این روایت به زندگی درهمتنیدهی زمینداران و کارگران یک مزرعهی خانوادگی در حومهی لاهورِ پاکستان میپردازد و با جزئیاتی دقیق و گیرا، تصویری از مردمی با روابط پیچیده و خاص در این مکان به نمایش میگذارد. خدمتکاران عمارت اشرافی یک فئودال، روستاییانی که به امید لطف او چشم دوختهاند، و آشنایانی که بخت خود را در شهر جستهاند، همگی با چالشهای مختلفی روبهرو میشوند: از یک سو سکون و رکود و از سوی دیگر فرسایش سنتها و مواجهه با تغییرات ناگهانی. هر یک از آنها باید خود را برای رویارویی با ناشناختههای زندگی آماده کنند..
اون دختره رو ولش کن ،قول میدم تا اخرین لحظات عمرم کنارت باشم و نیازاتو از هر احساسی بر طرف کنم من میتونم بهت عشق واقعی و تقدیم کنم. _ خفه شو فقط دهنتو ببند و روی هوس کثیفت اسم عشقو نذار. دیگه طاقت نیاوردم و کل پله ها رو تا پایین دویدم. دختره پشتش به من بود و با صدای برخورد پاهام با پله ها برگشت. با چشمای گرد شده نگاهم کرد. رایین با دیدنم دوید سمتم ،قطره اشکی از چشمام چکید و لب زدم رایین… گفت: جان رایین؟ دختره با حرص گفت: فارسی حرف نزنین… بی توجه بهش خودمو تو بغل رایین جا دادم .
صدای دختره اومد ، اینا رو از جلوی چشمم ببرین. دو نفر ریختن سرم و با دستمالی منو بیهوش کردن. چشم که باز کردم رایین با صورت خونی جلوم نشسته بود . خواستم حرفی بزنم که فهمیدم دهنم بستست. چشمای نیمه بازی که زیرش کبود بود عجیب قلبمو می فشرد. بریده بریده و بزور گفت: ب… بالاخره… چشماتو ….باز …..کردی؟ بی صدا زدم زیر گریه. با دهن بسته صدا های نامفهموی درمیاوردم. سعی می کردم دستامو باز کنم ولی نشد. دوباره صداش اومد : ب…به…ارمین گفتم اگه بعد از سه ساعت خبری نشد پلیس خبر کنه…حتما دیگه پلیسا میرسن.
از گوشه لبش خون اومده بود و خشک شده بود … دختره وارد شد . توی دستش کلت رو می چرخوند. با پوزخند بهم نزدیک شد، چسب رو محکم از روی دهنم کند، طوری که زیر لب اخی گفتم. چونمو محکم توی دستش گرفت و سرمو بالا اورد. با نفرت توی چشمای وحشیش خیره شدم. فشار دستشو روی چونم بیشتر کرد و از بین ردیف دندون های سفیدش غرید: کاری می کنم که از عاشقی پشیمون بشی، بعد انگار با حرفی که زده اروم شده باشه قهقه بلندی سر داد. کلتش رو دور انگشت اشارش چرخوند و با شستش نگهش داشت. با قدم های اروم به سمت رایین می رفت.
درست کنارش ایستاد، تفنگ رو روی شقیقه رایین گذاشت. چشمام بی اختیار گرد شد و نگاهم پوزخند دختره رو نشونه گرفت. قلبم خودشو به درو دیوار سینم می کوبید. حس می کردم یکی تو قلبم چاقو فرو کرده . داد کشیدم: چه غلطی داری می کنی ؟ قهقه ای که زد برام مثل ناقوس مرگ بود بلند تر از من داد کشید : ببین چطوری جون عشقتو جلوی چشمات میگیره. تفنگ رو اماده شلیک کرد رایین با لحن ارومی که منو میترسوند گفت: چرا معطلی؟ مرگ بهتر از خیانته… بهتر از عذاب کشیدن نهاله…. تو با کشتن من هیچ کاری نمیکنی جز اینکه خودتو بدبخت می کنی و ما رو خوشحال.