دانلود رمان وهم از زهرا
نیاز مهر آرا،وکیل پایه یک دادگستری،دختری سر زنده و کله شق،برحسب یک اتفاق وارد پرونده شومی میشه که خارج شدن ازش غیر ممکنه و با خونی که ازش ریخته میشه،بازی شروع میشه… بازی ای که با خون شروع میشه و مردی که در سایه ها مثل یک مار وحشی،یک لَنسِر بزرگه!
مقداری از متن رمان وهم:
کارت از امشب شروع میشه. حواست رو جمع کن و همه چیز رو برام بفرست. نمی خوام خودم وارد قصه بشم،که اگه بشم،نفس می گیرم. پیام،درست بعد از خوندنم، از سیستم پاک شد و من نفس کشیدن فراموشم شد…نباید وارد قصه می شد…می اومد،اغاز حکومت خون بود!!! دست های ترنم دور شکمم جمع شد و کمرم رو به سینه اش تکیه داد. سرم رو روی بالا تنه پر و برجسته اش تکیه دادم و به ارسی که با لبخند به فضایِ رستوران نگاه می کرد دوختم و گفتم: -ساکتی ارس،یه چیزی بگو. نگاه مهربونش رو از فضای گرم رستوران گرفت و ابتدا به ترنم و بعد به من دوخت و گفت: -چی بگم؟
دست هام رو روی دست ترنم گذاشتم و با شرارت گفتم: -اتفاق خاصی نیافتاده؟مثلا خبری نیست؟چیزی نشده که نیاز داشته باشه من یه سرکی بکشم؟ ضرب دست ترنم محکم روی سرم نشست و ارس به قهقه افتاد و گفت: -یعنی فقط منتظری یه خبری از من بشنوی. گاهی حس می کنم منو ترغیب کردی پلیس شم تا از من اطلاعات بگیری. کف سرم رو به ارومی ماساژ دادم و با ارنجم ضربه ای به پهلوی ترنم زدم و با اخم گفتم: -نه بابا،اقا پلیسه فقط خواستم بدونم چه خبره. ترنم ضربه ارومی به شکمم زد و با تمسخر گفت: -ارواح عمه یزید.
جنگلِ سبزِ چشم های ارس،به لبخندی مزین شد و نگاه پر محبتش رو به ما دوخت اما حس می کردم فقط جسمش اینجاست و روحش اینجا نیست!!! صاف نشست و دست هاش رو،روی زانوهاش گذاشت و با علاقه خاصی نگاهم کرد و گفت: -یه سوال،بین من و مثلا یه سری اطلاعات مهم کدومو انتخاب می کنی؟ قفل دست های ترنم رو باز کردم و با عجله صاف نشستم و با حالت دروغینی گفتم: -واااا،ارس این حرفا چیه؟این سوال داره اخه؟ ابروهاش رو با استفهام جمع کرد و موهای موجدارِ مشکی اش رو از روی پیشونیش کنار زد و گفت: -خب برام پیش اومده.