دانلود رمان عشوه گر از مریم پیروند
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عشوه گر از مریم پیروند چکیده خلاصه رمان عشوه گر رمان عشوه گر سرگذشت زنی است که سعی داره بعد از طلاق، به کسی که باعث و بانیِ این اتفاق و خیانتِ همسرش شده، آسیب بزنه و برای انتقامش به خونه‌ی مادر اون دختر میره، خونه‌ ای که دو پسرِ مجرد داره و سرنوشتش بین این ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عشوه گر از مریم پیروند

چکیده خلاصه رمان عشوه گر

رمان عشوه گر سرگذشت زنی است که سعی داره بعد از طلاق، به کسی که باعث و بانیِ این اتفاق و خیانتِ همسرش شده، آسیب بزنه و برای انتقامش به خونه‌ی مادر اون دختر میره، خونه‌ ای که دو پسرِ مجرد داره و سرنوشتش بین این دو پسر گره می‌خوره…

هدف مریم پیروند از نوشتن رمان عشوه گر

هدفم از نوشتن رمان عشوه گر نشان دادن سیر زندگیِ یک مادر مجرد با وجود تنهاییش و بزرگ کردن دو بچه و آسیب‌هایی که از طرف جامعه تهدیدش می‌کنن…

و همچنین تاثیر مخربِ طلاق و خیانت، برای زنی که حتی با وجود زیبا بودن و فعال بودنش در اجتماع نتونسته با این موضوع کنار بیاد و سعی داره با انتقام، این زخم رو در درونش التیام بده…

باکس لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عشوه گر در انتهای همین صفحه می باشد.

مقداری از متن رمان عشوه گر

طلعت خانمم داد زد :
-یزدان کاری بکنی با من طرفی، بیا اینجا ببینم !
اما یزدان بیشعور، کیفمو از داخل اتاق آورد و همین که نزدیکم شد کیفمو به تخت سینه ام زد و گفت :
-زود باش برو، دیگه نمی خوام اینجا ببینمت، خدا رو شکر بابت همین دو روز در هفته ‌ای هم که می‌ اومدی کلی مامانم بهت سرویس داده، از دادن اجاره خونه هم که معاف بودی این چند ماه.
طلعت خانم بلندتر غرید :
-یزدان خجالت بکش !
یوسف مداخله کرد و نزدیکمون شد، با دست به سینه ی یزدان زد و به عقب‌ تر هلش داد که صورتش تنها به اندازه ی یه بند انگشت با صورتم فاصله داشت و بوی نفسهاشو عطرش اشباع شده به مغزمم نفوذ می‌ کردن تا گیجم کنن.
-داداش کوتاه بیا زشته! داری مامانو عصبی می کنیا.
یزدان به صورت یوسف نگاه کرد، اما دستشو به سمت من کشید و با صدای بلندی گفت :
-این خانم همین الان می ره، همین الان باید گورشو از این خونه گم کنه، شما که نمی دونین چه مارِ خوش خط و خالیِ، به ظاهرش نگاه نکنین که رویِ مهربونشو نشون می ده، من می دونم تو پوسته‌ اش چی قایم کرده! معلوم نیست با چه نقشه ‌ای اومده تا بندازتمون تو چاه !
نگاهم کرد و ادامه داد:
-دنبال چی هستی؟ اصلاً دنبال کی هستی؟ هنوز پیداش نکردی نه؟ به خیالِت می چسبی به من یا یوسف تا آتو دستت بگیری و برسی به هدفت؟؟
صورت یوسفو نمی دیدم اما مشخص بود اونم به اندازه ی مامانش تعجب کرده چون با ناباوری گفت :
-عه! عه این چه طرز حرف زدنه یزدان !
به سمتم پیچید و معذورانه دستشو روی سینه ‌اش گذاشت و گفت :
-تو رو خدا شما ببخشید، بفرمایید برید پیش مامان، این معلوم نیست چِشه امروز قاطی کرده، حرفاشو خیلی جدی نگیرین! اعصابش از یه جای دیگه خرابه.
جوابشو ندادم، طلعت خانمم اومد دستمو گرفتو منو کشید و برد توی آشپزخونه و یوسف هم مشغول آروم کردن یزدان شد، یک ساعت بعد جو به قدری آروم شده بود که انگار نه انگار بین منو غول سنگیِ این خونه دعوایی اتفاق افتاده.
طلعت خانم همون دقیقه های اول بابت رفتار یزدان عذرخواهی کرد و بعد دوباره سرفصل اتفاقات خودشو پیرمردِ خرفتشو وسط کشید و انقدر به جون لب گور و خیر ندیده ‌اش نفرین کرد تا نفس کم آورد و فشارش بالا رفت و مجدداً با زدن سرم دیگه ای به زور مجبورش کردم به خوابیدن.

بعد از خوردن ناهار آشپزخونه رو مرتب کردم ،چایی هم دم کردم، یوسف و یزدان بعد از ناهار هر کدومشون رفته بودن توی اتاق خودشون ،منم توی این فرصت به دست اومده تونستم یه نفس راحت بکشم ،هرچند سر میز با اون نگاه‌ های شکارچی مانندش و میر غضبیش، کاری کرد که ناهارمو کوفتم کنه، فقط بی‌ میل دو قاشق به زور توی دهنم گذاشتمو قورتش دادم تا بغض زخمیِ توی گلوم فروکش کنه ،اما حالا از نبودنش می‌ تونستم بهره ببرم، برای خودم یه چایی خوشرنگ توی لیوان ریختمو با بیسکویت‌ بردم توی اتاقو سر وقتِ موبایلم رفتم تا به علی زنگ بزنم.

* توضیح مهم اینکه لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عشوه گر دو جلدی است و جلد دوم رمان عشوه گر نیز در سایت رمان کلوب ارائه شده است * لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عشوه گر 2

کنار پنجره ‌ی دلباز اتاق ایستادم و به حیاط بزرگی که پر از گل و گیاه و قشنگی بود خیره شدم ،گوشی رو نزدیک گوشم نگه داشتم ،یه آن به معماریِ این خونه و نمای چشم‌ گیرش حسودیم شد ،خونه‌ ی خیلی بزرگ و کاخ مانندی بود ،از اون خونه‌ هایی که آدم ‌های اشرافی حالا چه با دوز و کلک و دغل بازی سقف آرزوهاشون می کنن، چه با زحمت و اندوخته‌ هایی از پیشینیانشون.
طبقه ‌ی پایین سه تا اتاق بزرگ داشت، دو تا اتاق برای مهمان و اتاق طلعت خانم، هر کدوم از اتاق‌ها مستر بود و لوازمات بهداشتی و مدرنی توش به کار رفته بود ،طبقه‌ی بالا رو تا حالا ندیده بودم، اما انگار اتاق ‌های بالا برای دو موجودِ موذی و نچسب بود، همراه با تمامِ امکانات فوق‌العاده مدرن و لاکچری،
قلوپی از چاییم خوردمو به صدای بوق ‌های آزاد گوش سپردم تا علی رد این بوق‌ها رو بزنه و جواب بده.
-الو آوا؟
-سلام چطوری؟ خوبی؟
-سلام جونم؟ خوبم عزیزم تو چطوری؟ خوبی؟
-ای بد نیستم، کجایی؟ بچه‌ ها رو بردی پیش مامان؟
-آره، از درِ مدرسه رفتم دنبالشون، البته اول یه سر رفتیم خونه، وسایلشونو برداشتیم.

 

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=1167
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!