دانلود رمان نیلوفر آبی از زهرا
  • نام: نیلوفر آبی
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: زهرا
  • صفحات: 2605
التماس کردم، دست‌وپا زدم، گریه کردم: – نه… خواهش می‌کنم… هر بلایی سر من بیار، ولی به اون دست نزن! فریادهایم در میان آشوب گم شده بود. من ناله می‌کردم و او... اما او کجا بود؟ با چشمانی که از خون پر شده بود، به جسمی که میان سرخی بی‌پایان دست‌وپا می‌زد، خیره شدم. آیا پایان یک امپراتوری اینگونه رقم می خورد؟ چاقو را که بالا برد، وحشت وجودم را بلعید و از عمق جان فریاد زدم: – نهههههههه! اما مقابلم، تیغه‌ی مرگ در قلبش نشست… و بعد، ناله‌ی لطیفی که در دم خاموش شد. و من ماندم… با جهانی که نابود شده بود. این، آخرین نفس‌های یک امپراتوری بود!

موضوع اصلی رمان نیلوفر آبی:

التماس کردم، دست‌وپا زدم، گریه کردم: – نه… خواهش می‌کنم… هر بلایی سر من بیار، ولی به اون دست نزن! فریادهایم در میان آشوب گم شده بود. من ناله می‌کردم و او… اما او کجا بود؟ با چشمانی که از خون پر شده بود، به جسمی که میان سرخی بی‌پایان دست‌وپا می‌زد، خیره شدم. آیا پایان یک امپراتوری اینگونه رقم می خورد؟ چاقو را که بالا برد، وحشت وجودم را بلعید و از عمق جان فریاد زدم: – نهههههههه! اما مقابلم، تیغه‌ی مرگ در قلبش نشست… و بعد، ناله‌ی لطیفی که در دم خاموش شد. و من ماندم… با جهانی که نابود شده بود. این، آخرین نفس‌های یک امپراتوری بود!

مقداری از متن رمان نیلوفر آبی:

درست مثل زندگی من. سیاه سیاه!!! چشمام پر شده و با لرزش می چکید. تنها حسی که بی اندازه اذیتم می کرد فقط یک چیز بود…اون ظالم الان از نبودنم خوشحاله؟ الان عین خیالشم نیست و داره تو اغوش معشوقه زیباش به سر می بره؟ قلبم مثل یک بمب ساعتی هر لحظه منتظر تموم شدن بود. این چه سرنوشتی بود؟؟؟ من به داریوس پناه اورده و حالا اسیر گناه داریوس شده بودم؟ چند قلچماقی که روبه روی من نشسته بودن با خنده چیزی رو تعریف می کردن اما من فقط از ترس و اضطراب در خودم پیچیده بودم. این دومین شبی بود که اسیر بودم.

صبح ها حرکت می کردن و شب ها تو مخروبه ها می موندن… لعنتی ها بهم دارو می زدن و بالاخره امروز صبح به این جهنم اومده بودیم. فهمیده بودم که قراره یک نفر بیاد و من رو با خودش ببره. یعنی الان در چه حالیه؟ کاترین رو چه جوری نوازش می کنه؟ و چشمایی که فقط می بارید. درگیر دنیای وارونه خودم بودم که سایه یکیشون مقابلم قرار گرفت و با خشم گفت: _پاشو باید بریم. و وقتی تکونی نخوردم با حرص بازوم رو گرفت و فشرد. به زور از زمین کنده شده و حرکت کردم. نزدیک تر که شدم،یکی دیگه از قلچماق ها بازوم رو گرفت و جفتشون به جلو هدایتم می کردن.

نمی دونم کدوم جهنمی بودیم فقط هوا خیلی خنک بود. یه مخروبه ای پر از ماشین های فرسوده بود یه انرژی منفی بینش در جریان بود. جفت قلچماق ها دقیقا کنارم بودن و بازوم رو فشار می دادن..دست و پام رو بسته بودن و نمی تونستم درست راه برم. در ماشین رو باز کردن خواستم سوار بشم که کسی که سمت چپم ایستاده بود ناگهانی به زمین سقوط کرد. وحشت زده سمتش چرخیدم و از دیدن چهره رنگ پریده اش تا عمق وجود لرزیدم. مات و مبهوت ایستاده و به منظره وحشتناکی که ایجاد شده بود نگاه می کردم. چی شده بود؟ وقتی صدای شلیک گلوله از پشت سرم به گوشم خورد،با واهمه برگشتم اما…

شیر اب رو باز کردم و مشتی اب سرد به صورتم پاچیدم. قطره های اب اثر خواب رو در خودشون حل کردن و خواب رو از چشمام بیرون کشیدن. لبخندی زدم و دوباره مشتی اب پر کرده و به صورتم پاچیدم. حس سردی اب روی پوستم باعث طراوتم شد. با شنیدن صدای در سر چرخونده و یکی از همکارا وارد شد. روپوش پزشکی تنش بود اما تا به حال ندیده بودمش. ماسک زده و با اخم مشغول شستن دستاش شد. نگاهی بهش کردم و همون طور که دستام رو می شستم گفتم: _خسته نباشید. فقط سری تکون داد..چه بی ادب. دستام رو که شستم،از داخل جیب روپوشم دستمالی بیرون اورده…

اطلاعات کتاب
  • نام: نیلوفر آبی
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: زهرا
  • تعداد صفحات: 2605
خرید کتاب
50,000 تومان
نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=5393
لینک کوتاه:
برچسب ها
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!