لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان آتش محبوس از بنفشه و نگار
سرگذشت دختریه که از کودکی برای کار به تهران فرستاده میشه…
مقداری از متن رمان آتش محبوس :
دونه های بارون تیشرت نازکی که تنم بود رو خیس میکرد و باد سرد، لرزه به اندامم مینداخت، صدام تو سرم تکرار شد که با التماس گفتم
– میشه بعد بارون بقیه حیاط رو بشورم!؟
پلک زدم و از خواب پریدم!
کلافه نشستم رو تخت و نفسم رو خسته از ریه هام بیرون دادم، حواسم نبود و پنجره رو باز گذاشتم، اتاق حسابی سرد شده بود… شاید سردم شد این خواب رو دیدم!؟
به بیرون نگاه کردم. کف حیاط در حال خیس شدن بود.
پس بیخود نبود این خواب تکرار شد. بارون رو دوست دارم اما بوی خاک بارون خورده سالهاست با یه خاطره برای من همراه شده…
خاطره ای که سرما و مریضی بعدش هنوز بعد ۱۰ سال از جونم بیرون نرفته.
در حالی که پنجره رو میبستم ، به ساعت نگاه کردم! تازه ۴ صبحه!
از اتاق خوابم خارج شدم و برق راهرو روشن کردم. باید میرفتم سرویس اما دوست دارم بعد رفتن سرویس یه راست برم زیر پتو جمع شم.
پا تند کردم و پله های نیم طبقه ام رو سریع بالا اومدم.
تمام پنجره های طبقه هم کف رو چک کردم. همه بسته بود.
پاورچین پاورچین خودم رو به طبقه دوم رسوندم. گیتی خانم خوابش خیلی سبک بود و یه صدای کوچیک کافی بود تا بیدار شه، اونوقت تا یه هفته روزگار من سیاه بود. همه پنجره ها بسته بود. از لای در نیمه باز اتاقش چک کردم. پنجره اتاقش نیمه باز بود.
بد شانسی از این بزرگ تر!؟
یه نگاه به خودش که با چشم بند وسط تخت دو نفره و بزرگش خواب بود انداختم و آروم در رو بیشتر باز کردم.
نفسم رو سعی کردم به بی صدا ترین وضع ممکن بیرون بدم و خودم رو رسوندم به پنجره!
از پشت شیشه تراس بزرگ طبقه دوم خونه رو به رویی رو دیدم که یه خانم و آقا روی تراس بودن
مرد که به نظر ۳۰ ساله می اومد با بالا تنه لخت در حال سیگار کشیدن بود.
زن که پشتش به من بود و یه پالتو رو شونه اش انداخته بود در حال خط و نشون کشیدن با انگشتش بود!
این خونه خیلی وقت بود خالی بود! یعنی اسباب و وسایل داخلش بود اما کسی داخلش زندگی نمیکرد. برام جالب بود که اینا کی اومدن !
پنجره رو کاملا بی صدا بستم و نگاهم رو از این صحنه جالب به اجبار گرفتم.
بی صدا از اتاق خارج شدم و نفس راحتی کشیدم.
با همون حساسیت خودم رو رسوندم به اتاق خودم و در سرویس رو باز کردم. هوای سرد به استقبالم اومد.
آهی کشیدم و وارد شدم. هنوز زمستون نشده این لعنتی انقدر یخ شده.
سرویس این طبقه زیر پله قرار داشت.
چون نیم طبقه زیر زمین بود کلا نم و رطوبت و سرمای بیشتری داشت اما سرویس چون سه طرفش محبوس تو زمین بود سرماش دیگه تمومی نداشت. مثل یک سرداب تابستون ها خنک و زمستون ها…
آه از نهادم بلند شد. سریع کارم رو کردم و بیرون اومدم. درش رو کامل بستم تا بوی چاه و سرما بیرون نزنه و خزیدم زیر پتو.
گوشیم رو چک کردم.
از دیدن پیامک واریز لبخند زدم.
گالری آشور دیشب پول کار های فروش رفته ام رو واریز کرده بود.
از دیدن مبلغ مانده حسابم یه لبخند دیگه زدم و چشم هام رو بستم.
تا ۸ هنوز وقت هست که یکم دیگه بخوابم.
چشم هام رو بستم و به این فکر کردم اگر بقیه هم مثل آشور خوش حساب بودن چقدر وضع من الان خوب بود.
اما خیلی از گالری ها و شهر کتاب ها تا چند ماه بعد اینکه کار های منو میفروشن، تسویه نمیکنن...
با این افکار خوابم برد و اینبار با صدای اَره برقی از خواب پریدم!
اَره برقی!؟
شوکه نشستم رو تخت، ساعت روی دیوار میگفت هنوز چند دقیقه به ۸ مونده! صدای اَره برقی دوباره بلند شد و من از جا پریدم.
کدوم احمقی این وقت صبح تو این منطقه ویلایی اَره برقی روشن میکنه!
ژاکتم رو پوشیدم و بافت موهام رو انداختم رو ژاکتم ، دوییدم برم تو حیاط که صدای گیتی خانم بلند شد
– دریااااااا دریاااااا این صدای کدوم حیوونی!؟
بیخیال حیاط شدم. دوییدم بالا و گفتم
– صدای اَره برقیه گیتی خانم!
رسیدم به جلو در اتاقش که شاکی در حال بلند شدن بود و گفت
– خودم میدونم صدای اَره برقیه دختره احمق! برو خفه اش کن!
رفت جلو پنجره و من از پشتش دیدم که یه نفر از درخت نخل حیاط بغل بالا رفته و با اَره برقی داره برگ های زرد رو هرس میکنه!
