- نام: بانوی پاریسی ما
- ژانر: عاشقانه، اجتماعی، درام
- نویسنده: دانیال معین الدین
زندگیهای درهم تنیدهای از زمینداران و کارکنان آنها در مزرعههای خانوادگی در حومه لاهور پاکستان، تصویری غنی از مکان و انسانهایی هستند که فرد را به نمایش میگذارند. خدمتکاران یک خانه فئودال، روستاییانی به لطف و بخشش او زندگی میکنند، و کسانی که در شهر به دنبال سرنوشت خود میروند، با مشکلات سکون، افول پایانی سنتها و تغییراتی که میتوانند ایجاد کنند و باید خود را برای رویدادهای غیرمنتظره زندگی آماده کنند.
موضوع اصلی کتاب بانوی پاریسی ما:
زندگیهای درهم تنیدهای از زمینداران و کارکنان آنها در مزرعههای خانوادگی در حومه لاهور پاکستان، تصویری غنی از مکان و انسانهایی هستند که فرد را به نمایش میگذارند. خدمتکاران یک خانه فئودال، روستاییانی به لطف و بخشش او زندگی میکنند، و کسانی که در شهر به دنبال سرنوشت خود میروند، با مشکلات سکون، افول پایانی سنتها و تغییراتی که میتوانند ایجاد کنند و باید خود را برای رویدادهای غیرمنتظره زندگی آماده کنند.
مقداری از متن کتاب بانوی پاریسی ما:
کسی که در دین هیچ مایه ی آرامشی نمییافت و مرگ را پایان کامل خود میدانست. خیلی دلش می خواست زندگی کند حسنا کم کم از خواب بیدار میشد وقتی حسنا داشت جرعه جرعه چای مینوشید در حالی که در رختخواب دراز کشیده و صورتی بی رنگ و رو و بی احساس داشت هارونی از او میپرسید میتونی تصور کنی نصفه شب یه اتفاقی برای من بیفته؟ حسنا که در آن لحظه در زیباترین حالت خود به نظر می رسید، از خواب تحت تأثیر دارو بیدار میشد؛ ذهناش خالی بود. حسنا فریاد میکشید و از او میخواست تا دیگر چنین حرف هایی نزند.
و در چنین لحظاتی هارونی حس میکرد حسنا از ته دل عاشق اوست مسئله ای که بیشتر اوقات درباره ی آن تردید داشت؛ با وجود تخصص های او در عشق هارونی به حضور او نیاز وافری داشت. در ماه آگست باد و باران های موسمی آغاز شد باران از سمت هند میآمد و هیمالیا را می شست و رودخانه های پنجاب را پر میکرد و آب آنها در هندوکوش روی جلگه ای که از خیبر تا کراچی گسترده بود میریخت در باغ های بیرون از اتاق ،هارونی کلاغ های ژولیده و آشفته لابه لای شاخه های درختان پیر حیاط که قطره قطره آب باران از آن ها می چکید می نشستند.
و چمنزارها پر از آب بودند. یک شب زنگ اقامتگاه خدمتکارها به صدا درآمد و رفیق از جا بلند شد، لباس پوشید و باعجله به اتاق هارونی رفت ارباب در رختخواب زیر نور شدید تنها چراغ اتاق نشسته بود. ارباب :گفت یه مشکلی .دارم نبضم تند میزنه حسنا رو بیدار کن حسنا در حال پاک کردن صورت و صاف و مرتب کردن لباس هایش وارد اتاق شد. چی شده، عمو؟» به ژنرال هدایت الله زنگ بزن قفسه ی سینه ام درد میکنه هارونی هراسان در رخت خوابش نشست چهره اش آب رفته و خسته بود و خودش را با شوخی های بی معنا و طرز صحبت حسنا مشغول کرده بود که برای آن ها تبدیل به زبان مخصوص خودشان شده بود.
«خب، بیبی یه مدت تو نمیتونی تو بازی رامی منو شکست .بدی مگر این که به من استراحت بدن اون وقت میتوانیم حتی بیشتر از قبل بازی کنیم و تو هم به همین زودی ها یه جهاز تپل مپل از اینجا در میبری» در گذشته این نوع شوخی را برخورنده میدانست. اما کم کم شروع به دست انداختن او کرده بود و میگفت حسنا دنبال شوهر جوان میگردد و او را ترک میکند – و تقریباً خودش را متقاعد کرده بود که حسنا حتماً این کار را می کند در حقیقت، زمانی که هارونی ادای رفتار خشن و جلف و زبان و کلمات لاتی او را در میآورد و به شوخی حرفی را میزد که رک و راست نمیتوانست بگوید.
https://romanclub.ir/?p=5865
لینک کوتاه: