دانلود رمان شیفت از گیسو خزان
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شیفت از گیسو خزان چکیده خلاصه رمان شیفت : رمان شیفت داستان دختریه که به همراه استاد دانشگاهش وارد دنیای موازی می شه!   مقداری از متن رمان شیفت : نگاهم هنوز به سوال پنج نمره آخر صفحه بود که برگه ام از زیر دستم بیرون کشیده شد و من همین که با بهت سرم و بلند کردم مراقب ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شیفت از گیسو خزان

چکیده خلاصه رمان شیفت :

رمان شیفت داستان دختریه که به همراه استاد دانشگاهش وارد دنیای موازی می شه!

 

مقداری از متن رمان شیفت :

نگاهم هنوز به سوال پنج نمره آخر صفحه بود که برگه ام از زیر دستم بیرون کشیده شد و من همین که با بهت سرم و بلند کردم مراقب بی اعصاب بالای سرم توپید:

– چند بار بگم وقت تمومه؟! نمی شنوی؟

آب دهنم و قورت دادم و با ناباوری به دور و برم نگاه کردم.. بقیه کی برگه اشون و تحویل داده بودن که من نفهمیدم؟ یعنی اون سوالای عجیب غریب.. براشون انقدر آسون بود که به همه اش جواب دادن و بلند شدن؟ پس.. پس چرا من واسه نصف بیشترشون نتونستم جواب درستی پیدا کنم؟!

یه بار دیگه نگاهم و به مراقبی که داشت برگه ام و بین بقیه برگه های توی دستش جا می داد دوختم و با عجز و التماس لب زدم:

– تو رو خدا پنج دقیقه دیگه بهم وقت بدید.. هنوز ننوشتم خیلیاش و!

– دیگه تا شب که وقت نداری.. نود دقیقه واسه این امتحان وقت در نظر گرفته شده.. تو ده دقیقه هم بیشتر نشستی.. دیگه باید خودت زمانت و مدیریت می کردی!

حین حرف زدن با خونسردی و بی تفاوتی راه افتاد سمت در و من همین که خواستم بلند شم و یه بار دیگه شانسم و با التماس کردن بهش امتحان کنم.. در باز شد و استاد سالاری.. همونی که این سوالای احمقانه رو طرح کرده بود و من و به معنای واقعی بدبخت کرده بود سرش و آورد داخل و رو به مراقب پرسید:

– تموم شد؟!

– بله بالاخره تموم شد.. بفرمایید!

برگه ها رو که بهش تحویل داد.. وقت و تلف نکردم.. سریع وسایلم و جمع کردم و بعد از برداشتن کوله ام از کلاس بیرون زدم!

اگه مطمئن بودم که ده و می گیرم و این درس کوفتی و پاس می کنم عین خیالم نبود.. ولی بعد از این که نصف بیشتر سوالای صفحه اول و نتونستم جواب بدم.. یه دور نمره ام و حساب کردم که دیدم زیر ده می شم و همه امیدم به اون سوال پنج نمره ای آخر بود که اونم فرصت جواب دادنش ازم گرفته شد و این یعنی.. به همین راحتی درس به این مهمی رو می افتم..

حالا منی که داشتم برای گرفتن مدرکم لحظه شماری می کردم.. باید سه چهار ماه دیگه صبر می کردم و یه بار دیگه فقط به خاطر این درس می اومدم دانشگاه و این اصلاً با منطقم همخونی نداشت!

واسه همین باید تمام تلاشم و می کردم و با این که می دونستم این استاد عصا قورت داده و بی اعصاب.. اهمیتی برای عز و جز کردن من قائل نیست.. خودم و بهش رسوندم و سعی کردم هماهنگ با قدم های زیادی دراز و بلندش راه برم و حرفم و بزنم:

– استاد.. تو رو خدا.. می شه برگه ام و بدید؟ من هنوز چند تا سوال و جواب ندادم!

حتی برنمی گشت نگاهم کنه.. خیره به مسیر رو به روش.. مثل مجسمه هایی که از سنگ ساخته شدن و هیچ احساسی رو نمی تونن با صورتشون منتقل کنن لب زد:

– زمان امتحان کافی بود اگه درست و خونده بودی می تونستی تو نصف زمان مشخص شده جواب همه سوالا رو بدی.. وقتی نتونستی.. یعنی اصلاً نخوندی و دو ساعت بیشترم وقت صرف کنی فایده نداره!

– حالا شما یه لطفی بکنید فقط پنج دقیقه به من وقت بدید.. به خدا خونده بودم فقط وقت کم آوردم..

– نمی شه.. نمی تونم حق بقیه دانشجوها رو ضایع کنم!

