- نام: آهار
- ژانر: عاشقانه
- نویسنده: شیوا الماسی پور
- صفحات: 792
آهار، دختری که زندگیاش در بیستسالگی با از دست دادن همسرش به مسیری تلخ کشیده میشود. او برای فرار از ازدواجی اجباری با مردی مسن، به ناچار به اتاق اردوان پاشا نسب پناه میبرد—برادر شوهر سابقش، مردی که قلب یخ زدهاش، دوباره با حضور آهار گرما میگیرد. اردوان، جوانی سرسخت و جسور، که پس از سالها دوری به خانه بازمیگردد، ناگهان خود را مقابل عشقی میبیند که روزی برای رهایی از آن پا به فرار گذاشته بود. اما این بار، آهار به او پناه آورده است و گریز از حقیقتی که میانشان جریان دارد، دیگر آسان نخواهد بود...
موضوع اصلی رمان آهار:
آهار، دختری که زندگیاش در بیستسالگی با از دست دادن همسرش به مسیری تلخ کشیده میشود. او برای فرار از ازدواجی اجباری با مردی مسن، به ناچار به اتاق اردوان پاشا نسب پناه میبرد—برادر شوهر سابقش، مردی که قلب یخ زدهاش، دوباره با حضور آهار گرما میگیرد. اردوان، جوانی سرسخت و جسور، که پس از سالها دوری به خانه بازمیگردد، ناگهان خود را مقابل عشقی میبیند که روزی برای رهایی از آن پا به فرار گذاشته بود. اما این بار، آهار به او پناه آورده است و گریز از حقیقتی که میانشان جریان دارد، دیگر آسان نخواهد بود…
مقداری از متن رمان آهار:
در حموم رو باز کرد و خواست صدام بزنه، که با دیدن حوله مقابل در روی سبدی که اونجا گذاشته بودم، برش داشت و دور کمرش بست. گوشیش رو روی عسلی برگردوندم…- با کی حرف میزدی؟- افرا. یه بهونه جور کردم گفتم نمیتونیم بریم. البته تو میخوای برو.دستی به موهای خیسش که روی پیشونیش افتاده بود کشید و به طرف بالا هدایتشون کرد . به سمت تخت اومد و لبه ی تخت نشست. در جوابم چیزی نگفت و با در آوردن سشوار از کشوی پاتختی، مشغول خشک کردن موهاش شد. لباسای بیرونش رو پوشید و خوشتیپ کرده گوشیش رو برداشت و سمت در اتاق رفت.
قبل اینکه بره، به سمتش برگشتم.- کجا؟در نیمه باز اتاق رو کامل باز کرد و انگار که چیزی یادش رفته باشه، سمت میز برگشت. با ادکلنش دوش گرفت و از توی آیینه بهم خیره شد…- یه سر میرم پیش فربد کار دارم.سری تکون دادم و اتصال نگاه هامون بهم رو قطع کردم.زیر چشمی حواسم بهش بود. با اخمای درهم ادکلن رو محکم روی میز کوبید و با قدم های بلند از اتاق بیرون رفت. برای خلاصی از ذهن درگیرم باید بلند میشدم و یه چیزی برای شام درست میکردم. با تکیه دستم به تاج تخت، بلند شدم و رو تختی رو مرتب کردم.با نوازش شکمم، سمت آشپزخونه قدم برداشتم.
مثل اکثر اوقات شروع به حرف زدن با کوچولوی توی شکمم کردم.- عشق مامانی بریم برای بابایی شام بپزیم؟ قسمتی از شکمم که دستم رو گذاشته بودم، لگد زدنش رو حس کردم و همین باعث شد لب هام به طرف کش بیاد. فندق کوچولوی من تکون میخورد و عجیب حس قشنگی داشت. بار اول نبود اما هر بار برام لذت بخش بود. با ذوق خندیدم…- آخ قربونت برم. از الان مشخصه بابایی هستیا! چون هر وقت اسم اونو میارم اینطوری شیطونی میکنی.با رسیدن به آشپزخونه برنج خیس کردم و همراه ماهی، شویت پلو درست کردم. خونه تمیز رو دوباره جارو زدم و دستمال کشی کردم.
اردوان حدود ده شب برگشت. بخاطر حاملگی، تحمل گرسنگی نداشتم. نتونستم تا اومدنش صبر کنم و شامم رو خوردم. اردوانی که از موقعی اومده بود قیاف هاش درهم بود، همش تلفنی با فربد حرف میزد.حتی برای اینکه مکالمه اش رو نشنوم، به اتاق یا آشپزخونه میرفت. مسئله هر چی که بود، بد به همش ریخته بود شام هم بیشتر از یک بشقاب نکشید. با پرت دادن گوشیش رو مبل و ولو شدنش روی مبل، سینی چای رو روی میز گذاشتم و کنارش نشستم. اینکه تموم شدنی نبود عجیب بود…! مگه نزول که اینقدر سود میکشه…؟سری به تایید تکون داد و نفسش رو محکم بیرون فوت کرد.
https://romanclub.ir/?p=5888
لینک کوتاه: