دانلود رمان خدای شیطنت از نیاز احمدی
نازنین، دختری پرشور و زبانتیز که از فشارهای پدرش به تنگ اومده و فکر میکنه با ازدواج میتونه آزاد بشه. او تصمیم میگیره به اولین خواستگاری که براش میاد، جواب مثبت بده و نقشه فرارش رو بعد از عروسی طراحی کنه. اما وقتی با امین، پسر دوست مادرش ازدواج میکنه، متوجه نمیشه که امین هم به فکر فرار بعد از عروسی هست!
مقداری از متن رمان خدای شیطنت:
از بغل امین در آوردم وارد سالن شدم در حالی که به سمت اتاق میرفتم، نوا رو هم پشت سرم خر کش کردم . با عربده داد زدم. –مامان من و نوا داریم میریم یک چیزی بخریم و بیایم. نوا چشماش رو درشت کرد که اهمیت ندادم. مامان در حالی که سرش بدجور شلوغ بود گفت: –به شرطی که امین رو هم با خودتون ببرین. –ماماااان!! مامان –یامان …درد و بلا !!وقتی امین هست چرا باهاش نرین .تازه پسرم تو خونه بمونه شما دوتا خواهر برین؟؟ عمرا… –مامان کارمون مهمه اهههه… نوا در حالی که نق میزد تا بفهمه چی شده ناخن جله ای از بازوم کند که مشتی تو سرش کوبیدم.
–تو یکی خشتک من رو نکن . بعدم روش اخم کردم که سر جاش نشست. داشتم با مامان سر و کله میزدم که امین هم اومد. بفرما الان مگه این آقا میزاره من برم؟ !! امین –مگه قراره کجا بری؟ مامان –بفرما خانوم به شوهرشم نگفته کجا میخواد بره .سریع میخواد با آبجیش شال و کلاه کنه بره دردر …نیاین یک وقت به من کمک کنین، خدا قهرش میگیره ..مگه نه نازی خانوم؟؟ پشت چشمی نازک کردم که امین به سمتم اومد در حالی که بازوم توی دستش گرفته بود، من رو به سمت خودش کشید از نوا دورم کرد. با فک قفل شده در گوشم زمزمه کرد.
امین –حداقل جلوی بقیه مثل آدم رفتار کن. با تخسی به چشمای عصبیش خیره شدم. –نمی خوامممم!! فشار دستش دور بازوم بیشتر شد که دستش رو چنگ زدم؛ اما فشارش کم نشد که هیچ بیشتر هم شد. امین –نازی منم یک صبری دارم. –برام مهم نیست . کلافه اخمی کرد، بدون توجه به نگاه های زیر زیرکی مامان و نوا من رو به سمت حیاط برد .دیگه نمی شد مانعش بشم، وگرنه مامان خوب خیت و خنکم میکرد .تو حیاط که رسیدیم ولم کرد . در حالی که هنوز بازوم تو دستش بود، روم خم شد، آروم طوری که مامان و نوا نشنون گفت: –نکنه قضیه کمند رو هنوز !!
نازی چرا اینجوری میکنی؟ چرا یک چیز کوچیک رو واسه خودت یک مسئله بزرگ میکنی؟ !نکنه انتظار داری بلاکش کنم؟ اگر فکرت اینکه باید بگم سخت در اشتباهی ..اون فقط فقط دانشجومه، مجبورم جوابش رو بدم همین و بس!!! از طرف دیگه دختر خاله ای تویه، فامیلته …زشته!! –من به اون جای هفت جد و آبادم خندیدم، که این کمند زپرتی شد فامیلم !! ببین امین خودتم میدونی تنش میخاره .خب خب توهم بندازش، یک کاری کن دیگه استادش نباشی! امین –از کجا؛ منظورت چیه؟ ببین این چیزای که میگی ممکن نیست؛ بفهم.