دانلود رمان ریسک از اکرم حسین زاده
نگاهش با دقت بیشتری روی کارتهای در دستش سیر کرد. دور آخر بود و سرنوشت بازی مشخص میشد. صدای بلند موزیک فضا را پر کرده بود و هیاهو و سروصدا بیداد میکرد. با وجود فضای نیمهتاریک آنجا و نورچراغهایی که مدام رنگ عوض میکردند، لامپ بالای میز، نور نسبتاً ثابتی برای افراد دور میز فراهم کرده بود. یکی گفت: – آرادخان نوبت شماست! کمرش فشار مضاعفی به پشتی صندلی وارد آورد. لبش کمی کش آمد، نیاز به ریسک داشت. یا همهچیز یا هیچچیز! کارت آسش را رو کرد و با ژست خاص خودش روی میز انداخت.
مقداری از متن رمان ریسک:
وارد حیاط شد و موتور را یک گوشه رها کرد احوالش جوری نبود که مثل همیشه از همان دم در صدایش برای دادن سلام به مادرش بالا رود.
راه سمت گوشهی حیاط کج کرد و چهار پله منتهی به زیرزمین را پایین رفت.
با روشن کردن چراغ هرچند کلی خرت و پرت وجود داشت ولى علم سیاه با نوارهای سبز رنگ چیزی نبود که نتواند پیدایش کند.
مادرش هر بار بعد اربعین آن را میشست و با وسواس خاصی رویش را با نایلون میپوشاند تا گرد و خاک به خودش نگیرد.
دست رویش کشید و نگاهش روی زوارهای سبزش تنگ شد. نفسش برای بالا پایین رفتن بازی در میآورد.
هنوز زنگ صدای حاج حسن به گوشش بود و چشمان سرمه ای…
پووفی کشید تا آن روز هر غلطی کرده بود غیر اینکه چشم روی ناموس کسی داشته باشد.
پیشانی روی علم گذاشت و لحظاتی چشم بست.
-امروز آبروی کی رو خریدی ارباب؟
دستش روی علم سیر کرد و نفسش رها شد. سوزش پر شده در چشمانش نباید دلیلی غیر از گردوخاک موجود در زیر زمین میداشت …