دانلود رمان تارگت از گیسو خزان
میران محمدی، مردی که زخمهای عمیق گذشته او را به فردی سرد و متعصب نسبت به زنان تبدیل کرده است، به دنبال آرامشی میگردد که هرگز نیافته. او که مصمم به گرفتن انتقام از مسبب پریشانیاش است، پس از جستجوهای بیوقفه، به دختر آن شخص میرسد؛ دختری سر به زیر و ساده که حالا باید تاوان گناهان مادرش را پس دهد.
– امممم.. ببخشید.. آقا؟ صداش انقدر ضعیف و کم جون بود.. که اگه من همه حواسم و بهش نداده بودم محال بود بشنوم.. همین طورم وانمود کردم تا اینکه بلندتر گفت: – آقای محترم؟ بدون اینکه سرم و بلند کنم برعکس خودش بلند و رسا جواب دادم: – هنوز انتخاب نکردم! – واسه سفارش نیومدم! سرم و بالا گرفتم و با اخم زل زدم بهش.. جوری دستپاچه شد از نگاهم که حس کردم یه قدم به عقب برداشت و بدون دلیل مشغول ور رفتن با لبه شالش که بدون هیچ مشکلی رو سرش مونده بود شد! – چیزه.. اینجا.. اینجا سیگار کشیدن ممنوعه!
پک عمیقی به سیگارم زدم و از لای لبام برش داشتم.. شونه ای بالا انداختم و با همون نگاهی که سعی داشتم باهاش بفهمونم حرفش برام کوچکترین اهمیتی نداره گفتم: – زیرسیگاری ندارم که خاموشش کنم! – بدید من براتون بندازم سطل آشغال! نگاهم از صورتش و چشمای تیره اش که یه کوچولو آرایشش در برابر آرایش بقیه همکاراش هیچ محسوب می شد رو دست دراز شده اش نشست! این دست کوچیک.. دست یه دختر بیست و خورده ای ساله بود یا یه دختر ده ساله؟ حتم داشتم دست مشت شده اش جوری تو مشتم جا می شد که کوچکترین اثری ازش باقی نمی موند و به طور قطع..
با یه فشار کوچیک من.. چند تا از استخوناش می شکست! سیگار و دوباره گذاشتم گوشه لبم و آخرین پک و جوری زدم که آتیشش به فیلتر رسید و بعد گرفتمش سمت دختره که با تعجب داشت بهم نگاه می کرد. – نسوزی! لبخند خجالتزده ای رو صورتش نشست و به کمک دو تا انگشت شست و اشاره با احتیاط سیگار و از لای انگشتام بیرون کشید و گفت: – نه حواسم هست! راه افتاد بره که صدام و بلند کردم: – سفارشم و نمی گیری؟ دوباره برگشت و چسبیده به میز وایستاد.. – آخه گفتید هنوز انتخاب نکردم! – اون مال چند دقیقه پیش بود!
می فهمیدم که گیج شده از طرز نگاه کردنم و حرفایی که می زدم.. منم همین و می خواستم.. هدف امشبم همین بود.. که خوب من و تو ذهنش حک کنه.. که من براش یه آدم متفاوت از بقیه کسایی که تو این رستوران باهاشون رو به رو می شه باشم.. انقدری که چهره ام و.. نگاهم و.. صدام و.. طرز حرف زدن و شایدم بوی سیگارم و به خاطر بسپره.. چون مطمئناً واسه نقشه بعدیم به درد می خورد! تو یه دستش که سیگار من بود و با یه دست کوچیکش نمی تونست هم تبلت و نگه داره و هم سفارشم و بگیره.. واسه همین یه کم گیج و درمونده به دستاش نگاه کرد و حتم داشتم که این نگاه خیره من..