دانلود رمان طالع دریا از مرجان فریدی
دنیز روان پزشک موفق و سخت کوشی که… زندگی آروم و زیبایی داره اما با از دست دادن یکی از عزیزانش وارد برهه ای از زندگی میشه که حس می کنه طوفانی ترین لحظات زندگیش رو تجربه می کنه… اما اشتباه می کنه… طوفان واقعی زمانی زندگیش رو در معرض غرق شدن قرار می ده که اون میاد… موجی از سونامی با چشم های آبی… پسری که بیماری ای داره که راه حل درستی از لحاظ روانشناسی براش اراعه نشده… و آیا دنیز بیماری پسر رو راهی برای خوب شدن خودش می دونه و یا وظیفه؟و آیا این احساس همین طور باقی می مونه یا فراتر میره؟ اصلا سونامی مگه برای نابودی نیومده!؟ پس ژانر این قصه رو چی بزاریم؟ کمیش رو میتونیم لو بدیم…مگه نه؟
مقداری از متن رمان طالع دریا:
-سر میز شام با غذام ور می رفتم که صدای بابا باعث شد. سرم رو بلند کنم. -دنیز؟ سرم رو بلند کردم و بابا جدی نگاهم می کرد از موقعی که یادم میاد همین طوری بود جدی و آروم… و بد تر از اون مامانم! معلم زبان بود و شغلش ازش یه زن خشک و جدی و زیادی منظم بار آورده بود. -بله؟ نگاهم کرد و گفت: -میلاد استانبوله هنوز؟ برای خودم آب ریختم و هم زمان به سارینا که جلوم نشسته بود چشمک زدم. -بله. مامان چنگالش رو تو بشقابش گذاشت و عینکش رو جابه جا کرد و گفت: -نامزدیتون زیاد طولانی شده عزیزم، زود تر بگو کارای خونه رو حل کنه و بیاد ایران دنبال کارای عروسیتون باشیم.
سرفه ای کردم و تو جام جابه جا شدم: نمیدونم، تا هفته دیگه برمیگرده بعد دنبال تالار میگردیم. بابا سر تکون داد و مامان آرنجش رو به میز تکیه زد و گفت: – مشکلی با استانبول رفتن نداری؟ زندگی تو اونجا باید بدون خانواده سخت باشه! پوزخندی زدم و با خنده تمسخر آمیزی گفتم: -نه اصلا سخت نیست… عادت دارم. هردو اخم کرده نگاهم کردن و مامان خیلی آروم گفت: -سارینا عزیزم میری تو اتاقت؟ سارینا قاشقش رو تو ظرفش گذاشت و دستی به دسته های ویلچرش کشید و به سمت اتاقش رفت. چشم از ویلچر سیاهش گرفتم و گفتم: -خب؟ بابا با اخم گفت: -مواظب حرف زدنت باش!
با شصت گوشه لبم رو خاروندم و گفتم: چرا! حرف بدی زدم؟ مامان با آرامش و جدی گفت: -ما واست کم نزاشتیم. دستم رو زیر چونه زدم و با لذت نگاهش کردم و گفتم: -البته! من همیشه ممنونتونم… اما خب اگر یه روز مادر بشم جز این که بفرستمش از صبح تا شب کلاسای مختلف زبان و نقاشی و مهد و پرستار براش بگیرم و با پرستار بفرستمش براش لباس انتخاب کنه و بخره و… جز اینا یکم احساس و جو شاد خانواده رو هم نشونش میدم.با خنده گفتم: -اوه این حرفا براتون تکراری شده… بابا جدی گفت: -ما دوست داریم منم دوستون دارم و براتون احترام قائلم…اما فقط همین…