دیگه تقریباً داشتم دنبالش می دوییدم تا بتونم هم قدم باهاش راه برم.. در حالی که اون داشت تو طبیعی ترین حالت ممکن قدم هاش و برمی داشت..

– استاد شما همین الآن برید از هرکدوم از بچه ها که خودتون می خواید بپرسید. اگه راضی نبودن شما این وقت و بهم بدید هرچی شما بگید! به خدا اونا وضع زندگی من و می دونن.. از خداشونه من زودتر درسام و پاس کنم و مدرکم و بگیرم..

این بار دیگه حتی جوابمم نداد و من به خیال این که دارم نرمش می کنم با عجز بیشتری ادامه دادم:

– تو رو خدا این یه بار و در حقم لطف کنید.. ترم آخرم.. این درس و بیفتم مجبورم بیخودی سه ماه دیرتر مدرکم و بگیرم.. من واسه شغلم به این مدرک…

همون لحظه بود که به یه مانع سفت و سخت برخورد کردم و با حس مایع لزج و زننده ای که اول روی صورتم ریخته شد و بعد روی مقنعه ام شره کرد.. هین بلندی کشیدم و سر جام وایستادم!

با چشمای گرد شده.. زل زدم به اون کسی که داشت با سرعت تو جهت مخالف ما حرکت می کرد و چون سر پیچ راهرو بودیم همدیگه رو ندیدیم و حالا این برخورد صورت گرفت!

از شانس بد.. هم اون آدم و می شناختم و هم کارای احمقانه ای که تو این دانشگاه انجام می داد و نتیجه اشم شده بود.. همون مایعی که از ظرف استوانه ای شکل توی دستش.. روی نصف صورت من ریخته بود!

هنوز از فکر افتادنم تو این امتحان عصبی و کلافه بودم که حالا با این وضع حرصم بیشتر شد و حین کوبیدن یه پام روی زمین با حرص صداش زدم:

– هوشمــــــند!

مثل همیشه هول و دستپاچه شد و بعد از صاف کردن عینک گنده روی چشمش با نگرانی گفت:

– تو رو خدا ببخشید.. من.. من اصلاً ندیدمتون.. شرمنده واقعاً.. استاد ببخشید!

با این حرفش تازه یادم افتاد که استاد سالاری هم درست کنار من وایستاده بود که سرم و به سمتش چرخوندم و دیدم اونم از این مایع آبی رنگ و لزج که معلوم نبود چیه و واسه چه کاری ساخته شده بی نصیب نمونده و فقط برگه های توی دستش و بالا گرفته که کثیف نشه!

نگاه حرصی و پر از اخمش و که از هوشمند گرفت.. یه دستمال از جیب کت کهنه و قدیمیش که به نظر می رسید مال پدربزرگشه درآورد و حین پاک کردن لباسش و بعد چونه و گردن کثیف شده اش پرسید:

– این دیگه چه کوفتیه؟ چرا انقدر بوی گند می ده؟!

با این حرفش دستم و رو صورتم کشیدم و یه کم از اون مایعی که حالا رو نوک انگشتام چسبیده بود و بو کردم که دیدم راست می گه.. یه بوی عجیبی داشت که زیادی تند بود و از ترس این که پوست صورتم و خراب نکنه سریع با پشت مانتوم پاکش کردم تا هر وقت رفتم خونه بشورمش!

هوشمند که لحظه به لحظه داشت از این شرایط شرمنده تر می شد جواب داد:

– چیزِ.. چیز خاصی نیست! داشتم یه چیزی رو آزمایش می کردم.. که انگار تو بعضی از ترکیبا یه کم زیاده روی کردم.. رفتید خونه حتماً یه دوش بگیرید.. بوش از بین می ره!

با این حرف استاد و عصبی تر کرد که دستمال کثیف توی دستش و چپوند تو جیب پیراهن هوشمند و گفت:

– فقط منتظر دستور جنابعالی بودم! مرسی که گفتی!

هوشمندم مثل همیشه احمق بودنش و با گفتن:

– خواهش می کنم!

به نمایش گذاشت و بعد از رفتن استاد روش و به سمت من برگردوند و شونه هاش و به معنی «مگه چی گفتم؟» بالا انداخت!

با اشاره دستم یه «خاک بر سرت» تحویلش دادم و سریع پشت سر استاد راه افتادم و صداش زدم:

– استاد سالاری.. تو رو خدا وایستید یه لحظه!

