رمان مروارید غلتان
رمان مروارید غلتان از زهرا اکبرزاده یک رمان در ژانرهای رمان انتقامی|رمان عاشقانه|رمان معمایی می باشد که سال 1400 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است. مقداری از متن رمان: بیاید نگاهی بندازیم به شروع جدیدترین اثر زهرا اکبرزاده، رمان مروارید غلتان : نگاهش خیره به در بود و چشم از آن بر نمی‌داشت تا مبادا کسی از آن خانه خارج شود و ...

رمان مروارید غلتان از زهرا اکبرزاده یک رمان در ژانرهای رمان انتقامی|رمان عاشقانه|رمان معمایی می باشد که سال 1400 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.

مقداری از متن رمان:

بیاید نگاهی بندازیم به شروع جدیدترین اثر زهرا اکبرزاده، رمان مروارید غلتان :

نگاهش خیره به در بود و چشم از آن بر نمی‌داشت تا مبادا کسی از آن خانه خارج شود و از دستش در برود. کم ریاضت نکشید که حالا با یک اشتباه کوچک زحمتش دود شود و به هوا برود.

پشت درخت با تنه‌ی بلند که دورتر از آن خانه و کنار جوی آب استوار بود پنهان شد. هر از گاهی تک نگاهی به دو سر کوچه‌ی خلوت می‌انداخت و بعد نگاهش را خیره‌ی در می‌کرد.

مدت مدیدی آنجا به انتظار ایستاده بود؛ از خانه‌های اطراف دو تا سه تا آدم بیرون می‌زدند اما دریغ از اینکه یک نفر از در آن خانه بیرون بیاید.

گاهی فکر می‌کرد که نکند آن خانه خالی باشد و محض اینکه خواستند سرش شیره بمالند آدرس الکی دادند. ولی ثانیه‌ای نمی‌گذشت که فکرش را اصلاح می‌کرد.

هرکسی این کار را کند نریمان که یک ماه تمام خود را به آب و آتش زد برای کمک به او و پیدا کردن صاحاب این خانه و آدرسش، این کار را نمی‌کند.

از شانسش شاید امروز قصد بیرون رفتن ندارند. اگر به او بود وقت را تلف نمی‌کرد، می‌رفت و او را از یقه‌اش آویزان می‌کرد. کارش دیوانگی‌ محض بود و به ریسکش نمی‌ارزید.

همه‌ی این‌ها به کنار، به نریمان قول داد در قبال دادن آدرس کار اشتباهی نکند که به درد سر بی‌افتد. نریمان هم که از اخلاق او با خبر بود اصرار زیاد کرد که دخترک را همراهی کند ولی مرغ او یک پا داشت و مصمم نریمان را از همراه کردنش سَر باز زد.

پس، نباید قولش را بشکند و از اعتمادی که نریمان در قبال دادن آدرس به او کرد زیر پا بگذارد.

سال‌ها صبر کرد این چند ساعت هم رویش. آسه آسه پیش رفتن بهتر از با شتاب رفتن و زمین خوردن است. پس اول باید مطمئن شود‌ که کسی توی این خانه زندگی می‌کند یا نه، سپس قدم بعدی را بردارد.

چند ساعتی از کشیک دادن آن خانه می‌گذرد. نگاهش هم‌چنان خیره به آن در بود. صبر نمی‌کرد تا ثانیه‌ای چشم روی هم بگذارد و به چشمانش استراحت دهد. می‌ترسید درهمین حین استراحت دادنش شخصی از آن خانه خارج شود و او در غفلت بوده باشد.

دخترک از صبح خروس خوان که زد بیرون و آن‌جا ایستاد تا الان که از ظهر گذشته و لب به چیزی نزده. از ایستادن دائم، درد پاهایش امانش را بریده بود آن‌چه که گرسنگی به معده‌اش فشار می‌آورد‌. این پا و و آن پا کرد تا درد پاهایش کمی آرام گیرد.

ولی نگذاشت به این فکر کند که اگر کسی امروز از آن خانه بیرون نزده قطعاً فردا خواهد زد و ادامه‌ی این‌ کار را برای فردا بگذارد. به خستگی و ضعفی که نشأت گرفته از گرسنگی‌اش بود و تنش را مرتعش کرد اعتنایی نکرد.

فقط امیدش به این بود که هنوز تا شب فرصت دارد و بالاخره یکی از آن خانه بیرون می‌زند.

مچ ‌دستش را بالا آورد تا نگاهی به ساعت بی‌اندازد که متوجه خالی بودن دستش شد. بلافاصله یادش آمد که صبح از بس عجله کرده بود ساعت را روی جا کفشی جا گذاشت و یادش رفت که بردارد.

نگاهش را به رو به رو به در دوخت و بدون اینکه نگاه بردارد همزمان دستش را درون‌ کیفش انداخت و دنبال گوشی‌اش دستش را داخل کیف چرخاند. دستش به همه‌ چیز می‌خورد اِلا گوشی.

خلاصه، به چرخاندن دستش ادامه داد تا اینکه نوک انگشتش به گوشی خورد بی درنگ آن را چنگ زد و نگاهی به ساعتش انداخت.

نگاه کردنش همانا و چهارتا شدن چشمانش همانا. از ظهر گذشته و او حواسش به ساعت و تماس‌های بی پاسخ و پیام های به وفور نریمان نبود.

انگشتش روی صفحه‌‌ی چت نریمان نشست. انبوهی از پیام‌ها که همه‌اش از صبح تا به الان فرستاده مقابل دیدش لرزه بر مردمکش نشاند.

چشمش به آخرین پیام نریمان که کشیده شد رنگش به وضوح پرید

«درسا به علی قسم اگه تا پنج دقیقه دیگه جواب ندی، هیچ اهمیتی به قسمی که صبح بهم دادی نمی‌دم. همین الان پا میشم و میام اونجا.»

درسا از کله شقی نریمان ترسید. قسم که بخورد حتما پای قسمش می‌ایستد.  خواست شماره‌اش را بگیرد که همان لحظه گوشی‌اش زنگ خورد. هنوز گوشی را به دم گوشش نچسباند که صدای نگران وعصبی نریمان بلند شد:

_ کجایی درسا مُردم از نگرانی؟ چرا گوشیت رو جواب نمی‌دی؟

_ متوجه نبودم نریمان. هنوز هستم اون آدرسی که بهم دادی.‌ منتظرم اما هنوز کسی نیومده بیرون از خونه. ‌مطمئنی که آدرس رو ‌درست بهم دادی؟

عربده‌اش ناگهان به هوا برخاست که ابروهای درسا را درهم برد.

_ یعنی چـــی؟ از صبح وایستادی اونجا منتظری تا یکی از از اون خراب شده بیاد بیرون!؟ زود… فقط زود باش برگرد درسا. این کار و ‌فردا هم می‌تونی انجام بدی.

_ نمی‌تونم نریمان. این همه خون دل نخوردم تا ردی ازش پیدا کنم، حالا که پیدا کردم و بهش نزدیکم امروز و فردا بندازمش. الان دیگه صبر ندارم باید…

لحن محکم و‌ خشمگین نریمان صدایش را برید:

_ می‌مونی همونجا خودم میام دنبالت. از جات تکون نمی‌خوری درسا.

دهان وا کرد تا جوابش را بدهد ناگهان دستی ناغافل از پشت سر دهانش را چفت کرد ‌و صدایی که تا آمد بلند شود را از بُن برید. ولی آنی ترس که بر دل دخترک غلبه کرد جیغ خفیفی از زیر گلو ‌کشید که صدای کوتاهی توی گلویش پخش شد.  ‌

شک نداشت گوش‌های تیز نریمان این صدا‌ی خیلی کوتاه و پر از وحشت را شنیده. چشمان گشاد شده از ترسش خیره‌ی همان در ماند‌. رعب و وحشت تنی را که از گرسنگی مرتعش بود را سست کرد.

طوری که توان ایستادن روی پاهای خود را نداشت. گوشی دم‌ گوشش بود و ‌میان دستانش می‌لرزید، و از آن ور نریمان مداومت او را صدا می‌زد.

از ترس نای بلند جیغ زدن را نداشت. با آن دست قوی و ‌محکمی که روی دهانش را چفت کرد، نای نفس کشیدن نداشت چه رسد به بلند جیغ زدن که بعید می‌دانست صدایی از آن خارج شود‌.

مغزش هیچ فرمانی نمی‌داد. طوری غیرمنتظره غافلگیرش کرد که قدرت هچ پاتک زنی‌ای هم نداشت‌. آن هم وقتی که چون صید اسیرِ دستِ صیاد شده.

