دانلود رمان ماه خون از پونه سعیدی و سارا.ص
دانلود رمان ماه خون از پونه سعیدی و سارا.ص موضوع اصلی رمان ماه خون : داستان دختریه که با دیدن افرادی که هیچکس جز خودش قادر به دیدن آنها نیست، وارد یک غار و یک دنیای جدید میشه، دنیای سرد و یخ زده ای با پادشاهی به اسم کسرا مردی که به زودی با تی تی ملاقات میکنه و …   مقداری از متن ...

دانلود رمان ماه خون از پونه سعیدی و سارا.ص

موضوع اصلی رمان ماه خون :

داستان دختریه که با دیدن افرادی که هیچکس جز خودش قادر به دیدن آنها نیست، وارد یک غار و یک دنیای جدید میشه، دنیای سرد و یخ زده ای با پادشاهی به اسم کسرا مردی که به زودی با تی تی ملاقات میکنه و …

 

مقداری از متن رمان ماه خون :

بلاخره قفل صندوق چرخید و درش با صدای کلیک کوتاهی باز شد . از ذوق نفس عمیقی کشیدمو خواستم در صندوق رو باز کنم که بابا صدام کرد

– تی تی … کجایی بابا ؟

بابا ! این وقت روز! الان که همه باید سر زمین باشن ! کلیدو تو جیب پیراهنم گذاشتم و در صندوقچه رو دوباره قفل کردم . آروم به سمت پله های پشت بوم رفتم و گفتم

– اینجام بابا

– اون بالا چکار میکنی ؟

– اومدم پیاز بردارم

چنگی زدم تو پیاز های گوشه پشت بود و آروم از پله ها رفتم پائین . نیمه راه رو پله ها ایستادم و در کشویی و چوبی روی سقفو بستم . چندتا پله آخرو پریدمو پیاز هارو کنار اجاق سنگی و قدیمی تو آشپزخونه گذاشتم . بابا از در اومد تو و با دیدنم گفت

– نهارو بده ببرم سر زمین … آماده است ؟

– آره … الان براتون میبندم … میخواستم خودم بیارم

– نمیخواد … این روزا تو جنگل نری بهتره … هنوز از مریم خبری نیست

با این حرف بابا موهای تنم سیخ شد . مریم همکلاسی مدرسه ام بود . اما دو روز پیش وقتی برای بردن نهار پدرش اینا میره گم میشه … با نگرانی گفتم

– چرا به پلیس نمیگن ؟

– تو محل حرف افتاده که با دوست پسرش فرار کرده … برا همین پدرش اینا سر و صدا نمی کنن !

– مریم دوست پسر نداشت بابا

بابا با ناراحتی سر تکون داد و لبه تنور خالی نشست

– میدونم بابا … فقط نمیدونم کدوم بی پدر مادری این حرفو انداخته تو روستا … به پدرشم گفتم … برو دنبال دخترت … دهن بین مردم نباش … اما گوش نمیده …

دوباره حالم بد شد … چهره مریم تو ذهنم اومد … مظلوم تر از اون مگه بود تو روستا … با صدای بابا به خودم اومدم

– غذارو میپیچی ببرم ؟ ظهر شده … پسرا خسته تشنه موندن

سریع چشمی گفتمو پارچه بزرگ مخصوص بستن دیگو برداشتم . رو زمین پهن کردمو دیگ ته چینی که درست کرده بودمو وسط پارچه گذاشتم . به تعداد بابا و داداشام بشقاب برداشتمو روی در دیگ گذاشتم . چهار طرف پارچه رو بالای دیگ گره زدم .

آب خنک و دو تا لیوان با قاشق و چنگال گذاشتم تو یه سطل بزرگ دسته دار . بابا بلند شد. بقچه دیگو با یه دست و دسته سطلو با دست دیگه گرفت . تشکر کردو رفت

تو چهار چوب در آشپزخونه ایستادم و به رفتن بابا نگاه کردم .

خونه ما آخرین خونه روستا قبل از جنگل بود .

من تو این جنگل بزرگ شده بودم … هیچوقت ازش نمیترسیدم … اما حالا با گم شدن مریم … بابا بین درختا گم شد و برگشتم تو . انقدر عجله کرده بودم یادم رفت برای خودم غذا کنار بکشم .

اگه وقت دیگه بود الان پشت سر بابا میدوئیدم تا با اونا نهار بخورم .

اما الان نه میل به غذا داشتم نه جرئت دوئیدن تو جنگل .

