دانلود رمان تایگر از هاله نژادصاحبی
داستان درباره دختری به نام نواست که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بوده. نوا پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامهاس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمکش میاد اما…
مقداری از متن رمان تایگر:
نگاهی به قامت بلند و ورزیده محمدعلی که داشت راهی آشپزخانه میشد انداخت و زیر لب با خودش غر زد : _انگار بچشم! سپس لب برچید و به ناچار جلوی بخاری نشست . محمدعلی پاکت شیر را از یخچال بیرون آورد و کمی از آن را داخل قابلمه کوچکی ریخت و روی گاز گذاشت. شیر که داغ شد، آن را داخل لیوان دسته داری ریخت و از آشپزخانه بیرون آمد. به سمت نوا رفت و لیوان را جلویش گذاشت . _شیر داغه، بخور گرم شه بدنت . با خجالت لیوان را برداشت و جواب داد : _ممنونم، زحمت کشیدین . _کاری نکردم. امیدوارم سرمانخوری فقط . عقب رفت و کنار هامین نشست .
تلویزیون را روشن کرد و بی هدف شبکه ها را بالا و پایین کرد تا سرش گرم شود. عادت نداشت بیکار باشد . هرچند تمام زندگی او خلاصه میشد به تشک کشتی . ورزش زندگیاش بود، عاشقیاش بود، تفریح و حال خوشاش بود . اما ظاهرا قبل از حضور هامین ! دوست داشت برود باشگاه اما دل و دینش نزد این موجود کوچک و دوستداشتنی بود . این روزها دلش میخواست از هر فرصتی برای کنار او بودن استفاده کند . و خب برایش سوال شده بود که تمام عموها، اینچنین دیوانه و شیدای برادرزاده هایشان بودند، یا او زیادی دل بسته بود؟ نوا همانطور که جرعه جرعه شیر داغ را مینوشید، نگاهی به محمدعلی انداخت .
نمیدانست پیش کشیدن این بحث کار درستی بود یا نه، اما از بلاتکلیفی خوشش نمیآمد . آب دهانش را قورت داد و آرام صدایش زد : _آقا محمدعلی؟ با صدای نوا، نگاه از صفحه تلویزیون برداشت و به عقب چرخید . با دیدن نگاه منتظر محمدعلی، سرش را پایین انداخت و با دو دلی گفت : _نمیدونم الان حوصله دارین یا نه… اما احساس میکنم بحثمون نیمه تموم مونده. حوصله که داشت. اما احساس میکرد در این شرایط حرف یکدیگر را نمیفهمند . او میخواست برای هامین پدری کند و نوا راضی نبود . که خب دلایلاش برای خودش قانعکننده بود .