دانلود رمان رگا از شبنم اعتمادی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان رگا از شبنم اعتمادی چکیده خلاصه رمان رگا : سرنوشت خانواده ی یک فرد متجاوز به یک دختر بچه.   مقداری از متن رمان اما رگا : با احساس درد همیشگی توی سرم لای پلکمو باز کردم، تاریکی مطلق بود!زل زدم به سقف، بی حرکت، به امید اینکه بازم چشمام خسته بشه و بخوابم. خواب؟! شایدم کابوس و تصویر ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان رگا از شبنم اعتمادی

چکیده خلاصه رمان رگا :

سرنوشت خانواده ی یک فرد متجاوز به یک دختر بچه.

 

مقداری از متن رمان اما رگا :

با احساس درد همیشگی توی سرم لای پلکمو باز کردم، تاریکی مطلق بود!زل زدم به سقف، بی حرکت، به امید اینکه بازم چشمام خسته بشه و بخوابم. خواب؟! شایدم کابوس و تصویر های دردناک همیشگی…

نفس عمیقی کشیدم و به پهلو دراز کشیدم، پتو رو تا زیرگلوم بالا کشیدم، چشمام این بار به سمت پنجره و پرده ی حریر نازک روش خیرگی گرفت.

باد از لای درز های پنجره می وزید و صدای هوهوی آرومی داشت، پرده به نرمی تکون میخورد.سرجام نشستم، پاهای سردم روی قالی قرار گرفت و دستام لبه ی تخت مشت شد، دوباره خیره به پنجره و صدای هوهوی باد…

ملافه توی مشتم جمع شد و کم کم کمر راست کردم و ایستادم، شبیه ربات شده بودم.

به سمت پنجره رفتم، مهتاب نور زیادی توی اتاق انداخته بود، پرده رو کنار زدم، بی حرکت خیره موندم به شاخ و برگ های خشکیده درخت روبروی پنجره.عرق سرد از روی گردنم تا پشت ستون فقراتم سُر میخورد، دستمو به دستیگره پنجره انداختم، تضاد سرمای پنجره و دست گرمم.

پنجره رو باز کردم و باد شدیدی وزید، انگار منتظر بود تا پنجره باز بشه و خودشو بهم بکوبه.باد لرزی به تنم انداخت اما عقب نکشیدم، نفس میخواستم از این هوا، نفسای ریز و عمیق میکشیدم.

نگاهم به سمت چپ خیابون کشیده شد، قرمزی آتیش سیگارش بازم توی چشم بود، چندمین سیگار امشبشه؟

بازم همون ژستُ گرفته بود، یه دست توی جیب و تکیه به ماشین آخرین مدل و شاسی بلند پشت سرش و خیره به یه نقطه و لبایی که دود های پی در پی سیگار رو به بیرون میفرستاد.این مرد چه رازی داره؟! چه رازی داره که هرشب راس ساعت ۱۲ نیمه شب اینجاست و منتظره، منتظر کی؟! عشقش؟ هیچ وقت ندیدم کی بلاخره سوار ماشینش میشه و میره، انقد بهش خیره میمونم و توی فکرم غرق میشم که نمیفهمم کی سوار ماشینش شده و کِی رفته !

نفسمو بیرون فرستادم و پنجره رو بستم، خودم انقدر پیچ و خم توی زندگی دارم که نخوام از پیچیدگی های زندگی یه نفر دیگه سردر بیارم.

روی تخت نشستم، ضربان قلبم هنوز به حالت عادی برنگشته بود و تند میزد! کی قراره این زندگی برام عادی بشه؟!

گوشیمو از کنار بالشتم برداشتم، مثل همیشه تلگرامم باز بود، آخرین آنلاینی ساعت ۲…

چیکار میکردی تا این ساعت؟! چیکار میکنی که هر شب زودتر از من خوابت میگیره و دیرتر از من میخوابی!

دلم شور میزد، چرا اشک چشمم خشک نمیشه؟؟ چرا….

گوشیُ رو تخت پرت کردم، آرنجمو روی زانوم گذاشتم و خم شدم سرمو توی دستام گرفتم،موهام دور گردنم ریخت که با کلافگی با یه دست جمعشون کردم و سفت توی مشتم گرفتم.