در آشپزخونه رو به داخل بستم و دوباره از پله های چوبی وسط آشپزخونه به سمت سقف رفتم

در چوبیشو کنار دادم و وارد پشت بوم زیر سقف شیروونی خونه شدم . جایی که معدن ماجراجویی های بچگیم بود . اینجا جایی بود که از کیسه های برنج گرفته تا سیب زمینی و پیاز و سیر رو نگهداری می کردیم …

هرچیزی اینجا بود … از رخت خواب های قدیمی و اضافی تا صندوق قدیمی مادر بزرگ …

هرچیزی که فکرشو نمیکردی هم اینجا بود …

از بچگی حتی عروسک بازی هام هم رو این پشت بوم بود … مخصوصا وقتی بارون میومد و صدای دونه های بارون رو سقف حلبی و شیبدار برام مثل یه دنیای جدیدی بود …

به سمت صندوق قدیمی رفتم و دوباره درشو باز کردم . سه ماهی بود که دنبال کلید صندوق بودم

بلاخره از تو بقچه های قدیمی مامان خدابیامرزم کلیدشو پیدا کردم .

نمیدونم چرا دوست داشتم کسی نفهمه دنبال چی هستم .

شاید چون خودمم نمیدونستم دنبال چی میگردم . در صندوق رو سخت باز کردم و بود تند پوسیدگی ریه هامو پر کرد .

چندتا عطسه پشت سر هم کردم و با دست خاک جلومو کنار دادم

انگار سالها بود این صندوق باز نشده …

شاید درست از بعد مرگ مامان …

اولین چیزی که روی صندق بود یه ظرف چینی قدیمی بود … زیرش لباس سفید و گلداری که از رو عکس بابا اینا فهمیدم لباس عروس مامانه …

چندتا پارچه گلدوزی شده و یه چادر مشکی …

پوفی کردمو از رو چمدون بلند شدم

انتظار داشتم مامانم خیلی آدم باحال تری بوده باشه و چیزای خاصی این تو گذاشته باشه …

اما خبری نبود . خواستم در چمدونو ببندم که دیدم یه سری خرت و پرت تو پارچه وصل شده به درش هست .

دوباره درو کامل باز کردمو اون جیب بزرگ و پوسیده رو کشیدم .

از حرکت دستم کشش در رفت و وسایل داخلش ریخت تو چمدون …

چنتا انگشتر … یه چیزی شبیه گردنبند … یه شیشه عطر قدیمی … یه کلید زنگ زده … یه کاشی نقاشی شده رنگی …

و

… یه دفترچه قدیمی … با ذوق دفترچه رو برداشتم اما با باز کردنش ذوقم خالی شد

فقط یه سری شماره تلفن توش بود … و چنتا آدرس …

یه سری نقاشی مسخره که شک ندارم خط خطی های خودم بود

پوفی کردمو دفترچه رو گذاشتم تو جیبم

در چمدونو بستم و قفل کردم

برگشت از پله ها پائین … اینم از ماجرا جویی من…

چه انتظاری داشتم ! که مثل فیلما اون بالا نقشه گنج پیدا کنم ! هی تی تی … قبول کن قسمتت یه زندگی بدون هیجانه !

ته هیجانت فرار کردن مرغا از مرغدونیه … به اطراف نگاه کردم … از زندگیم ناراضی نیستم … اما خب … روحم بیشتر از اینا میخواد …

آتیش تو اجاق دیگه خاکستر شده بود .

حلب مخصوص رو اجاقو گذاشتم سر جاش و از آشپزخونه رفتم بیرون . درشو از بیرون بستمو به سمت پله های تراس رفتم

بقیه خونه ما حدودا یکمتر بالای زمین بود فقط آشپزخونه که بخاطر اجاق و تنور سقف بلند تری داشت دقیقا رو سطح زمین بود .

از پله ها بالا رفتم و خواستم کفشامو در بیارم که با صدای شکستن چوب از جام پریدم و برگشتم سمت جنگل

از جائی که من ایستاده بودم چیزی دیده نمیشد

کنجکاوی از یه طرف و ترس از طرف دیگه باعث شده بود مردد سر جام وایسم .

دوباره صدای شاخ و برگ اومد و اینبار نا خداگاه از پله ها پائین اومدم

دقیق تر نگاه کردم و چند قدم به سمت جنگل رفتم

تو نور ظهر سایه روشن شدیدی پائین جنگل بود …

یه لحظه حس کردم یه گرگ دیدیم

اما پلک زدم یه پسر اونجا بود

یه لحظه بگشت سمت منو نگاهم کرد

اما بدون هیچ عکس العملی نگاهشو گرفتو رفت

نمیشد گفت انگار منو ندید چون مطمئنم نگاهش روم بود

هم سن تورج داداش کوچیکم می زد ولی خیلی هیکلی تر بود . چهره اش اصلا آشنا نبود و لباس هاش هم یکم عجیب بود …

تو نور جنگل خوب نتونسته بودم لباس هاشو تجزیه تحلیل کنم .