گیتی خانم با حرص گفت
– روانی ها! کدوم احمقی تو تهران درخت نخل میکاره که حالا بیاد هرس کنه!
دوست نداشتم صبحم رو با بحث با همسایه ها شروع کنم. اما چاره نبود.
تا من برم پایین گیتی خانم از پنجره داد زد
– چه خبرتونه سر صبح!؟
کلاه ژاکت سیاهم رو، سر کردم و با عجله رفتم تو حیاط، خونه های این محله شبیه هم بودن. دور تا دور حیاط داشتند و حیاط جلو خونه بزرگ و باغچه کاری بود.
اما گیتی خانم چون با گل و گیاه و ریختن برگ مشکل داشت کل حیاط رو داده بود موزاییک کنن!!
از در آشپزخونه که نزدیک تر بود به دیوار همسایه بیرون رفتم و به مردی که از بالای درخت داشت به گیتی خانم میگفت الان تموم میشه نگاه کردم.
مرد مجدد اَره رو روشن کرد و گیتی خانم داد زد
– دریا! پس چه غلطی میکنی!؟
با این حرف پنجره رو کوبید.
واقعا چکار کنم!؟ پرواز کنم برم جلو مرد رو بگیرن؟
از جایی که ایستاده بودم داد زدم
– میشه بذارید دیر تر این بخش کار رو انجام بدین!؟
صدام تو صدای اره گم شد
داد زدم
– آقا!
اما همین لحظه یه برگ بزرگ نخل از بالا سقوط کرد تو حیاط ما!
دیگه چاره نبود از کنار خونه رد شدم و رفتم زیر درخت نخل که یه برگ دیگه افتاد، جیغ خفه ای کشیدم خودم رو کنار کشیدم، گیتی خانم رو دیدم داره مجدد پنجره رو باز میکنه، برای همین مکث نکردم و رفتم سمت در…
قبل از اینکه بتونه دوباره سرم داد بزنه از حیاط رفتم بیرون و پا تند کردم سمت در همسایه. به جای زنگ در ، با کلید تو دستم زدم به در، صدای اَره برقی قطع نمیشد.
این منطقه اکثرا خونه ها سرایدار و خدمتکار داشت. مهسا، خدمتکار خونه رو به رویی هم اومد بیرون و امین آقا سرایدار مسن خونه بعد از ما هم داشت میومد.
دوباره در زدم و تو صدای بلند اَره برقی بلاخره کسی گوشش متوجه صدای در شد.
پسر کم سن و سالی در خونه رو باز کرد و هاج و واج نگاهمون کرد.
مهسا که دیگه رسیده بود کنار من با عصبانیت گفت
– عملیات ساختمانی صدا دار تو شهرک ۹ شروع میشه تا ۱ از اون سمت ۴ تا ۶! باقی ساعات صداتون در بیاد خلاف قوانینه!
پسر فقط هاج و واج نگاهمون کرد.
صدای اَره برقی قطع شد و مرد رو درخت گفت
– کیه مجتبی؟
مجتبی با همون حالت گنگ برگشت به مرد نگاه کرد و چیزی نگفت.
امین آقا دیگه رسیده بود. با عصبانیت در رو هول داد و از جلوی ما رد شد. وارد حیاط شد و مجتبی رو عملا کنار داد. شاکی گفت
– حاجی قانون شهرک رو میدونی یا خودم بهت یاد بدم!؟
مرد در حالی که از درختی که حالا کاملا هرس شده بود پایین می اومد گفت
– من باغبونم! صابکارم میگه برو درخت هارو هرس کن منم انجام میدم! به قانون مانون کاری ندارم.
مهسا پشت سر امین آقا رفت و گفت
– صاحبکارت کو؟
مجتبی سریع گفت
– بیرونه رفت وسایل صبحونه برامون بخره!
طوری این جمله رو با ذوق گفت که دلم براش سوخت ، قبل بقیه گفتم
– کار های بی صدا رو تا ۹ صبح انجام بدید . ۹ تا ۱ فقط میتونید آلودگی صوتی درست کنید.
باغبون گفت
– نمیشه که اول باید هرس کنم بعد برم سراغ بقیه کارا
امین آقا با عصبانیت گفت
– باشه پس قبل ۹ دوباره اون لکنده رو روشن کن تا من با نگهبان بیام جمعتون کنم!
مرد توجه نکرد اما پسر رنگش پرید.
امین آقا بدون اینکه منتظر جواب کسی بمونه از خونه زد بیرون و مهسا گفت
– اول کاری شر درست نکنید امین آقا دست به مامورش خوبه!
با این حرف چشمی چرخوند و رفت. اما حق با مهسا بود. امین آقا سر هر چیزی که از نظرش خلاف قانون شهرک بود مامور می آورد. حتی چیز های کوچیک.
رو به باغبون کلافه کردم و گفتم
– چندتا برگ نخل افتاده تو حیاط ما میشه بیاید جمع کنید!
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان افرای ابلق از بنفشه و آرام
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عطر شقایق از بنفشه و آرام
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان زندگی بنفش 1 از بنفشه
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان زندگی بنفش 2 از بنفشه
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان چشمان از بنفشه و نگار
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان به طعم تمشک از بنفشه و رعنا
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان حس گمشده از بنفشه
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان حریر و حرارت از بنفشه و رعنا
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شوکای من از بنفشه و نگار
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عشق و خاکستری از بنفشه و آرام
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان نغمه شب از بنفشه و آرام
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان انتهاج از بنفشه و رعنا
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان آتش محبوس از بنفشه و نگار