دانلود رمان بهار رسوایی از حدیثه ورمز
عمران بوکسور کله خراب و خشنی که برای انتقام از بهزاد و زمینزدن او دست روی خواهرش بهار میگذارد. پسر متعصب و پر شر و شوری که به هیچ صراطی مستقیم نیست، بهاری را وارد ماجرا می کند که نشان پسر عمویش است… اما با دستدرازی و بیحرمتی که عمران به بهار می کند مجبور به ازدواج با او می شود و این اجبار آتش انتقام عمران را بیشتر می کند..
مقداری از متن رمان بهار رسوایی:
جوابی ندادم و با قدم های بلند به راهم ادامه دادم .می دانستم مریم آن پسر را رها نمی کند و دنبالم نمی آید تنها درد او این بود که مادرش ببیند که همراه من است، .بقیه اش مهم نبود نگاهی به ساعت مچی ام انداختم، زمان، سه بعداز ظهر ر ا نشان می داد و من که باید در این موقع از روز در خانه کنار خان جون بودم، حال خیابان های این سمت از شهر را که ناامنی در آن موج می زد، پرسه می زدم عرق از سر و رویم می بارید و با تمام وجودم سعی می کردم تا دلیل قانع کننده ای برای بهزاد که جلوی در خانه با اخم دست به کمر ایستاده بود، بیاورم…سلام – هنوز چند قدم مانده بود تا به او برسم که از هول سلام دادم کجا بودی؟
آب دهانم را به سختی قورت دادم و سر به زیر گفتم: خونه ی مریم: لگدی به در زد و غرید !برو تو ببینم، از کی اجازه گرفتی و رفتی؟ ا ونم تو این ساعت داخل حیاط شدم و با دیدن بهنام که رو ی پله ها کنار خان جون نشسته بود، به سمتش رفتم از خجالت به صورت هیچ کدامشان نگاه نمی کردم، به آرامی سلام دادم و منتظر شدم تا بهزاد بیایدخب بگو ببینم به کی گفتی و رفتی؟ –نگاه ترسیده ام را به بهنام دوختم تا شاید این بار هم به دادم برسد. وقتی دارم باهات حرف می زنم تو چشمای من نگاه کن -:لب های لرزانم را تر کردم که قبل از من بهنام جواب داد، داد نزن، مگه نمیبینی حال خان جون خوب نیست 5برادر کوچک تر بود، اما حرفش خریدار داشت و بهزاد بیشتر اوقات در برابر او سکوت می کرد.
بهن ام با لحن آرامش که استرسم را تسکین می داد، پرسید: کجا بودی بهار؟ کنار خان جون نشستم و با اشک هایی که دیگر روان شده بودند، گفتم: خونه ی مریم اینا به چشمانشان نگاه نکردم که مبادا پی به دروغم ببرند. آخر کجای آن پارک شبیه خانه ی مریم بود تا شب خودم را از دیدشان پنهان می کردم، حتی برا ی خوردن شام به آن ها ملحق نشدم و خود را به خواب زدم . صبح از صدا ی خان جون که مرا خطاب می کرد بیدار شدم دیشب تا نزدیکی های اذان فکرم درگیر بود و کم خودم را شماتت نکرده بودم…دختر پاشو لنگه ی ظهر شده ملافه را از جلوی صورتم کنار زدم و با چشمان بسته سرجایم نشستم که با صدای قهقهه های کسی، کرکره ی پلک هایم را بالا دادم.