گوشی را از میان دست دخترک کشید و درسا را با دست دیگرش به جلو هل داد. صدای نفس‌های عصبیِ مَرد پشت گوش درسا را خراش می‌داد. مردک هیچ‌ حرفی نمی‌زد، فقط با کف دستش به کتف دخترک ضربه می‌زد و او را به  جلو هل می‌داد.

درسا جرأت برگشتن و نگاه کردنش را نداشت. هربار که قصد می‌‌کرد برگردد و ‌چهره‌اش را ببیند او ‌محکم تر روی دهانش را می‌فشرد و ضربه‌‌ی محکم‌تری به کتفش می‌زد.

با ضربه‌اش به جلو پرتاپ می‌شد. اگر دستی که دور دهانش را نگه می‌داشت نبود، قطعاً با این ضربه پخش زمین می‌شد.

کوچه خلوت از یک رهگذری‌. آنقدر مسکوت و خفقان‌آور بود که حتی صدای آواز یک گنجشک هم نمی‌آمد. کسی از آن کوچه رد نمی‌شد تا دخترک را از چنگال آن مَرد نجات دهد.

نزدیک ماشینش که رسیدند درسا را لاقید و بی‌هیچ نرمشی روی صندلی جلوی ماشین پرت کرد و بی‌درنگ قفل کودک را زد. آن قدر فرز و با سرعت درسا را پرت کرد که برای لحظه‌ای دهانش از بند دستان آن مرد فارغ آمد، ولی فرصت جیغ زدن و ‌درخواست کمک را از دخترک‌ گرفت.

مردک تا ماشین را دور بزند و ‌سوار شود، درسا به حال خود برگشت و جیغ‌های بلند کشید؛ ‌به در و ‌دیواره‌ی ‌ماشین چنگ می‌انداخت و فریاد کمک کمک سَر می‌داد.

خوبه که از صبح تا الان دیده گنجشگی از سر کوچه به آن ور کوچه پر نمی‌زد، چنان فریاد کمک کمک سَر می‌داد که ‌گویی هزارنفرعین مورچه توی ‌کوچه ریخته‌اند و‌ تا صدای فریادش را می‌شوند سریع به کمکش می‌‌شتابند.

شیشه‌های ماشین دودی بود و از بیرون  به داخل دید نداشت. اما دخترک بیرون را می‌دید و به درو‌دیوارِ کوچه‌ی خالی فریاد کمک سَر می‌داد.

آن مرد سریع سوار شد و دومرتبه قفل کودک را زد. ماشین را روشن کرد و پایش را روی ‌گاز فشرد. درسا حالا کاملاً صورت مرد را می‌دید، ولی او ‌را نمی‌شناخت. چهره‌اش آشنا نبود و تا به حال هم هیچ ‌جایی او را ندید.

وحشت به دلش چنگ کشید. ذهنش به قبل فلش بک زد؛ نکند  یکی از همان‌ها  که کشیک خانه‌ی او را می‌کشیدند و او هر بار مجبور می‌شد خانه عوض کند باشد!؟

ولی وقتی هیکل و چهره‌ی او را با آن‌ها مقایسه ‌می‌کرد، می‌دید خیلی تفاوت دارند و گمان نمی‌کرد یکی از همان‌ها باشد.

دید که او‌ راه افتاد و ‌معلوم‌ نیست  او را کجا خواهد برد و چه بلایی سرش می‌آورد، وحشت ضربان قلبش را بالا برد.

دوباره هوچی گری‌اش گُل کرد و جیغ‌هایش را از سَر گرفت. این بار دست‌هایش در و پیکر ماشین را مورد هدف نگرفت، ناخن‌ها و ضربه‌هایش سَر و صورت مردک را نشانه رفت  و روی صورت شش تیغه‌اش چنگ می‌کشید.

_ نگهدارعوضی. کجا می‌بریم؟ گفتم نگه دار. چیکارم داری لامروت؟ میگم نگهدار.

صدای دخترک گوش خراش بود. آنقدر ترسید که حتی کنترلی روی صدایش نداشت. چنان فریادی می‌کشید که بی‌شک لحظاتی بعد از گرفتگی حنجره‌اش و درد و سوزش آن به آه و ناله می‌افتد.

نگاه آن‌ مرد پر اخم و ‌خونسرد به رو به رو بود و با سرعت می‌راند. دیوانه‌ بازی‌های دخترک را می‌دید؛ اگر جلویش را نمی‌گرفت صورت سالم برایش باقی نمی‌گذاشت. آنی برگشت و با یک هُلِ آرام، دخترک را به عقب راند که به درِ ماشین کوبیده شد.

