دانلود رمان قربانی عشق و نفرت از بهار محمدی
آیلین که پس از یک تصادف خانوادهاش را از دست داده، سالها با خالهاش زندگی میکند و در دنیایی آرام بهسر میبرد. اما با ورود افراد جدیدی به زندگیاش، او با رازهایی از گذشته روبرو میشود که پس از پانزده سال مسیر زندگیاش را دگرگون میکند. این تجربه او را درگیر احساساتی چون عشق و نفرت میکند و او مجبور است برای رسیدن به حقیقت، با گذشتهاش مواجه شود.
مقداری از متن رمان قربانی عشق و نفرت:
آرام یه لباس دکلته نباتی مینا یه کت و دامن سفید و منم یه لبای خیلی شیک مشکی طلایی که آستین حلقه ای بود و بلندیش تا سه سانت بالای زانو بود به همراه کفشای ست باهاش خریدیم اخر شب هم من شام مهمونشون کردم و بعد از خوردن پیتزا هامون با کلی شوخی خنده راهی خونه شدیم … ساعت اداری تمام شده بود واسه همین وسایلمو جمع کردم و از شرکت بیرون زدم و تاکسی گرفتم و رفتم خونه بالاخره روز مهمونی هم از راه رسید آرام از صبح اصرار داشت باهاش برم آرایشگاه ولی قبول نکردم اصلا دل و دماغشو نداشتم از صبح که بیدار شده بودم…
یه حسی عجیبی داشتم یه حس گنگ شاید مثل همون حسی که وقتی منتظر بودم مامان بابام بیان دنبالم داشتم نمیدونم خودمم گیج شده بودم … ساعت 4بود رفتم یه دوش گرفتم و بیرون که اومدم شروع کردم به حاضر شدن کارم که تموم شد تو آینه به خودم نگاه کردم دختری با چشمای درشت مشکی که حالا با خط چشم و ریمل زیباتر به نظر میرسید ابروهایی باریک و مرتب که خدایی انگار برشون داشته بودی دماغی خوش فرم و زیبا که اینم خدادادی بود و لب های قلوه ای و برجسته ای که روش یه رژلب صورتی مات زده بودم موهای مشکی و بلند و لختم رو هم باز گذاشته بودم…
و یه تل باریک طلایی هم رو ماهام زده بودم لباسم رو هم پوشیدم و زیرش جوراب شلواری ضخیم مشکی پوشیدم تا پاهام معلوم نباشه لباس تیره ام تضاد جالبی با پوست سفیدم ایجاد کرده بود آرام تک زد منم شال و مانتو ام رو پوشیدم و زودی رفتم دم در و سوار ماشین ارام شدم و حرکت کردیم سمت باغ آرام هم خیلی خوشگل شده بود وقتی رسیدیم ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم تک و توکی از مهمان ها اومده بودن با آرام رفتیم پیش آرسام اوووو چه تیپی هم زده بوددد و بعد از سلام و احوال پرسی رفتیم رخت کن تا لباس هامون رو عوض کنیم ولی نمیدونم این آرسام چش بود…
اصن نگاهش با همیشه فرق داشت یه جور خاصی نگاهم میکرد واااا اینم خل شد رفت جه بدانم چشه ؟؟ والله …… از رخت کن که بیرون اومدیم آرام رفت به دوستاش خوش آمد بگه منم واسه خودم یه گوشه ای نشسته بودم کم و بیش مهمون ها اومده بودن صدای موسیقی داشت کرم میکرد حالم زیاد خوش نبود داشتم اطرافمو نگاه میکرد، که نگام افتاد تو یه جفت چشم درشت و مشکی او مای گاد عجب تیپی زدههههه پسره ی بی شعوووررر خیلی خوگشل شده سر تا پا مشکی با کت اسپرت آبی نفتی موهاشم داده بود بالا با حرکت سر بهش سلام دادم و رومو برگردوندم.