه وقت دیدنم روی لبش بود با گام‌هایی بلند به سمت ما آمد. از همان دور سلام کرد:
– سلام به همگی! خوش اومدین.
ولی قبل از اینکه مهلت پیدا کنیم که جوابش را بدهیم ده دوازده نفری دور و برمان را پر کردند. برای یک لحظه گیج شده بودم. آشنایی ناگهانی با این همه آدم جدید برای من که کل آدم‌هایی که می‌شناختم از انگشت‌های یک دست هم بیشتر نمی‌شد و تازه یکی دو سالی هم انگار خودم را گم کرده بودم و اصلا توی این دنیا نبودم سخت بود. سیما خواهرش سپیده را در آغوش کشید و دختری به سمت من آمد و دستش را دراز کرد:
ـ هلن هستم خواهر حسام؛ ما خیلی مشتاق بودیم این دختری رو که حسام این همه ازش تعریف می‌کنه ببینیم.
واقعا نمی‌دانستم باید چه جوابی بدهم ولی مسلما نباید مثل مجسمه همان‌جا می‌ایستادم. به حسام نگاه کردم که خندان و دست به جیب نگاهم می‌کرد و آرام گفتم:
ـ حسام به من لطف دارن.
سپیده خانم هم من را در آغوش کشید و گفت:
ـ خوشحالم که می‌بینمت.
از او تشکر کردم. واقعا داشتم به خودم فشار می‌آوردم که داد نزنم و فرار نکنم.
واقعا حسام چه فکری کرده بود که این همه آدم را اینجا جمع کرده بود. با اینکه هیچ وقت نفهمیده بود چرا ولی می‌دانست که از جمع گریزانم و می‌دانست که برایم حرف زدن با آدم‌های تازه چقدر سخت است. کم کم
داشتم معذب می‌شدم که حسام فهمید خرابکاری کرده و با عجله جمعیت را به بیرون فرودگاه هدایت کرد و خودش کنارم ایستاد و گفت:
– خوبی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ بهتر بود می‌گفتی قراره با یه لشکر آدم رو به رو بشم.

حسام خندید و گفت:
ـ تو به اینا میگی لشکر؟ اینا جلو دار بودن، لشکر اصلی هنوز تو خونه است.
با چهره‌ای متعجب نگاهش کردم و او هم شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
ـ فکر کردی الکیِ… بعد از این همه سال همه اومدن تا این دختر لوس خاله رو ببینن.
لبخند زدم. همه باورشان شده بود که من دختر سیما هستم. دختری که ناگهان از ناکجا آباد وسط زندگی آن‌ها پریده بود.
ـ فکر کنم همون اول بخوره تو ذوقشون نه؟
حسام ابرویی بالا انداخت و گفت:
ـ نفرمایید… مادمازل… شما الان یه پا عروس فرنگی هستین برای خودتون!
به این لقبش پوزخند زدم… چقدر این آدم‌ها دلشان خوش بود.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان خانه‌ای روی ابرها :

رمان خانه‌ای روی ابرها از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی بهاره شریفی :

بهاره شریفی، متولد سال 1360، نویسنده‌ی ایرانی از رفسنجان می‌باشد. ایشان در کنار نویسندگی، کار مترجمی هم می‌کنند و در هر دو زمینه‌ی نگارش فعالیت دارند. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم می‌زند.

 

آثار بهاره شریفی :

رمان آن من ـ انتشارات شقایق
رمان آن او ـ انتشارات شقایق
رمان تپش معکوس ـ انتشارات شقایق
رمان بگذار عاشقانه بگویم (دوجلدی) ـ انتشارات شقایق
رمان خانه‌ای روی ابرها ـ انتشارات شقایق
رمان خاموشی ـ انتشارات سخن
رمان نارگون ـ انتشارات سخن
رمان نامه‌های سیاه ـ انتشارات سخن
رمان سکوت سایه‌ها ـ انتشارات سخن
رمان دختران مطرود (ترجمه) ـ انتشارات سنگ
رمان دختری که او می‌شناخت (ترجمه) ـ انتشارات سنگ

 

رمان خانه‌ای روی ابرها در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است برای دریافت روی لینک زیر کلیک کنید.

رمان خانه‌ای روی ابرها

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=173
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!