لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عطر خوش ریحان از فاطمه مادحی
سرگذشت دختری که بهش تو بیهوشی تجاوز شده.
مقداری از متن رمان عطر خوش ریحان :
-میگن هر چی عشقیه زیر چادر مشکیه ها… من باورم نمی شد…
تک خنده ریز سارا حتی بیشتر از چرندیات رادمان آزارم می دهد…
چطور میتوانست آنقدر پست و حقیر باشد؟
یعنی خواهریمان را، آبرویم را به چه قیمتی اینگونه حراج کرده بود؟
-دخترت با این گندی که بالا آورده آبرو برامون نذاشته تو این شهر…
زودتر شوهرش بده تا بیشتر از این گندش در نیومده!
بهت زده نگاهم را از سارا و رادمان میگیرم به صاحب صدا می دهم…
امکان نداشت عمو فرشید مهربانم اینچنین راجع به من حرف بزند…
-چی می گی فرشید… مرده سه برابر ریحان سن داره من…
عمو با بی رحمی میان حرف بابا امد
-فکر کردی برای دختری که… “نگاهش برای لحظه ای مات شکمم شد و اصلاح کرد”نه زنی که تو خونه پدرشه و لنگاش رو برای همه میده بالا شوهر پیدا میشه؟
همین الان تو کل شهر پیچیده دختر سردار پارسا چیکارست!
ردش کن بره این تف سر بالا رو…
می بینم که با هر کلمه عمو چگونه رنگ بابا سرخ و سرخ تر می شود…
دستی که روی زانو مشت کرده از شدت فشاری که به آن می آورد سفید شده…
اما سکوت می کند…
حرفی برای گفتن نیست!
وقتی جواب چندین آزمایش و سونوگرافی تاییدی بر حامله بودن دختر دردانه اش داشت…
دختری که حتی خودش هم نمی دانست چگونه بکارتش از بین رفته و دوباره ترمیم شده…
یا صاحب جنین جا خوش کرده در بطنش کیست!
-فرشید راست میگه فرشاد خان!
زودتر شوهرش بدین… دو صباح دیگه شکمش بالا میاد… اون وقته که حتی همین پیرمرد ها هم سراغش نمیان!
درد در تمام تنم می پیچد و من حتی توان ناله کردن هم ندارم…
چطور آنقدر راحت قضاوت می کنند و نسخه می پیچند؟
-اما من…
با صدای کوبیده شدن عصای پدربزرگ با زمین بابا سکوت می کند…
-به این مرده بگین بیاد… باید هر چه زودتر این لکه ننگ و رو پاک کنیم!
قلبم در سینه فرو میریزد و بابا بهت زده صدایش میزند
-آقاجون؟
نگاه مصمم پدربزرگ حتی برای لحظه ای نرم نمیشود و پدربزرگ مهربان من کجاست؟
-بهت گفتم جای دختر توی خونست نه دانشگاه… اما تو چیکار کردی؟
گفتی من به دخترم اطمینان دارم!
جواب اطمینانت رو دیدی؟
شکم دخترت با شناسنامه سفید بالا اومده ولی تو هنوز میگی آقاجون؟
منتظری اینبار رو یکی بگیرنش تا خیالت راحت بشه که باید از شر این بی آبرو خلاص شد؟
قلبم از این همه قساوت و بی رحمی نهفته در تک تک کلمات عزیزترین هایم مچاله می شود…
-احترامتون واجبه آقاجون اما ریحان دختره منِ!
اگه خطایی هم کرده باشه گردن منهِ!
حتما جایی کم گذاشتم که یک دونه دخترم خطا رفته…
چشمه اشکی که در این دو روز خشکیده دوباره می جوشد…
پدرم مردانه بار اشتباه نکرده را به دوش می کشد…
همان طور که بعد از شنیدن خبر بارداری دختر مجردش سرخ شدنش را دیدم…
دستی که به روی قلبش چنگ زد را هم…
اما حتی برای یک ثانیه هم صدایش برایم بالا نرفت…
فقط پرسیده بود چرا؟
و من هیچ جوابی برای سؤالش نداشتم…
چه جوابی وقتی تنها آغوشی که لمس کرده بودم متعلق به خودش بود و بس!
چه جوابی وقتی خودم هم پر بودم از سوال های بی شماری که بی جواب می ماند…
-همین کارها رو کردی که حالا مجبوریم کلاه بی آبرویی سرمون بزاریم پسر!
دخترت حاملست و تو از خطای خودت میگی؟
از کی پسر من! سردار فرشاد پارسا بی غیرت شده که من بی خبرم؟
چرا تمامش نمی کردن این مرگ تدریجی را؟
چرا راحتمان نمی گذاشتن؟
بخدا که این حرف ها حق پدرم نبود…
مردی که در تمام شهر و کشور که هیچ در تمام دنیا حرف غیرت و مردانگیش زبان زده خاص و عام بود…
-منِ بی غیرت پدر ریحانم! دختر من هر خطایی کرده باشه باز دختر منه!
منم با دستای خودم گند نمیزنم به زندگی دخترم!
دیگه هم نمیخوام حرفی از این خاستگاری تو خونم بشنوم!
شبتون بخیر…
می گوید و در مقابل چشم های حیرت زده جمع بلند می شود…
این اولین باریست که پدرم مقابل آقاجون از این لحن محکم و کوبنده استفاده می کند و او را از خانه اش بیرون می کند…
می دانم که هزار بار در خود شکسته تا بتواند مقابل آقاجون اینگونه صحبت کند…
-ما رو از خونت بیرون کنی گندای دخترت جمع نمیشه فرشاد…