دانلود رمان دالاهو از نگار رازقندی
یاسر مردی از تبار کورد که بعد از مرگ صمیمی ترین دوستش “طاهر”، مسئولیت خانوادهش رو بر عهده میگیره؛ آفاق “بیوهی طاهر” رو به عقد خودش در میاره. اما جنجال از جایی شروع میشه که آهو “دختر طاهر” دست و دلش رو می لرزونه و از مرد جدی که یک ایل ازش حساب می برند، به عاشق و دلباخته دختر خونده خودش تبدیل میشه و … جنجال عشقی ممنوعه بین مرد میانسال و دختر آفتاب و مهتاب ندیده کورد…
مقداری از متن رمان دالاهو:
پس چرا هیچی نگفت؟ چرا جوابم رو نداد. دیگه داشتم نا امید میشدم. کاش مامان زود تر برمیگشت اما کی بود که ندونه تا نیم ساعت دیگه هم نمیتونه از پس آماده شدنش بر بیاد و نا سلامتی می خواست ازدواج مجددش رو بعد از پنج ماه عزا داری واسه بابام، جشن بگیره. – نمی خوای جوابم رو بدی؟ نفس می کشید. همینطور که میشد از حالتش متوجه التهاب عضلاتش قلبش شد. – ترجیح میدم حرف هاتو نشنیده بگیرمشون. حرف های منو؟ چطوری می تونست نشنیده و نادیده بگیره؟ من اینجا داشتم برای کی جلز و ولز می کردم که اون منو مقدور به عشقش نمی دونست؟
– حالا که بعد این همه مدت تونستم حرف دلم رو بزنم تو میخوای نشنیده بگیری؟ تمام این مدت که سعی می کردی ازم دور بمونی و رو می گرفتی واسه همین بود؟ می دونستی نه؟ طوری چرخید که صدای ساییش مهره های گردنش وادارم کرد سکوت کنم و بیشتر از این سوال نپرسم. – سرزنشت نمیکنم، تو هنوز خیلی برای زدن حرف های بزرگونه، بچه ای! خودت بهتر از من هم میدونی چند سال ازت بزرگ ترم و بیشتر از من حالیته که قراره مادرت باهام ازدواج کنه! داشت چیکار می کرد؟ با ارامش و منطقی حرف زدن شبیه کشیش های کلیسا و روحانی های مذهبی کمکی به وضعتیم نمی کرد.
– وقتی داشتی با کار هات منو عاشق خودت می کردی و هر بار توی چشم هام زل می زدی بچه نبودم؟ بودم …شاید این که اینجوری داشتم صادقانه بهش حرف هام رو می زدم یه گوشه از رفتار بچگانهم بود و بس … انگشت به شقیقهش کشید. – چند سالته مگه؟ فکر میکنی از منی که حداقل پونزده سال ازت بزرگ ترم، بیشتر میفهمی؟ مویی که روی صورتم اومده بود رو پس زدم. – نه …چون نمیفهمم، دارم به خودت میگم که شاید بفهمی. انگشت های بلند و مردونهش از سمت شقیقه به پشت گردنش رفت. – برای فهمیدنش زیادی دیره، دو روز دیگه از سرت میپره این چیزا بعد به خودت میخندی.