میلرزیدم، نه از سرما،از حرص! پاهام با حرکت های عصبی و تند تند تکون میخورد، دست خودم نبود!اگه الان پیشم بود شاید هرچیزی ازم سرمیزد، هرچیزی!اینجور مواقع من هیچکسُ نمیشناسم، هیچ حسی برام مهم نیست، فقط دلم میخواد طرف مقابلم با خاک یکسان بشه.هه! ترسناکه! ولی حقیقت داره!

صاف نشستم، نگاهی به اطراف انداختم و از جام بلند شدم، گلوم خشک شده بود.از اتاقم اومدم بیرون.

نگاهم کشیده شد به مامان که طبق معمول کنار به کنار بخاری خوابیده بود. از جعبه ی دستمال کاغذی روی میز چندتا بیرون کشیدم و رفتم سمت مامان.کنارش زانو زدم و صورت خیس از اشکشو پاک کردم.

اشکایی که توی بیداری اجازه جاری شدن بهشون نمیده و توی خواب گونشو خیس میکنن، امشب خیلی دلش پر بوده! تا گردنش خیس شده بود.

آه محکمی کشیدم و به مامان خیره شدم،جز استخوان چیز دیگه ای ازش نمونده، شاید فقط به خاطر من سرپا مونده، به قول خودش امید آخرش.از جا بلند شدم ولی همچنان خیره بودم به چهره ی مامان، از اون زیبایی بی همتاش چیزی پیدا نبود، اون چشمای کشیده حالا جمع شده بود و اطرافش کاملا چروک بود.

پاهاشو توی بغلش جمع کرده بود و دستاشو بغل کرده بود، درست مثل دختربچه های بی پناه!

بی پناه؟! واقعا پناه ما کیه توی این دنیا؟! به کی تکیه داریم؟! امیدمون به کیه؟! خدا؟! پوزخند تلخی زدم و نگاه از چهره ی مامان گرفتم و رفتم سمت آشپزخونه.

لیوانمو از آب سرد یخچال پر کردم و سر کشیدم، دو لیوان، عطش داشتم. شیرآبو باز کردم، دستمو خیس کردم و اطراف گردنمو خیس کردم.

از موهام بدم میومد، تا روی شونم بلند شده بود و اعصابمو خرد میکرد، باید فردا کوتاهشون کنم.

به سمت اتاقم رفتم، چراغ هشدار گوشیم روشن شده بود، تند به سمتش رفتم و گوشی رو چنگ زدم.

با تمام عصبانیتم از ته دل دعا میکردم خودش باشه، بی خواب شده باشه و الان منو بخواد.

قفل گوشیمو باز کردم، پیام از شیما همکلاسیم! بدون باز کردن پیامش مشخص بود.

شیما-سلام فردا جزوه ی ریاضی ۲ یادت نره.

پوفی کردم و گوشی رو دوباره پرت کردم روی تخت. آخه این وقت شب تو باید پیام بدی؟!

پارسا پارسا….پارســــــــا، چته؟! چیکار داری میکنی با من؟! نامرد…نامرد…داری نابودم میکنی خودت نمیفهمی.

دراز کشیدم و بالشو از زیر سرم کشیدم، گذاشتم روی صورتم و محکم فشار دادم، دلم جیغ میخواست.

پس جیغ زدم، جیغ هایی که توی بالشت خفه میشد، جیغ زدم از دردام، زخمایی که کهنه بود ولی تازگیش بهم پوزخند میزد، زخمایی که تازه به تنم میخورد.

پارسا رو دوست داشتم، عاشقش بودم، اولین کسی بود که بعد از اونهمه آدم واقعا دوسش داشتم، دلم براش لرزیده بود اما….

بالشتو چنگ زدم و پرت کردم کنار، اکسیژن با حجم زیاد وارد ریه هام شد، سینم با شدت بالا و پایین میشد، خیره به سقف بودم…پارسا…پارسا دوستم داشت، دوسم داره؟! میخوامش، من الان میخوامش….

با دستم پتو رو که گوشه ی پام بود کشیدم بالا، تا بالای سرم، چشمامو بستم، شاید حرکاتم عجیب باشه، ولی عادت من شده، شاید من فقط اینطوری آروم میشم!

*****

مامان-ترانه…ترانه پاشو…باز که تو این وضع خوابیدی!