وایستاد و من همین که بهش رسیدم دیدم چشماش و با کلافگی بسته و تا بازشون کرد.. خواستم در ادامه حرف قبلیم از موقعیت شغلیم که اگه دیر کنم ممکنه واسه همیشه از دستم بره حرف بزنم که کیفش و داد دستم تا براش نگهش دارم و حین مرتب کردن برگه های توی دستش پرسید:

– اسمت چیه؟

با ذوق از این که موفق شدم و می خواد بهم چند دقیقه بیشتر وقت بده تا سوالا رو جواب بدم گفتم:

– گندم کوهیار!

برگه ها رو ورق زد و برگه من و از لاشون بیرون کشید و نشونم داد:

– اینه؟

سرم و تند تند به تایید تکون دادم و گفتم:

– بله استاد!

احمقانه دستم و دراز کردم تا بگیرمش.. که دستش و عقب کشید و با همون اخمایی که بعید می دونستم هیچ وقت توی زندگیش از هم باز شده باشه.. یه خودکار از جیبش درآورد و جلوی چشمای مبهوت و ناباور من.. رو هر دو سمت برگه یه ضربدر بزرگ کشید و زیرش نوشت:

«نمره امتحان: صفر»

بعد با خونسردی خودکار برگردوند تو جیبش و کیفش و از دستم بیرون کشید و گفت:

– اگه می خوای همون سه ماه دیگه مدرکت و بگیری.. از الآن بشین دعا کن که ترم بعد استاد این درس من نباشم! چون حتی اگه واسه اولین بار درستم خونده باشی.. نمره ای بالاتر از صفر از من نمی گیری!

نگاه خیره و مات شده ام.. تا لحظه ای که از پیچ دوم راهرو هم گذشت و راه افتاد سمت اتاق اساتید باهاش حرکت کرد و هرکاری کردم نتونستم حتی با چند تا پلک خودم و از اون خیرگی پر از بهت نجات بدم!

تا وقتی که یه نفر از پشت سرم صدام زد:

– گندم؟!

سرم و که برگردوندم و یه بار دیگه هوشمند و دیدم.. همه حرصم و سرش خالی کردم و با صدای خفه و پر از بغضم نالیدم:

– همه اش تقصیر تو و اون آشغالاییه که تو اون آزمایشگاه کوفتی درست می کنی! من داشتم نرمش می کردم اگه سر و کله ات پیدا نمی شد و گه نمی زدی به اعصابش که بعد بخواد حرص تو رو با صفر دادن به من سرم خالی کنه!

لباش لرزید و با شرمندگی لب زد:

– به خدا من.. من نمی دونستم این جوری می شه!

چشماش که پر از اشک شد دلم سوخت براش و پشیمون شدم از این که بیخودی اون و مقصر دونستم! این استاد و همه می شناختن و می دونستن محاله سر نمره کوتاه بیاد و حتی نه و هفتاد و پنج هم ده نمی داد و من بیخودی داشتم خودم و امیدوار می کردم!

الآنم حق نداشتم به خاطر ندانم کاری خودم و کم وقت گذاشتنم واسه خوندن این درس.. هوشمند و مقصر بدونم.. اونم وقتی می دونستم تنها دوستش تو این دانشگاه منم و به خاطر این رفتارهای عجیب غریب و روحیه حساسش و زیادی درس خوندناش.. هیچ کس حاضر نمی شد باهاش وقت بگذرونه!

شاید اگه منم تو همین دانشگاه باهاش آشنا می شدم مثل بقیه بهش محل نمی دادم و می ذاشتم تو دنیای عجیب و پر از فرمول و مسئله و معادلات فیزیکی و شیمیایی که واسه خودش درست کرده خوش باشه..

ولی تو اون روزایی که ما تازه به این شهر نقل مکان کرده بودیم.. هوشمند تنها همبازی بچگی های من بود و نذاشت احساس غریبی و تنهایی کنم و حالا که جفتمون داشتیم تو یه دانشگاه ولی تو دو تا رشته مختلف درس می خوندیم.. منم تا حدودی سعی داشتم.. لطفی که ناخواسته تو بچگیمون در حقم کرد و براش جبران کنم!

 

 

رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان درجه دو از گیسو خزان

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان سلبریتی از گیسو خزان

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان اپسیلون از گیسو خزان

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان خیزران از گیسو خزان

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان 1411 از گیسو خزان

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان زلاتا از گیسو خزان

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان ایگنور از گیسو خزان

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان کوپید از گیسو خزان

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان افعی از گیسو خزان

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شیفت از گیسو خزان

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان خدمتکار اجباری از گیسو خزان

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان تارگت از گیسو خزان

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان هفت خط از گیسو خزان

 

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=1128
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!