دانلود رمان تیتراژ آخر زندگیم از صبا طهرانی
صحرا دختری که زندگی تکراری خودش رو سپری میکنه، ناخواسته گیر اتفاقات عجیبی میافته. داستان از یه تاکسی شروع میشه، نه یه تاکسی معمولی، یه تاکسی مرگآور! رانندهش آقاست؟ نه. میشه گفت همهچیز از اونجایی شروع شد که رانندهی خانم ما مقابل یک مرد عجیب قرار میگیره، اما فقط اون نیست و تو خونهی صحرا هم اتفاق عجیبی میافته.
مقداری از متن رمان تیتراژ آخر زندگیم:
زمان متوقف میشه، نوار فیلم زندگی ام پلی میشه آرزوی یادگیری زبان، لباس مد جدیدی که آرزوی داشتنش رو داشتم و ماشینی که نیاز به یک تعمیر اساسی داشت. به مردی که چند قدم دور شده و با گوشیش مشغوله نگاه میکنم. چهره ی شرقی ،نداره جذاب و خوف آوره بیست و چهار ساعت راننده اش بودن اصلا مگه ماشین نداشت؟ باز بین دوراهی قرار گرفتم من که نمیدونستم این مرد حتی ،کیه چیه از کجا اومده تنها چیزی که بهش فکر می کردم آرزوهام بود مکثی کردم این مدل لباس پوشیدن قطعاً نشون دهنده ی پولدار بودنش هست من که تا الآن این همه بلا به سرم اومده این هم روش.
درب ماشین رو باز کردم و پیاده شدم الآن چی صداش بزنم؟ – اهم، آقا؟ توجهی نکرد. – مستر. باز هم توجهی نکرد حرصی دندان ساییدم و بلند غریدم – اوهوی! برگشت عقب و با ابروی بالا رفته و تمسخر، نگاهش نشانه ام گرفت. یه مرد عجیب اون هم این موقع شب و اینجا چیکار میکرد؟ مشکوک بود؛ ولی چاره ای نداشتم و فقط مجبور بودم معامله ش رو قبول کنم. مکثی کردم و با تردید نگاهی بهش کردم و گفتم شاید قبول کردن همین یک اشتباه باشه؛ اما از نظر من این طور نبود. پس قبول کردم تا بتونم زندگیم رو تغییر بدم. نگاهش کردم و گفتم – کجا برم؟ بدون نگاه کردن سر تکون داد و گفت: – برو بهت میگم.
خودم رو لعنت کردم که با این آدم روبه رو شدم نگاهم رو از خیابونی که مگس در آن پر نمیزد گرفتم با قیافه ی جدی کیفم را از پشت ماشین برداشتم. حین برگشتن عطر تلخ و جذابش در تمام سلول های بینیم ثبت شد. تمرکزم رو دوباره جمع کردم و عابر بانکم رو از کیفم خارج کردم نگاه به خیابان دوختم و کارت رو مقابلش گرفتم. این چیه؟ – کارت دعوت عروسی، عابره. عابر از بین انگشت هام گرفته شد و گفت: – چیکارش کنم؟ بازدمم را کلافه بیرون دادم و چپ چپ نگاهم رو حواله ش کردم و گفتم: از کجا بدونم زور بازوت رو به رخم نمیکشی و پولم رو بالا نمیکشی؟ بریز تا راه بیفتم. پوزخند صدادارش اعصابم رو بهم میریخت.