دانلود رمان ساقی [ جلد اول ] از زینب عامل
آرام بود مثل نسیم، طوفان که شد آرامش تمام آراز یه مرد پولدار که بعد از فرار نامزدش تو روز عروسیش برای انتقام میره سراغ نزدیک ترین دوست نامزدش یعنی ساقی چون فکر میکنه ساقی از همه چی خبر داره… و ساقی دختری که سال هاست عاشق آرازه اما با انتقامی که آراز ازش میگیره و بی آبروییش مجبور میشه کلفت خونه ی آراز بشه…. اما حالا وقتش رسیده که ساقی انتقامشو از آراز بگیره.یه دختر با اینکه مذهبیه اما با لوندی آراز رو عاشق خودش میکنه و …
مقداری از متن رمان ساقی [ جلد اول ]:
خودش هم میدانست که دارد رضا را میپیچاند! البته اینبار بر خلاف پدرش مطمئن بود که رضا در دامش نمیافتد. هیچ کس آراز را مثل رضا خوب نمیشناخت. همان جمله ی خونسردانه آراز کافی بود تا رضا دیووانه شود. نهایت سعیاش را میکرد تا صدایش بالا نرود و سایر کارکنان باخبر نشوند. _ آراز این بازی که راه انداختی شوخی بردار نیست. تو حتی یه کلمه تو عمرت با دختر صدری صحبت نکردی. اونوقت میخوای یه عمر باهاش زندگی کنی؟ آراز بیخیال جز و ولز کردن های رضا نیشخندی زد. _ خب یه عمر زندگی نمیکنم! تا جایی زندگی میکنم که دلم میخواد! رضا دندان هایش را روی هم فشرد. _ به اون دختر بدبخت فکر کردی؟ شاید تو رو نخواد اصلا!
آراز نگاه عاقل اندر سفیه اش را سمت رضا دوخت. _ مگه من اسلحه گذاشتم رو سرش که بیا و زنم شو! منو نمیخواد! اوکی! بگه نه. رضا فقط یک چیز میدانست! دختر صدری هم از آراز میگذشت خود صدری کسی نبود که از دامادی چون آراز بگذرد! تمام سعیاش را کرد تا بلکه توانست نظر آراز را تغییر داده و او قید دختر صدری را بزند. هر چند ته دلش میدانست آب در هاون میکوبد. آراز وقتی تصمیمی میگرفت تا عملیاش نمیکرد دست نمیکشید. با این حال از موضعش عقب نکشید و سست نشد و با لحنی دلسوز و دوستانه گفت: ِ _ آراز بخدا داری راه اشتباه میری. چطوری میخوای با زنی که هیچ حسی بهش نداری زندگی کنی؟ اصلا چطوری میخوای باهاش هم بستر شی؟ به ایناش فکر کردی؟
آراز با نگاهی که بیشتر تمسخر در آن موج میزد تا تحت تاثیر قرار گرفتن، نگاهش کرد. وقتی مطمئن شد رضا تمسخر نگاهش را خوب متوجه شده است جواب داد: _ رضا من اگه تا آخر عمرم عاشق نشدم باید مجرد بمونم؟ اصلا اینا به کنار! یعنی تمام مردای دنیا برای هم بستر شدن با یه زن اول عاشق میشن؟ چشمکی رو به رضا زد! _ بنظرم در این مواقع یه بلای دیگه سر آدم میاد که زیاد مربوط به عشق نیست! زیادم نابلد نیستی خودت. تصمیمش جدی بود! رضا این را کامل و دقیق متوجه شد. آراز را نمیتوانست منصرف کند. اگر کل دنیا جمع میشدند هم تصمیم او عوض نمیشد. این اخلاقش را از که به ارث برده بود نمیدانست، اما میترسید. میترسید رفیقش روزی به بدترین شکل تاوان یک دندگی هایش را بدهد.