دانلود رمان اسیر مشت بسته از فاطمه قیامی
قصه دوتا راوی داره مهرناز زنی خودساخته که از همسر اولش به دلیل خیانت جدا شده و پنج سال به تنهایی از پسربیمارش مراقبت کرده…. هامین مردی که به دلیل یک سری اختلاف با خانواده ش و دختری که دوستش داشته و با برادرش ازدواج کرده از کارخونهی پدرش جدا شده و به همراه دوستش رستورانی رو راه اندازی کردن و …. برخورد هامین و مهرناز طی یک اتفاق و شکل گرفتن اتفاقات بعدی درست زمانی که همسرسابق مهرناز برگشته…
مقداری از متن رمان اسیر مشت بسته:
کلافه بود و چیزی جز سیگار آرامش نمیکرد. میان محوطه ی بیمارستان قدم میزد و تمام دق و دلی اش را بر سر سیگار میان انگشتانش خالی میکرد. با دیدن تیمور و هامون که وارد بیمارستان شدند ناخواسته پوزخند زد. هامون با دیدنش قدم تند کرد سمتش و مضطرب پرسید: چیشده؟ حالش خوبه؟ سرد و خشک گفت: معده شو شست و شو دادن و الانم آوردنش بخش حالشم خوبه…باید تا فردا محض احتیاط بمونه. هامون عصبی و کلافه گفت: دختره ی احمق…
چرا باید اینکارو بکنه آخه…بی حوصله از کنارش گذشت و گفت: من دیگه میرم. هامون حرصی گفت آره برو یه وقت از زندگیت عقب نمونی. لبخند بی خیالی زد و بدون نشان دادن هیچ واکنشی سمت تیمور که حالا نزدیکشان رسیده بود، رفت و با دادن سلام نظامی گفت: با اجازه تیمورخان. تیمور آشفته و نگران پرسید: کجا میری؟ مهسا کجاست؟ کلافه گفت: حالش خوبه و آوردنش بخش..منم خستم میرم خونه بخوابم با اجازه تون. دیگر نایستاد و خود را به ماشینش که گوشه ی خیابان پارک بود، رساند.
پیراهن را از تنش کند و با بالا تنه ی برهنه روی تخت دراز کشید. احتیاج به حمام و دوش آب گرم داشت اما آنقدر خسته بود که حوصله اش نمیکشید. صدای زنگ در واحد که بلند شد کفری از جا بلند شد و خود را به سالن رساند.از چشمی نگاهی به بیرون انداخت و با دیدن سامان به ناچار در را باز کرد. قیافه ی درب و داغان سامان هم خبر از خسته بودنش میداد. دستان یکدیگر را فشردند و هامین از در فاصله گرفت و گفت بیا تو.. از این ورا؟ در را پشت سرش بست و به دنبال هامین تن خسته اش را به مبل رساند و ولو شد پشت سرش را به مبل…