دانلود رمان مخمصه باران از کوثر شاهینی فر
ارزان فروختم خودم را هم خواب مردی شدم که حتی اورا نمیشناختم. در این منجلاب هوس و گناه دست و پا زدم قصد کشتن خود را داشتم که فهمیدم باردارم فلاکت به اوج خودش رسید که من دخترکی مادر شده با شناسنامه سفید و بکر بزرگ ترین حقیقت دروغ زندگی ام را فهمیدم. اطرافیانم که انها را خانواده می پنداشتم گرگانی در لباس سفید بره بودند که مرا در این لجن همراهی کرده ….تاوان خواهند داد تا ان قطره قطره خونی که از چشمانم بارید فرزندی که از وجودم گرفته شد من زنی که به قعر جهنم کشیده شده همه را با خود دفن خواهم کرد…
مقداری از متن رمان مخمصه باران:
سمت مامان فرانک میره لب میزنه: آروم باشین چیزی نی…
مامان دستاش رو روی سرش میذاره زار میزنه: هیچی نشده؟
شونه هام از هق هق تکون میخورن خودم زار میزنم و لب میزنم گوش کن مامان مانی مامان فرانک جیغ میکشه: به من نگو مامان شکله تیر خلاص میمونه من یه رها شده میشم.
یکی که هیچکس رو نداره مامان فرانک سمت اونا برمیگرده و با انگشت اشاره ش بهشون اشاره میکنه: از از همه تون شکایت میکنم.
من من از ناتوانی هیچی نمیگه دست میذاره جلوی دهنش تا صدای گریه ش بیشتر از این بلند نشه اما صدای گریه ی من پیچیده و این بار در اتاق که باز میشه آیهان داخل میاد.
پریشونه موهای برق انداخته ی سر صبحی حالا آشفته موندن روی سرش گرمکن مشکی پاشه و سیاه رنگ و بزرگی که داد می زنه مارکه!
سوییشرت کلاه داری تن زده و آستین هاش رو تا ساعد بالا کشیده. جذبه سیاه! ماهیچه های سر سینه اش بیرون زدن و چشماش پف داره…
مشخصه خواب بوده و هول هولکی اومده تا بیمارستان … مکث می کنه با دیدن جمعیته توی اتاق مونده مامان فرانک با مانتو شلوار سیاه رنگش با روسری که عقب تر رفته
و چشماش چشمای بارونی و قرمز شده چادری که روی زمین مونده مامان سمت اون برمیگرده حق داره جا بخوره حق داره تعجب کنه و ماتش ببره که بپرسه: چند چند نفرین ؟
صداش بغض داره آیهان اخم داره .. جلو میاد و در اتاق رو میبنده رو به مامان فرانک لب میزنه: چه خبره؟ سرشماریه ؟
ینی چی چند نفریم؟ مامان فرانک وا رفته و بهراد تند سمت آیهان میره و آرنجش رو میگیره تا اون ادامه نده
آیهان آرنجش رو بیرون میکشه و مامان فرانک شاکی میگه : تویی؟ توی کثافت؟ آیهان ابرو بالا می ندازه و میبینم که از عصبانیت سرخ میشه.
میدونم میخواد از خجالت مامان فرانک در بیاد و می خواد دهن باز کنه فرزین اما تند میگه: مامانشه آیهان مادرشه
شاهین همینو میگه: آیهان داداش، نوه شه .. ! آیهان جا می خوره لپ هاش رو باد میکنه و میخواد خونسردیش برگرده!
سکوت میکنه از داد و بیداد خبری نیست عوضش نگاهش رو منحرف میکنه سمت من منی که چشمام خیاله خشک شدن نداره و زار…