- نام: اگر فردایی باشد
- ژانر: عاشقانه
- نویسنده: اقلیما
- صفحات: 587
رها دختری است که پس از تجربهای آزار از سوی شوهرخواهرش، خود را به اشتباه مسئول این اتفاق میداند و در ترس از خانوادهاش، تصمیم میگیرد به سکوت پناه ببرد. برای رهایی از این زخم، شهرش را ترک میکند و در این فرار، عشقی یک طرفه نیز به زندگیاش راه میکند. این داستان، سفر رهاست؛ سفری که او باید در آن تصمیم بگیرد آیا جرأت شکستن خود و نجات روحش را دارد، یا در این باتلاق تلخی و سکوت تا ابد فرو میرود؟
موضوع اصلی رمان اگر فردایی باشد:
رها دختری است که پس از تجربهای آزار از سوی شوهرخواهرش، خود را به اشتباه مسئول این اتفاق میداند و در ترس از خانوادهاش، تصمیم میگیرد به سکوت پناه ببرد. برای رهایی از این زخم، شهرش را ترک میکند و در این فرار، عشقی یک طرفه نیز به زندگیاش راه میکند. این داستان، سفر رهاست؛ سفری که او باید در آن تصمیم بگیرد آیا جرأت شکستن خود و نجات روحش را دارد، یا در این باتلاق تلخی و سکوت تا ابد فرو میرود؟
مقداری از متن رمان اگر فردایی باشد:
به سمت پوریا بازگشتم و دستم را برای دادن چسب دراز کردم و د رهمان حال با چشم هایم فحشش دادم که به گمانم متوجه نشد چون چسب را از دستم چنگ زد و با تشکر آرامی مقابل حامی ایستاد. دست هایم را درون جیب شلوارم سر دادم و طلبکار به پوریایی خیره شدم که روی سر حامی خم شد و چسب زخم را از پوست هاش جدا کرد. رضا قدمی به عقب آمد و کنارم ایستاد. – صحنه عاشقانه رو داشتی؟ سرم به سمتش چرخاندم و سری به چپ و راست تکان دادم و گفتم: صحنه عاشقانه؟ با سر به پوریا و حامی اشاره کرد؛ پوریا روی صورت حامی خم شده بود.
و با دقت چسب را گوشه ی ابروی او میچسباند و نگاه حامی هم خیره ی چشمان او بود. لب هایم را به داخل جمع کردم تا لبخندم ضایع نباشد. صدای رضا بلند شد: داداشا میخواید ما بریم تو چادر شما راحت باشید؟ پوریا به سمتش چرخید و گفت: الان میزنم چشم تو رو هم ناقص میکنم ها! از حامی فاصله گرفت و دستش را دور شانه ی ملیکا انداخت و خطاب به او گفت: بالاخره توی هر اکیپی باید یه آدم بیمزه باشه دیگه. رضا به من نگاه کرد و به خودش اشاره کرد: الان بی مزه رو با من بود؟ شانه بالا انداختم و گفتم: حتماً دیگه. دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: دستم و بگیر یه لحظه.
مچش را از روی پیراهنش گرفتم و او به سمت پوریا چرخید و کمی در جایش تقلا کرد و گفت: ولم کن… رها ولم کن برم دک و پوزش رو بیارم پایین. نگاهی به او و بعد نگاهی به پوریا کردم و دستش را رها کردم. رضا به دست آویزان مانده اش نگاهی انداخت و به سمتم چرخید و گفت: ول کردی چرا! پوریا با دست به او اشاره کرد که جلو برود. – بیا داداش بیا. رضا به او نگاه کرد و دست هایش را بالا برد و گفت: نه داداش مزاحم نمیشم. ندا جلو آمد و میانشان ایستاد و دست به کمر گفت: چه داداش داداشی راه انداختین شما. چشم از آن ها و نزاع میانشان گرفتم و نامحسوس به حامی نگاه کردم.
سرجایش نشسته بود و درحالی که به آن ها نگاه میکرد و میخندید انگشت سبابه و وسطش را روی چسب زخم گذاشته بود. آرام آرام به سمتش رفتم و کنارش نشستم و خیره به چسب زخمش زل زدم. – شاهکارت رو نگاه میکنی؟ شرمنده از او نگاه گرفتم. انگشت هایم را در هم قفل کردم و گفتم: من خیلی خیلی معذرت میخوام. به سمتم چرخید و چینی به بینیاش داد. – نمیبخشم! چشم گرد کردم و متحیر نگاهش کردم که خندید و سرش را به سمت شانه اش خم کرد، پلک هایش را کوتاه روی هم فشرد و گفت: شوخی کردم. جبران میکنی بعدا. کمی خیره نگاهش کردم و بعد رو گرداندم.
https://romanclub.ir/?p=5871
لینک کوتاه: