دانلود رمان جنایات با طعم عشق از شیرین سعادتی
سرگرد با تمام توان قاتل پدرش را پیدا میکند و درست زمانی که میخواهد او را نابود کند، متوجه میشود که این قاتل، پدر دختر معصوم است. حال او بین انتخاب انتقام یا نجات دختر گیر میافتد. او در نهایت انتقام را انتخاب میکند، اما این انتخاب باعث میشود دختر معصوم به سوی تاریکی کشیده شود و خود در آینده تبدیل به قاتلی میشود که پدر سرگرد را کشته است. چرخهای بیپایان از خشونت و انتقام.
لیوان رو جلوی دهنش گرفتم:باشه مامان جان..یکم از این بخور..آروم باش.. خودم مثل بید میلرزیدم از افکارم..خدایا چی به سر مامانم اومده؟…مامان کمی آب خورد..وقتی آروم شد به حرف اومد… مامان:اومده بود آبروی من رو ببره..دامنم رو لکه دار کنه..فکر میکرد این عشقه..یا تصاحب حقه..ولی فقط برای اینکه من و امیر به هم نرسیمو بینمون جداییبندازه….. ادامه داد:کسی تو شرکت نبود..اونم از فرصت استفاده کرده بود..شونه هام رو گرفته بود و داد میزد نمیذارم دستش بهت برسه..رویای باهم بودن رو به گور میبرید..
بهش گفتم اگه کاری کنه لوش میدم..اخه یه جاهایی از حساب هایشرکت میلنگید..چون فهمیده بودم تو کار خلافه.. بااین حال اون کوتاه نیومد،با بدجنسی اینا رو میگفت و قهقه میزد..من میلرزیدم و اشک میریختم و جیغ میزدم،کمک میخواستم…تو دلم التماس خدا رو میکردم که حداقل امیر رو برسونه..چیزی نمونده بودکه… لبخند آرومی زد:که خدا صدامو شنید…امیر بخاطر کاری که براش پیش اومده بود و به شرکت اومده بود و جیغ های من توجه اش رو جلب کرده بود…هراسون خودش رو بهمون رسوند. قهره اشکی افتاد روی گونه اش:با دیدن من که تو چنگ ارسلان بودم وحشت زده شد..و به یک ثانیه صورتش ُگر گرفت..
حمله برد طرف ارسلان..یه دعوا و زد و خورده حسابیبه راه افتاد..امیربیشتر از اینکه بخوره،میزد..و در آخر ارسلان بود که خونین و مالین افتاد یه گوشه.. امیر دستم رو گرفت و از اونجا بردم..گفت که دیگه نمیذارم به اونجا برگردی..ما با هم ازدواج میکنیم و ارسلان هم هیچ غلطی نمیتونه بکنه.. مامان زل زد به یه گوشه:امیر خیلی زود اقدام کرد و اونجا بود کهبازم با مخالفت پدرم روبه رو شدم.. پوزخندی زد:اما بــازم گوش نکردم..اون اجازه این ازدواج رو نمیداد ولی ماهم کوتاه نمی اومدیم…فرار کردیم..که این کار باعث امیر هم از خونواده اشترد بشه.. مخفیانه ازدواج کردیم،از این شهر به اون شهر..
نزدیک یک سال گذشت و ما همه اش در حال جا به جایی بودیم..شاهد نگرانی های امیر بودم و سعی میکردم سنگ صبورش باشم..دوستش داشتم و پای همه چیزش وایساده بودم…مدتی بعد خدا از وجود یه هدیه با خبرم کرد… مامان سرش رو اورد بالا و به صورت رنگ پریده ام نگاه کرد… مامان:تو…خدا تو رو بهم داد..یه فرشته پاککه با حضورت قلب من و پدرت رو سرشار از خوشحالی کردی..باهم برای به دنیا اوردنت،بزرگ کردنت و ساختن یه زندگیه خوب برات برنامه می ریختیم..پدرت سخت تلاش میکرد..هرکاری انجام میداد تا من در آرامش باشم و تو به سلامت به دنیا بیای…