دانلود رمان زمستان ابدی از کوثر شاهینی فر
صداش بین هیاهوی دادگاه می پیچه … توی گوشی … توی گوشم:صبح چهار شنبه امضا میشه و غروب بین اذان مغرب و عشاء صیغه ی طلاق جاری میشه … ثبت محضـ …گوشی هنوزم بیخ گوشمه … یعنی فرزام کاملاً پاک میشه ؟ … ازهمه جا حتی شناسنامه م … حتی زندگیم ! … من نه که غصه نخورم ، نه … من فقط فرصت غصه خوردن نداشتم … هیچوقت ! .
مقداری از متن رمان زمستان ابدی:
آشفته م … نگاه های گاه و بیگاه راننده روی اعصابم میره … دلمی کنم از آینه ی جلوی ماشین و از پنجره ، کاملا بی هدف بیرون رو نگاه میکنم … شب از نیمه گذشته و من همه ی فکرم کنار اینه که اگه فرزام بفهمه چی ؟ .. اونم ناراحت میشه ؟ … اخم میکنم … حقش رو داره ؟ … حق ناراحت بودن رو ؟ … چی میشه که آدم خیانت میکنه ؟ … آدمی که میگه عاشقه !؟…من امروز یه روز مزخرف رو تجربه کردم … یه روز ، پر ازاضطراب … ماشین از خم خیابون می گذره … نگاهم رو از قاب پنجره می گیرم و به رو به رو نگاه می کنم …
جا می خورم از از کسی که پشت به من ، رو به خونه ایستاده و یه ساک کوچیک رو دستش نگه داشته … منتظره ! …منتظر من ؟! … راننده دقیقا رو به روی خونه نگه می داره و صدای پارسا تو گوشم زنگ میزنه که گوشزد میکرد : وقتی رفت توی خونه ، برمیگردی ! …بعد از یه روز کامل توی اون ویلای نکبتی تنها موندن ، بالاخره پارسا دل کنده بود از اتاقش و بیرون اومده و بدون حرف زدن با من راننده اجیر کرده بود برای رسوندنم ! … حتی خودش نیومده بود …دل دل می کنم برای پیاده شدن و تا وقتی که با صدای ترمز ماشین ، اون خانو ِم پشت در مونده عقب برمیگرده و با دیدن یلدا یه جون به جون هام اضافه میشه …
عجله به خرج میدم برای پیاده شدن و دیدنش … بدون حتی یه کلمه حرف زدن با راننده ای که ریز به ریز من رو زیر نظر داره و نمی دونم اینم جزو فرمایشات پارساس یا نه !یلدا دلگیر بهم نگاه میکنه و من قبل از هر واکشنی جلو میرم و بغل می کنم خواهرمو … محکم … دلم از عزا در نمیاد … اما کم می کنه این حجم زیاد از دلتنگی رو ! … نه بغلم می کنه … نه حرفی میزنه … فقط صدای فین فین کردنش با فین فین کردنم از اشک ریختن یکی میشه … قاطی میشه …از خودم جداش می کنم و بهش زل میزنم … اشک هایی که روی گونه هاش راه می افتن و میگه : دعوا کردم تا بیام …