من ماهرخ فقط ۱۵ سالم بود که خونبس پسر ارباب شدم. اون پزشک روستا بود، مردی پر جذبه که از زن اولش بچه دار نمیشد… همونقدری که هیبت اش من و میترسوند اون هم از من متنفر بود برای همین میگفت نمیخواد ازم بچه دار بشه… ولی بلاخره به اصرار مادرش شبی جلوی چشمای زنِ اولش…
نترس اون بابای بی وجودت الان یه سوراخ موش پیدا کرده و قایم شده اصلاً واسش مهم نیست قراره چه بلایی سر بچه هاش بیاد. مشتشو محکم به سینه اش کوبید: الهی تا صبح خبر مرگتو بیارن مرد. دوباره کوبید: الهی طعمه شغالا شی و برنگردی. دوباره کوبید: الهی رخت عزاتو تن کنم. عصمت خانوم دستشو گرفت: بسه بسه ببین این دوتارو…منو گلرخ که داشتیم زار میزدیمو منظورش بود. تا شب لب به آب و غذا نزدیم نگران بابا ممد بودم گلرخ تازه هفده سالش شده بود.
هفته پیش قرار ازدواجش با سهیل پسر عمو علی رو که همراه عمو علی مقنی قنات بود و گذاشته بودن توی مطبخ با سهیل داشتن پچ پچ میکردن تا من رو دیدن حرفشون رو قطع کردن بابا هیچوقت به گلرخ اجازه نمیداد با سهیل تنها باشن الان این دوتا چشم بابا رو دور دیدن لیوانی اب کردم تا برای خاتون ببرم. سهیل: ماهرخ غلام عباس پیغوم داده که میخواد زودتر تکلیتون رو روشن کنه. اگه این اتفاقات پیش نیومده بود امشب با عمو صحبت میکردیم .
آخر هفته بری شهر و عقدش شی…صدای کوبیده شدن در رو شنیدیم همگی توی حیات وحشت زده بهم نگاه میکردیم دوباره صدای شلیک های هوایی بلند شد و همهمه ای پشت در شنیده میشد. کسی فریاد زد: امشب کل اهل این خونه رو اتیش میزنم شهروزو کشتید قاتلشو تحویل بدید. خاتون متعجب گفت: شهروز مرد!؟ قبل از اینکه عصمت خانوم بتونه زیر بغلشو بگیره غش کرد و سرش به زمین کوبیده شد.