دانلود رمان نیلای از پریناز عباسی
نیلایی، که به عنوان نخبه جهانی دختر میشود، توسط بسیاری از جاسوسهای آمریکایی تهدید میشود که به دنبال حذف هستند. یکی از این جاسوسها، سایه، به دنبال انتقام عشقی شکستخورده از نیلای است. در این ماجرا، سایه با حامی، پسری سرد و مغرور که از نیلای کینه به دل، همراه میشود. اما نیلایی، باهوش تر از اینهاست و تسلیم نمی شود. به مرور زمان، نیلای بدون اینکه بخواهد، عاشق حامی میشود و با یک اتفاق بزرگ باید به ازدواج با او میشود، میشود که حامی همیشه دلش با سایه است.
مقداری از متن رمان نیلای:
بدون هیچ کلمہ حرفی از سالن خارج شدم.. گرمم بود ، داشتم آتیـش میگرفتمم.. سریع وارد فضای باز شدم و به سمت ماشین سوگند رفتم که یهویی صدایی متوقفم کرد.. برگشتم عقب.. رادمان بود.. _نیلای ، نیلای وایستا. نفس نفس میزد که ایستادم و دست به سینه نگاش کردم.. _چه بلبشویی را انداختی. +ط اینجا چه غلطی میکنی? _من و حامی دعوت کرد.. +چی?حامی? _عاره قبلش بهم گفت که بیام ببینم که میخواد زن بگیره و تو رو طلاق بده و من آزادم ازت خواستگاری کنم. گیج نگاش کردم.. سرم و به طرفـین تکونـ دادم و با بغض گفتم
+حامی انقدر بی غیرتـ نیست.. _خودت تو سالن جلو همه بی غیرت صداش زدی ، حواصت هص? +اونش به تو مربوطـ نیـصت.. بیا اینور میخوام برم.. _کجا میخوای بری? میخوای بری خونتون خونه خودت و حامی?+به ط چه? _بیا پیش من.. +ببین ، میدونی من انقدر الان حالم بده که توانایی له کردن ط رو هم دارم.. پس بکش کنار خودت و از این ماجرا.. _حامی چیکارت کرده?. چشام و رو هم فشـردم +داری واقن میری رو مخم رادمان.. _صبر کن خب باهات حرف دارم +من با توعه بی ناموص چه حرفی میتونم داشته باشم? بکش کنار…_نیلای.
همون لحظه سوگند با آیدا اومدن که رادمان سریع رفت ، سوگند گفت “آفرین قربونت برم ، ترکوندی.. چیزی نگفتم “خوبی? +عاره. رو کردم به آیدا +مرسی ازت.. جبران میشه.. “نه احتیاجی به جبران نیصت ، فقط میخوام ببخشی من و ، بابت این روزایی که اذیت شدی. لبخند تلخی زدم +اصن مهم نی ، بریم سوگند? “نمیخوای بمونی? شاید لازم باشه بیشتر از این… +نه ، همینم زیاد بود.. بریم. سوگند چیزی نگفت و نشستیم تو ماشین و فقط سرم و تکیه دادم به پنجره و چشام و بستم.. چیشد? چیکار کردم? انقدر غرق تو افکار خودم بودم که نفـهمیدم کی رسیـدیم دم در خونه..
سوگند گفت _باهات بیام? +نهه.. _نیلای.. +گفتم نهه.. _شاید حامی برگرده.. +مهم نیصت _یه بلایی سرت بیاره.. +به درک. بدون یه کلمه حرف از ماشین خارج شدم و کیلد انداختم و وارد خونه شدم.. با دیدن فضای تاریک و دلگیر خونهه.. چشام سیاهی رفت.. کیفم از دستم پرت شد رو زمین.. مث یه روح ، تلو تلو خوران به سمت اتاقم رفتم.. بوی عطری که زده بودم داشت خفمم میکرد.. چراغا رو روشن نکردم.. تو همونـ تاریکی.. چشمم خورد به دستمال مرطـوب روی میـز.. یکی و برداشتم و بی اختیار تموم آرایش صورتم و با هم مخلوط کردمم.. چشام درد گرفته بود..