اما جلیغه چرمی که تنش بود شبیه فیلم های قدیمی بود

از بین درخت ها دیدیم که دور میشد .

یهو حس ترسم بیشتر شدو سریع برگشتم سمت خونه

باید به بابا میگفتم یه غریبه اینجا دیدیم .

شاید به گم شدن مریم مربوط بود

خونه ما یه تراس بزرگ داشت که چهارتا اتاقمون بهش در داشت

همه اتاق ها از داخل هم به هم راه داشتن و هر کدوم یه پنجره بزرگ . جز اتاق من که دو تا پنجره داشت …

کفش هامو در آوردمو وارد اتاق خودم شدم

رو سریمو از دور سرم با کردمو رو تختم که از حجم رختخواب ها بالا اومده بود ولو شدم

دفترچه مامانو بیرون آوردم و شروع کردم به خوندنش

تازه ساعت دو شده بود و حوصله ام حسابی سر رفته بود

ترسم هم کمتر شده بود

برای همین دوباره زدم بیرون تا به مرغدونی پشت خونه سر بزنم

از کنج خونه که چرخیدم دوباره حس کردم کسی رو تو جنگل دیدیم

دقیقی شدم … خودش بود … در حال دوئیدن بود و یهو از دیدم گم شد .. چند قدم به سمت جنگل رفتم

اما نمیدیدمش

یهو چشم های یه گرگو تو جنگل دیدم

یه گرگ واقعی بود … از ترس نفسم رفت …

یه گرگ انقدر نزدیک روستا … خشکم زده بود

آماده بودم حمله کرد فرار کنم

اما سرشو برگردوند و در جهت مخالف خونه رفت

زانو های پام شل شدو رو زمین افتادم

یه گرگ واقعی دیدم

سریع دوئیدم سمت خونه و خودمو چرت کردم تو خونه

درو قفل کردمو رفتم سمت تلفن

سریع زنگ زدم به بابا . این منطقه موبایل خوب آنتن نمیداد

اما خوشبختانه بابا رو تونستم بگیرمو جواب داد

– جانم بابا

– بابا … گرگ … گرگ دیدم کنار خونه

نفس نفسم نمیذاشت درست حرف بزنم

بابا با وحشت گفت

– چی ؟ گرگ ؟ الان کجاست ؟

– رفت تو جنگل … پشت خونه دیدیمش …

– تو خونه بمون تکون نخور … ما الان برمیگردیم

باشه ای گفتمو کز کردم کنج خونه . انگار از همه جا صدا می اومد

برای پرت کردن حواسم تلویزیون رو روشن کردم

اما صداش بیشتر داشت عصبیم میکرد

رفتم کنار پنجره پشتی و به جائی که اون گرگو دیدم خیره شدم

من اینجا بزرگ شدم . وسط این جنگل …

درسته اسم روستامون بیکی (پنجه گرگ) بود … اما سالها بود کسی اینجا گرگی ندیده بود

خیلی طول نکشید که بابا اینا اومدم

تورج و تیام رفتن پشت خونه دنبال رد پای گرگ و بابا اومد تو

– تی تی … خوبی بابا ؟

سر تکون دادم. وسایل نهارو از دستش گرفتم و گفتم

– گرگه نگاهم کرد … اما خودش گذاشتو رفت … خیلی ترسیدم …

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان دروازه جهنم از پونه سعیدی

دانلود رمان سرخ از پونه سعیدی

دانلود رمان مردی پشت نقاب از پونه سعیدی و ساحل زند

دانلود رمان توکا پرنده کوچک از پونه سعیدی

دانلود رمان کوازار 1 (فرشتگان و شیاطین) از پونه سعیدی

دانلود رمان کوازار 2 (پسر اهریمن) از پونه سعیدی

دانلود رمان کوازار 3 (خون شوم) از پونه سعیدی

دانلود رمان سانیا از پونه سعیدی

دانلود رمان پرنیان شب از پونه سعیدی

دانلود رمان ترنم از پونه سعیدی

دانلود رمان ماه مه آلود از پونه سعیدی

دانلود رمان راز مانا از پونه سعیدی

دانلود رمان طلوع مه آلود از پونه سعیدی

دانلود رمان دشت میخک های وحشی از پونه سعیدی

دانلود رمان هر هفت رنگ من از پونه سعیدی

دانلود رمان نامستور از پونه سعیدی و بنفشه

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=5277
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!