همهجا بوی خون پیچیده بود. عطر مرگ کهنه پس از سالها دوباره در مشام حوا زنده شده و سایهی عشق را با انگشت اتهام از میان میبرید. برای او همه چیز مبهم بود؛ او دیوانه نبود. مطمئن بود که حقیقت تنها در دل او نهفته است، اما دیگران او را به جنون متهم کرده بودند تا بار گناه خود را سبکتر کنند. اما چه کسی میتوانست بگوید حقیقت واقعی چیست؟
طرح صلیب با بال های فرشته هنوز هم دل بیننده را میبرد. مگر به او نگفته بودم نباید کسی جز من آن خال را… لحظه ای از حسادت بی جایم دلم گرفته و دریچه ی فکرم را فوراً بستم. ره به طرح روی دستش چشم دوختم و در ذهن آن را تحلیل بل کردم؛ دریغ از آن که مدت ها بود او، چشم از آسمان گرفته و قاب چهره مرا می نگریست معنای آن صلیب را روزی برایم عشق و فداکاری معنا کرده و آن بالهای فرشته را محافظ شان خوانده بود بال های فرشته اش شکسته بود… هنوز در رد آن صلیب که از بالای آن دو بال فرشته کشیده شده، بودم که نور چراغ ماشینی در چشمانم زد و موجب شد از دستش چشم بگیرم .
از سرما به جسم ترک خورده ام زد؛ اما آتش حضور کیان و خشم کاشته شده در دلم، بیشتر از یشترى لکبریات با گم شدن رد چراغ ها در تاریکی : ، دوباره سکوت بر فضا حاکم شد و و قاصدک های دلگیری در آن آسمان سیاه به رقص در آمدند. آهی کلافه از میان لبانم به آمیخته شد. دوباره خواستم به سمتش چشم بدوزم که خشم نگاهش یادم آمدم و چشم به زیر انداختم . انگشتانم را در هم پیچاندم و سخت در حال بازی با آن ها شدم ثانیه ها در افکار پوشالی ام رد گم کردند و گذشتند. هر موج سرما که می وزید نگاهم به سمت آن سوق پیدا می کرد و با دیدن نبود نگاهش بر من، رویم را به انگشتانم می دوختم
باری دیگر نور چراغ فضا را روشنی بخشید و نگاهم را از دستانم در دلم هم تنیده شده ام، بیرون و به آن ماشین چشم دوختم هر چه نزدیک تر میشد سرعتش کم کم کاهش می یافت و در امتداد ماشین کیان توقف نمود. نگاهم به کیانی که تکیه اش را از ماشین جدا کرد دوختم. دستش را بر روی بازویی که خالکوبی داشت کشید. گویی سردش بود! مگر آدمی در این هوای سرد پاییزی تیشرت به تن می کرد؟! د سخت حرکات دستانش را زیر نظر گرفته و از بر بود. دستش را در موهایش فرو کرد و همانند عادت همیشگی اش کمی به بالا کشید، با حالت کلافه تری دستش تبعون الکبریان را پایین انداخت
و قدم هایش را به سمت ماشین غریبه سرعت بخشید . در یک حدس خیلی ناشیانه میشد فهمید ماشین غریبه از آن امیر بود؛ سکوت شب انگار مرا نیز در باتلاق … بعد از آن زجه ها و خیابان گردی شبانه، امر طبیعی بود بعد از آن حال نایی در بدن نداشته باشم . سایه آن شخص پیاده شده را از صد فرسخی هم : تشخیص می دادم. موهای کریه بلندش… آهسته دستانم را تکیه گاه قرار دادم و به سختی زانوهایم را راست کردم. چشمانم خواب را پذیرا بود و زبانم قوت جدالی دیگر نداشت به سمت آن ها راه گرفتم و متوجه آمدن امیر به سمتم شدم. کمی سرعت قدمهایم را کاستم تا به من برسد و هدفش شود.