دانلود رمان مروارید خونین از رایحه نظری
در مورد دختر مستخدم تنها و رنج دیدهای است که در خلال جنگ به اسارت یکی از ژنرال های ارتش دشمن درمیآید.
مقداری از متن رمان مروارید خونین :
-دیا…
در تاریکترین نقطهی زیرزمین، دستش را به زمین سنگی سرد گرفت و خود را عقبتر کشید. این صدا برایش تماماً دلهره به ارمغان میآورد و قلب کوچکش را از وحشت میتپاند.
– متأسفم کنت! قول میدم دیگه اشتباهی نکنم! هر کاری بگین انجام میدم کنت! هر کاری..
صدای محزون و لرزانش داخل آن چهاردیواری بدون پنجره اکو میشد و نگاهش روی چکمه های بلندی نشست که کمکم نزدیک میآمد و انتهای شلاق چرمی که روی زمین کشیده میشد.
چشمان درشت آسمانیرنگش میخواستند از حدقه خارج شوند و کنت در نهایت آمد و مقابل اویی که روی زمین افتاده بود با آرامش زانو زد.
-من هر کاری ازت نمیخوام دیا.
صدای دورگه و مردانه اش به نحسی صدای آن ناقوس مرگی بود که وقتی داشتند مادرش را دفن میکردند میشنید.
دستی بزرگ با انگشتانی کشیده، که دستکش چرم سیاهی هم احاطه شان کرده بود بالا آمد و زیر چانه ی دخترک نشست.
-گریه کن! فقط برام گریه کن!
لبهایش لرزید و به هق هق بدون اشک و بیصدایی افتاد.
مرد جوان مانند دیوانه ها چانه اش را فشرد و او را تا نزدیک صورت خود آورد.
-میخوام اشکهات رو ببینم!
دخترک هفت ساله را تکان سختی داد و بلندتر فریاد زد:
-گریه کن دیا!
آن شلاق بلند را یکبار بالا آورد و روی زمین زد. صدایی که ایجاد شد، تن نحیف دیا را به سختی لرزاند و اشکهایش یکی پس از دیگری جاری شدند.
انگشت شست دستی که زیر چانه اش بود، به آرامی یکی از گونه های سرخ او را نوازش کرد و کنت اینبار با رضایت گفت:
-آفرین دیا…
باد آرامی وزید و مژه های تیره ی بلندش را تکانی داد. پلکهایش که باز شد، آن خاطرات تیره و سیاه گذشته از پشت پرده ی چشمانش ناپدید شدند و نمایی از آسمان صاف آبی، دقیقاً به رنگ چشمان خودش مقابل نگاهش قرار گرفت. گهگاهی ابری تپل و سفید دیده میشد و با حس بوی علف های تازه زیر بدنش، نفس عمیقی گرفت.
جای مورد علاقه اش بود. انتهای تپه، لب دریاچه ی بزرگ کنار عمارت.
سرش را چرخاند و گل وحشی زرد رنگی از کنار دستش چید. ساعت های استراحت، از معدود زمانهایی بود که میتوانست به دور از افراد آن عمارت خاکستری برای خودش آرامش داشته باشد و درون دنیای رنگارنگ خیالیاش غرق شود.
-دیا!
اگنس از آن سمت دریاچه صدایش کرد و دیا صاف سرجای خود نشست.
-وقت نهاره دیا!
چشم که ریز کرد، توانست هیکل چاق او را که پیشبند سفیدی هم احاطه اش میکرد سمت مخالف ساحل سنگی تشخیص دهد. حتی از آن فاصله هم اخم های درهم و حالت طلبکارش از دستان به کمر زده مشخص بود.
با نفسی تند، خاک روی دامن بلند قهوه ای رنگش را تکاند و روسری سفید کوچکی که دور سرش بسته بود را مرتب کرد. فقط خدا میدانست چقدر از صدای این زن نفرت داشت.
به سرعت ایستاد و بدون توجه به موهای بلند تیره ای که باد جلوی صورتش میآورد، با غیض تشت چوبی را از روی زمین چنگ زد.
تا زمانی که دریاچه را دور بزند اگنس با همان حالت منتظرش ایستاد تا این فرصت عالی برای توبیخ او را از دست ندهد. دیا که نزدیک آمد، دماغ گوشتی اش را چینی داد و گفت:
-رفته بودی لباس پهن کنی یا چرت بزنی؟
دخترک سر پایین انداخته از کنار زن بداخلاق که به خاطر پوست سفیدش در مواقع عصبانیت صورتش شبیه گوجه ی درشت و رسیده ای میشد عبور کرد و به سمت عمارت خاکستری بزرگ و پر از پنجره های مستطیل قدم برداشت.
در همان حین هم با صدای همیشه ملایمش گفت:
-وقت استراحتم بود اگنس!
زن خرناسی کشید و دیا مجبور بود تا زمانی که به در پشتی مخصوص عبور و مرور کارکنان برسند و وارد آشپزخانه شوند غرغرهای او را بشنود.
در چوبی، کوچک ولی سنگین بود و دیا آن را با فشار آرنج های نحیفش هل داده خود را داخل آشپزخانه یافت که بوی غذا همه جا پیچیده بود.
نگاه که داخل فضای کمنور چرخاند، جز آشپز و مسئول اصطبل و پسر جوانش که به تازگی نوجوانی را پشت سر گذاشته بود و از تنها گاو موجود در طویله مراقبت میکرد، شخص دیگری را ندید.
حدود یک سالی میشد که کنتس خدمه ی اضافی را مرخص کرده بود. دقیقا چند ماه بعد از مرگ کنت و بالا گرفتن درگیری میان کروکس و الگار.
بدون توجه به پسرکی که به محض ورود دیا گونه هایش کمی رنگ گرفتند، پشت میز کهنه و موریانه زده نشست و آشپز همان لحظه کاسه و قاشقی چوبی مقابلش گذاشت.
پیرمرد و پسرش از قبل مشغول خوردن بودند و دیا زیر نگاه های دزدکی پسرک قاشقش را درون کدوی بخارپز و له شده اش فرو برد.
باز هم کدو!
در بهبوهه ی جنگ، کدو ارزانترین و فراوانترین ماده ی غذایی در کروکس به شمار میرفت و دیا در همان حین که قاشق را داخل دهانش میبرد، سر چرخاند و نگاهش روی سینی ناهار کنتس نشست. کنتس ورشکسته، بدون آنکه شوهر عیاش و قماربازش سرمایه ای واقعی برایش باقی بگذارد، مجبور بود به این بشقاب ساده و نوشیدنی کنارش قنائت کند تا حداقل چیزی برای حفظ ظاهر بماند و غرور پوشالی اش حفظ شود.
ولی آن تنها بشقاب گرم از خوراک گوشت برای دیا تبدیل به یک آرزوی بزرگ شده بود و اصلا یادش نمیآمد آخرین بار کی طعم گوشت را زیر دندان مزه کرده بود.
اگنس که هن هن کنان سینی را بلند کرد تا ببرد، دیا نگاه حسرت بارش را گرفت و کدویش را داخل دهان برد.
ناهار که تمام شد، خود را مشغول کمک به آشپز خارجی کرد که پوست تیره ای داشت و کنت در یکی از سفرهای دریایی اش او را با خود آورده بود.
-ممنون کانه! مثل همیشه خوشمزه بود.
مرد لبخندی زده سر تکان داد و با ملاقه ای که دستش بود محتویات قابلمه ی روی اجاق را همی زد.
-متأسفم که امروز هم کدو داشتیم. دستور کنتسه، باید از همه ی خرج های اضافی دوری کنیم.
دیا دست خودش نبود که آه بدبختی کشید. کاسه ها و قاشق های کثیف را داخل تشت بزرگ چوبی ریخت تا آن ها را بشورد.
-اندازه ی چند ماهه که جز کدو و نون چیز دیگه ای نخوردم کانه. من برعکس بقیه اینجا حتی مقرری هم نمیگیرم. کنتس فکر میکنه اگه فقط بهم جا و غذا بده لطف بزرگی در حقم کرده!
پیرمرد و پسرش از آشپزخانه بیرون رفتند و دیا از داخل دیگ بزرگی که داخلش آب در حال جوشیدن بود پارچ پری آب برداشت و روی ظرف های کثیف ریخت. سپس سه پایه ی کوتاهی از پشت در برداشت و مقابل تشت نشسته، با تکه ای کاه بافته مشغول شستن ظرفها شد.
-ولی من اینجا دارم اندازه ی دو نفر کار میکنم! کار اگنس فقط مراقبت از کنتسه، و من باید دست تنها از پس عمارت به این بزرگی بربیام!
حرصش را روی کاسه های چوبی خالی میکرد و در همان حین ناگهان چیزی مقابل چشمانش قرار گرفت.
ملاقه ای فلزی، که داخلش تکه گوشت بزرگی درون مایع خوش رنگ خوراک شنا میکرد و صدای آرام کانه از کنار دستش شنیده شد.
-اینو بیخبر از اگنس برای تو کنار گذاشتم.
برای لحظه ای آنقدر حس خوشحالی در تمام بدنش جریان یافت که تمام چیزهایی که سر دلش سنگینی میکرد فراموشش شد.
لب هایش از بغض لرزید و چشمان آبی روشن درشتش از حسی مانند قدردانی درخشید.
-این واقعا بهترین چیزیه که الان میتونم داشته باشم!
کاه بافته را روی زمین گذاشت و بدون معطلی تکه ی درسته را به دهان برد و سپس هر چه که داخل ملاقه بود را سر کشید. گونه های لاغرش از حس شادی مزه ای که برایش دل تنگ بود رنگ گرفت و مرد میانسال لبخندی برای شادی او زد.
ولی همان لحظه در داخلی آشپزخانه باز شد و هیکل درشت اگنس کل چارچوب را اشغال کرد.
-دیا!
بلافاصله به سرفه افتاد. خدایا! قسم میخورد صدای نحس این زن را گاهی در اعماق کابوسهایش میشنید!
محتویات دهانش را جویده نجویده با فشار قورت داد و رویش سمت اگنس چرخید.
-بله؟
صدایش خشدار و چشمانش هم تر و قرمز بود.
اگنس تک پله ی زیر در را پایین آمد و در حالی که تکه ای کاغذ را نشان دیا میداد گفت:
-باید بری به شهر. کنتس به استاد کفاش لزور سفارش کفش داده بود. کفشها رو تحویل بگیر و برگرد!