پتو رو کنار کشید و نور خورشید با شدت از پنجره به چشمم تابید، سریع دستمو جلوی صورتم گرفتم و کلافه نق زدم:

-اَه مامان، بکش اون پرده بی صاحابو!

مامان-ساعت دهه، تو نمیخوای بری دانشگاه؟!

به پهلو دراز کشیدم و پاهامو توی خودم جمع کردم.

-ظهر کلاس دارم.

مامان-خب پس بیا ناهار زود درست کنم بخور و برو.

-نمیخوام، معدم درد میکنه.

مامان-خب از بس که غذا نمیخوری!پاشو ببینم.

کلافه محکم غلت زدم و دستامو روی گوشام گذاشتم و گفتم:

-وای وای وای، ول کن دیگه، ای بابا…گور بابای معده ی من.

مامان-باز دیشب راه میرفتی تا صبح اخلاقت گند شده؟

یهو بلند شدم تو جام نشستم و به مامان که دست به کمر کنار تختم ایستاده بود نگاه کردم و شمرده شمرده گفتم:

-سرم…درد…میکنه، میزاری بخوابم یانه؟

با ترش رویی گفت:

مامان-هر کار دلت میخواد بکن.

اینو گفت و از اتاق رفت بیرون.

نفسمو محکم بیرون دادم و دوباره دراز کشیدم، دستمو اطراف تختم چرخوندم تا گوشیمو پیدا کنم، پایین پام بود!

برداشتمش و سریع رفتم تلگرام، قلبم تند میزد، تاپ تاپ، تاپ تاپ….

پارسا-سلام…

به آخرین آنلاینیش نگاه کردم، ساعت ۹ صبح و این پیامو ۷ صبح بهم داده، همین؟! چه غلطی داری میکنی تو؟!

از جا بلند شدم و شروع کردم به حاضر شدن، هنوز منو نشناختی پارسا، منو میخوای دور بزنی؟!

تند یه مانتو شلوار ساده پوشیدم، موهامو با کلافگی جمع کردم و مقنعه امو با حرص سرم کردم، خودخوری میکردم، حرص میخوردم، دلم میخواست جیغ بزنم.

ساعتمو از روی میز توالت برداشتم و به خودم توی آینه نگاه کردم، به حدی رنگ پریده بودم که حتی لبام از شدت سفیدی همرنگ پوستم شده بود. آروم باش ترانه، هیچی نیست…آروم…

نفس عمیقی کشیدم و رژ قرمز پر رنگمو برداشتم، میدونم از این رژ بدش میاد و از قصد همینو به لبام میزدم، منو حرص میداد و باید حرص میخورد، این قانون زندگی منه!

گوشی و هنزفریمو برداشتم و توی کیف کوچیکم انداختم و از اتاق اومدم بیرون، مامان با چشمای گرد نگام کرد و گفت:

مامان-کجا؟!!!!

در حالی ک به سمت در خونه میرفتم گفتم:

-دانشگاه.

خواستم درو باز کنم که بازوم از پشت کشیده شد.

مامان-تو که گفتی دو کلاس داری، اینهمه نق زدی به جون من که خوابت میاد، یه کاره لباس پوشیدی سریع که بری دانشگاه؟!

برگشتم سمتش و عصبی گفتم:

-آره، آره…. کار دارم.

مامان-نه تو یه چیزیت هست.

-آره!

مامان-چته؟ حرف بزن!

-حوصله بحث دعوا باهاتو ندارم.

یکه خورده نگام کرد و اخماشو توی هم کشید و گفت:

مامان-احترام خودتو نگه دار ترانه.

-عه خب راست میگم دیگه مامان، بچه ۱۵ ساله نیستم که اومدی دستمو گرفتی کجا میری با کی میری!

مامان-من مادرتم باید بدونم کجایی و با کی میری و میای.

بازومو از دستش بیرون کشیدم و با حرص گفتم:

-این عقاید دوران کهنتو بریز دور لطفا.

در خونه رو باز کردم و در جا کفشی رو باز کردم و خم شدم که یه جفت کفش بردارم.

مامان-قبل ۶ خونه ای ترانه.

-تا ۸ کلاس دارم.

مامان-هرشب هرشب تا ۸ کلاس داری؟

کفش اسپرتمو برداشتم و زانومو گذاشتم رو زمین تا کفشمو بپوشم.

 

 

رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان آخرین غروب پاییز از شبنم اعتمادی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=1250
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!