رمان “اکالیپتوس” به قلم سبا سالاری، داستان زندگی شاهرخ، رئیس باند قدرتمند مافیای دبی را روایت میکند. او به دنبال کسی است که بتواند برایش جاسوسی کند و نقشههای پیچیده اش را به پیش ببرد. در این میان، صحرا، دختری که در بیکسی و تنهایی بزرگ شده و در دل خطرهای زندگی پرورش یافته، وارد این بازی خطرناک میشود. صحرا که از کودکی با سختیها و تهدیدات زندگی دستوپنجه نرم کرده، بهنظر میرسد گزینهای ایدهآل برای شاهرخ است؛ اما او چیزی بیش از یک مهره ساده در بازی قدرت و جنایت شاهرخ خواهد بود. درست زمانی که صحرا وارد دنیای تاریک و مرموز شاهرخ میشود، ماجرا پیچیدهتر از آن چیزی میشود که انتظارش را داشتند…
دست به سینه به جعبه روبرویم زل زده بودم اما ذهنم جای دیگری در پرواز بود اولین بار که ذهنم به این سمت کشیده شد شبی بود که باهم کنار آلا در بیمارستان ماندیم جرقه اش وقتی زده شد که فهمیدم او آنقدر ها هم که نشان میدهد سفت و سخت نیست و فقط پوسته ای اطراف خود کشیده است … پوسته ای به سختی سنگ … پوسته ای به سردی یخ تا به آن شب در تصورم این مرد هرگز نمیتوانست به چیزی یا به کسی عشق بورزد اما آن شب فهمیدم کل تصوراتم غلط است از اینطور زندگی کردن بریده بودم … وقتش رسیده بود دنیا کمی هم به من روی خوش نشان دهد …
و کلید این زندگی جدید کسی نبود جز شاهرخ خان ! او میتوانست یک شبه تمام زندگی سیاهم را تغییر دهد … میتوانست اگر میخواست ! و من برای این خواستن حاضر بودم هرکاری انجام دهم … هرکاری … در این نقطه از زندگیم هیچ نگرانی برای از دست دادن ندارم اما مملو از شوق به دست آوردنم و فقط خدا میداند زن ها اگر اراده کنند غیرممکن ترین هاهم ممکن میشوند … همانطور که به مسخره بازی های لوکان میخندیدم ساندویچی که به سمتم پرت کرده بود را گرفتم _ یک شبم مثل ما بگذرون رئیس باور کن معدت سوراخ نمیشه.
شاهرخ خان بی توجه به نمک پرانی های او با اخم های گره خورده پرسید : _ جاسوس و پیدا کردین؟ لوکا دوباره ساندویچی را در بغلش انداخت _ بخور رئیس به مرگ همین دختره از کل پلو چلوهایی که تو عمارت خوردم بهتره چشم غره ای رفتم و گاز بزرگی از ساندویچ زدم صدای شاهرخ خان اینبار عصبی تر بود : _ مسخره بازی بسه لوکان .. دارم میگم جاسوس و پیدا کردین؟ وضع عمارت چطوره؟ از وقتی اومدی فقط خوردی و چرت و پرت گفتی لوکان بدون ترس اینبار با لودگی ساندویچ خودش را جلوی دهانش گرفت : _ جان من یه گاز بزن رئیس … قول میدم مشتری شی.
صدای سایش دندان های شاهرخ خان را حتی منهم شنیدم از ترس اینکه شراره های خشمش مرا بسوزاند لبخندم را جمع کردم و بی صدا گاز بزرگی به ساندویچم زدم ساندویچ را از دست لوکان گرفت و جلوتر پرت کرد صدای فریاد بلندش در انبار خالی پیچید : _ فقط خفه شو لوکان تا یک کاری دستت ندادم … دهنت و وقتی باز میکنی که بخوای در مورد جاسوس و عمارت زر بزنی لوکان بی تفاوت سری به تایید تکان داد ساندویچ را از روی زمین چنگ زد و دوباره خونسرد مشغول خوردن شد شاهرخ خان با چشمانی قرمز دست به سینه بالای سرش ایستاد.