شیده، دختری ۱۷ ساله، شب تولدش وقتی که هیچکس در خانه نیست، به طرز غیرمنتظرهای گروگان گرفته میشود. او که ابتدا وحشتزده و سرگشته است، کمکم مجبور میشود سیزده روز را در کنار گروگانگیر خود در یک خانه سپری کند. هر روزی که میگذرد، شیده بیشتر به او نزدیک میشود؛ آنقدر که دیگر مرز بین نفرت و احساسات پیچیدهای که در دلش شکل گرفته، محو میشود. درست در لحظهای که شیده از مقاومت دست میکشد و قلبش به آرامی برای گروگانگیر میتپد…
از ترس یخ زده بودم. ولی بدنم عرق کرده بود. نفسم مقطع مقطع بیرون میومد. به مردهای سر میز نگاه انداختم. پانتهآ بهشون میگفت، پیری! بعضیاشون ماسک داشتن و بعضیاشون فقط گریم کرده بودن. ازش پرسیدم: _اینا چرا این ریختی ان؟ پانتهآ جواب داد: _چون نمیخوان شناخته بشن! _چرا؟ _چون آدمای کله گنده ان.. بعضیاشون حتی توی دم و دستگاه دولتی کار میکنن برای دختر کم سن و سالی مثل منم سخت نبود فهمیدن این موضوع. قمار جرم به حساب میومد توی ایران. پس معلومه که نمیخوان کسی بشناسدشون! با خودم فکر کردم، امشب شانس با کدوم یکی از اونا یار بود؟
قطعا من یکی شانسی نداشتم. در واقع بازنده من بودم. پانتهآ لبخندی زد و گفت: _نگران نباش، میتونی با یکی از اینا بار زندگیتو ببندی! همه مثل تو خوش شانس نیستن خوش شانس؟ اینکه امکان داشت یکی از این مردا منو به خونه اش ببره و هر غلطی خواست با من بکنه، خوش شانسی بود؟ من فقط یه بچه دبیرستانی معمولی بودم! پانتهآ هیجان زده دم گوشم زمزمه کرد: _اوه ببین، بابات All-in کرد! به بابا که سر میز با ماسک خوک نشسته بود زل زدم و پرسیدم: _یعنی چی؟ _یعنی همه دارو ندارشو وسط گذاشت! ترسیدم. برای بابا که دیگه پولی براش نمونده بود. که اگه مونده بود من الان اینجا نبودم!
گفتم: _بابا که پولی براش نمونده پانتهآ چشمکی زد و جواب داد: _پس تو اینجا چیکاره ای؟ پس درست حدس زده بودم! بابا روی من قمار کرده بود. دلم میخواست عُق بزنم. جلوی خودمو گرفتم و به خدا التماس کردم برای یک بار هم که شده شانس با من یار باشد. پانتهآ سوتی کشید: _ببین چند نفر بخاطرت All-in کردن! فکر کنم خیلی دلشون میخواد امشب تورو با خودشون ببرن! نه… این عادلانه نبود. نمیخواستم. نمیخواستم رختخواب پیرمردی رو گرم کنم. خدایا رحم کن! پاهام از شدت ترس و استرس میلرزید. تمام بدنم بی حس شده بود. بینیمو بالا کشیدم و خودمو مجاب کردم، اشک نریزم.
یکی از پیرمردهایی که مستقیم توی دید رسش بودم، چشمکی حواله ام کرد. مرتیکه هیز چندش. اونم همه ژتون هاش رو وسط گذاشته بود. از ده مردی که پشت میز نشسته بودن. چهار نفر به قول پانتهآ All-in کرده بودن. یعنی همه موجودیشون رو وسط گذاشته بودن. پانتهآ شیطنت کرد: _هرکسی که ببره علاوه بر چند هزارتا، تورو هم بدست میاره! _فقط چند هزارتومن؟ چپ چپ نگام کرد و گفت: _دلار… چندین هزار دلار… شایدم چند میلیون دلار… این اولین باره که توی یه بازی ۵ نفر All-in میکنن… فکر کنم بخاطر توئه پرسیدم: _یعنی براشون مهم نیست این همه پولو از دست بدن؟