_ خفه شو بتمرگ سرجات. اون وقت که داشتی زاغ سیای خونه‌ی مردم و چوب می‌زدی باید فکر الانشم می‌کردی.

دخترک را آرام هُل داد، اما ضربه‌اش برای دخترک چندان آرام نبود که به در کوبانده شد و ناگهان سرش به شیشه اصابت کرد و درد تمام وجودش را در بر گرفت.

چشمانش را از درد شدید بست و دستش را روی سرش نگه می‌داشت که با حرف آن مرد به سرعت دستش را از روی سرش برداشت و متحیر نگاهش کرد.

انگار که اشتباه شنیده ‌باشد. با تعجب نگاهش می‌کرد. یعنی او عضوی از آن خانه است؟ پس از کجا پیدایش شده؟ درسا که دائم چشمش به در بود، دیده کسی از آن خانه خارج نشده!. اگر از بیرون هم قصد وارد شدن به خانه را داشت چطوری متوجه درسا شده!؟

دخترک به خود آمد و رنگ نگاهش را خشم گرفت. دوباره از سر عصبانیت و دردی که اعضای آن خانه بر دلش انداختند، بی‌اعتنا به اینکه ممکن بود آن مرد بی‌خبر از همه جا باشد، مثل شیری رم کرده به طرفش خیز برداشت و روی سر و صورتش دومرتبه شروع به چنگ کشیدن کرد.‌

مردک انتظارش را نداشت، حواسش به رانندگی بود که درسا به او حمله کرد. با تمام حرص و خشم به جانش افتاده بود؛ موهایش را می‌کشید و مشت می‌کوباند.

مَردک تذکر می‌داد و تاکید می‌کرد:

_ بتمرگ سرجات گفتم. رَم کردی عوضی؟ منتظر باش فقط… الان پشت فرمونم دستم بستس، به وقتش خودم ‌حسابتو می‌رسم. گفتم بتمرگ سرجــــات…

با خشم‌ و‌ عصبانیت فریاد کشید، اما دخترک توجهی نکرد و مشت‌هایش را بیش‌تر و با حرص می‌کوباند و چنگش را محکم‌تر و جان دارتر روی صورت مردک می‌کشید.

هر کی‌ می‌دید هیچ‌‌ فکر نمی‌کرد او ‌دختری‌ است‌ که  از صبح لب به چیزی نزده و ‌تا چند دقیقه‌ی پیش در حال سست شدن بود.

آن مرد دید راه به جایی ندارد و ‌دخترک آرام نمی گیرد در یک طرفه‌العین با پشت دست محکم روی گونه‌ی درسا کوباند.

ضربه‌اش به قدری سنگین بود و درسا که انتظارش را نداشت هم از او خورد و هم از درِ ماشین. چنان محکم پیشانی‌اش با در برخورد کرد و صدا داد که دخترک گمان نمی‌کرد زنده بماند و مغزش آسیب ندیده باشد.

نوک انگشتش را به قسمتی از پیشانی‌اش که احساس درد می‌کرد کشید. درد تا مغز استخوانش پیچید و ضعف به دلش سر ریز شد. خواست نگاهی به انگشتش بیندازد که نکند خونی شده اما دیدش تار بود و جایی را نمی‌دید.

گونه‌اش ذق ذق می‌کرد و پیشانی‌اش درد…

شک نداشت خیلی زود از آن سردرد‌های مرگ‌آسا سراغش می‌آید. بی‌اعتنا چشمانش را بست. نه زورش به آن مردک می‌چربید، نه قوای دَرافتادن با او‌ را داشت؛ لاجرم کوتاه آمد و سرش را به صندلی تکیه داد.

آن مَرد دید صدایی از درسا در نمی‌آید نگاه کوتاهی به او که ساکت و خاموش ماند انداخت. تعجب کرد از اینکه داد و فریاد راه نینداخت و مثل چند دقیقه‌ی پیش  به خاطر کاری که کرد واکنش نشان نداد.

اما قصد او هم همین بود که او را ساکت کند و چه بهتر که درسا را با این عملش سرجای خود نشاند، وَاِلا تا برسند سَر و صورت سالم برایش باقی نمی‌گذاشت. بی‌اعتنا به درسا نگاهش را از او گرفت و پایش را بیشتر روی گاز فشرد.

***

از حیاط سنگ فرش شده و مشجرِ عمارت گاز داد و با سرعت زیادش ماشین را کنار پله‌ها متوقف کرد‌. درسا با حس توقف ماشین چشمانش را نم نمک باز کرد. پیشانی‌اش ملتهب بود و ذق ذق می‌کرد. ابرووانش از درد درهم پیچید.

نگاهش به همان صورت آرام به رو به رویش کشیده شد. نگاهش در وهله‌ی اول از درون شیشه‌ی ماشین به نمای بیرونیِ خانه افتاد؛ سبک قدیمی داشت و با آجر‌ و سنگ‌های قدیمی، نمای‌ خانه به شکلی زیبا تعبیه شده بود.

از ظاهر آن پیدا بود سال‌هاست کسی پا به این خانه نگذاشته. درختان و گل و گیاهی که دور حیاط کاشته شده بودند از بس آب نخورده ‌اند خشک و کَچَل شدند.

درسا نگاه متعجبش را از خانه و محیطش گرفت و آرام به آن مرد دوخت. ترس آنی دامانش را در بر گرفت. تازه اتفاق لحظاتی قبل در ذهنش شکل گرفت. پر شد از نگرانی و رعب از اینکه تو این خانه‌ی عظیم و خوف آور او با درسا چه کاری دارد!

تو چشمانش خیره شد. ترس زبانش را به کام چسبانده بود. آن دختری که سال‌ها خودش بود و خودش، گلیم خود را به تنهایی از آب بیرون می‌کشید، حال تو چنگال گرگی اسیر بود که نه جرأت دفاع داشت و نه قدرت…

آن مرد پوزخندی به چهره‌ی وحشت ‌زده‌ی درسا زد و پیاده شد. در طرف درسا را باز کرد و خم شد از بازویش او ‌را بیرون کشید:

_ پیاده شو.

درسا توی شوک بود و زبانش هم‌چنان به کام چسبیده، لاجرم به دنبالش کشیده شد. آن مرد درسا را به قسمت چپ ساختمان کشاند. تقریباً به پشت ساختمان که رسیدند ناگهان درسا را از بازویش کشید و به جلو هُل داد.

دخترک نه انتظارش را داشت و نه تمرکز درست و حسابی که ناگاه از روی پله‌های زیر زمین به پایین پرت شد. درسا در دم حواسش جمع شد و به سرعت از نرده‌های بغل پله ‌ها کمک گرفت.

اگر این نرده‌ها نبودند درسا تعادل پاهایش را از دست می‌داد و این ده تا پله را تا پایین قِل می‌خورد.

دخترک با اینکه از نرده‌ها کمک گرفت اما چون سرعتش زیاد بود نتوانست خود را در پله‌ی آخر کنترل کند و همینکه به کف زیر زمین رسید سمت چپ شانه‌اش محکم به دیوار روبه رویش برخورد کرد.

او خونسرد از پله‌ها پایین آمد و درِ آهنین زیر زمین را با کلیدی که توی حلقه‌‌ با کلید‌های دیگر توی دستش آویزان بود باز کرد‌. قفل در باز شد و با یک هل محکم به عقب، در با صدای غیژی طاقش کامل باز شد.

درسا با چهره‌ای درهم سرشانه‌اش را ماساژ می‌داد؛ طاقِ در که کامل باز شد نگاه موحشش به درون انبار افتاد. دستش از بند سرشانه‌اش پایین افتاد و با چشمان گشاد شده درون انبار را می‌نگریست.

برگشت و درسا را از بازویش گرفت و‌ به درون انبار هل داد. کار‌هایش با خشونت بود. امر نمی‌کرد تا دخترک خودش قدم بردارد. می‌دانست شاید با پاتک‌ زنی یا مخالفتش همراه باشد خودش عمل می‌کرد و دخترک را به هر طرف می‌کشاند.

اگر رمان مروارید غلتان رو توی اپلیکیشن مطالعه کردید، خوشحال میشیم که نظرتونو درمورد آثار خانم زهرا اکبرزاده برای بقیه رمان خوان‌ها پایین همین مطلب بنویسید.

رمان مروارید غلتان از زهرا اکبرزاده در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است و برای دانلود رمان باید اپلیکیشن رمان کلوب را از طریق لینک زیر نصب فرمایید

رمان مروارید غلتان

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=1721
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!