دانلود رمان مقلوب از منا امین سرشت
پیوند اعضا و اهدای عضو
مقداری از متن رمان مقلوب :
-تا حالا به معنی اسمت فکر کردی؟
فکر کردن نمیخواست. از زمانی که توانستم یاد بگیرم و بخوانم، معنی اسمم را میدانستم. بیحرف سر تکان دادم.
لبخند نیمبندی زد.
-دیار… سرزمین… وطن… جایی که آدم میتونه اونجا آرامش پیدا کنه… راحت زندگی کنه… خودش رو متعلق به اونجا بدونه… درسته؟!
باز هم در سکوت سر جنباندم.
نفس پری کشید و تلخ لب زد:
-سیوچهارپنج ساله که دارم زندگی میکنم، اما هیچ جای این دنیا آرامش نداشتم، با یه قلب وحشی که همه جا نشونم میداد آرامش معنایی نداره. نه تو خونهم، نه پیش خانوادهم، نه اینجا، نه تو سفر، نه خارج از کشور… هیچ جا… هیچ جای دنیا این قلب آروم نمیگرفت.
انگشتش را چسبانده بود به سمت چپ سینهاش و نگاه من هم همان جا روی انگشتش ثابت مانده بود. قدمی به جلو برداشت… نزدیکم شد. با هر قدمی که جلو آمد، سر من هم ذرهای بالا رفت تا زمانی که کاملاً چهره به چهرهی هم قرار گرفتیم. سر من به بالا و نگاه او کمی رو به پایین بود، درست و مستقیم به چشمهای خیس و متحیرم.
-دیار!… تو با اومدنت… با حضورت توی زندگیم… درست مثل اسمت برام آرامش آوردی…
این بار کف دستش را کامل به سینه چسباند و مسخکننده لب زد:
-این قلبی که داره تو سینهم میکوبه… آرومتر از هر وقتیه… آرومتر از تمام این سالها… انگار سرزمین و دیارش رو پیدا کرده.
***
-حق نداری چیزیت بشه… فهمیدی؟! باید از روی این تخت بلند شی، سالم و سرحال… باید بیای و بهم بگی چرا این کار رو باهام کردی!
پشت دستم را عصبی به چشمهایم کشیدم تا اشکهای لعنتی را پس بزنم. بغض داشت خفهام میکرد، داشت جانم را میگرفت. گلویم را فشار دادم و نالیدم:
-این قلبی که تو سینهی تو داره میزنه، همهی سهم من از زندگیه گرشا!… به خاطر دِینی که به گردنته باید سالم نگهش داری… فهمیدی؟!
***
هرچه به سمت انتهای راهرو قدم برمیداشتم تمامی نداشت. ته آن راهروی خلوت، سکوتی به رنگ مرگ پرواز میکرد. دو در به هم چسبیده، با یک علامت بزرگ ورود ممنوع که بدقوارگیاش بدجور توی چشمم میزد روبهرویم قرار داشت. اصلاً من اینجا چه کار میکردم؟ سکوت راهرو با صدای زنی که پشت بلندگو تند و شتابزده چیزی میگفت که مغز ارور دادهی من معنیاش را نمیفهمید، شکست و بلافاصله چند زن و مرد سفیدپوش و سورمهای پوش از کنارم رد شدند. حتی یکی دو نفرشان به من تنه زدند، بس که حضورم آن جا ناملموس بود و به آن فضا نمیآمد. همهشان از بین دو لنگه در انتهای راهرو رد شدند و باز همهجا ساکت شد.
بالاخره رسیدم. دستم را روی شیشهی مات گذاشتم، شاید کسی دلش به حال من هم بسوزد و در را برایم باز کند. برای منی که آن لحظه فقط دلم میخواست یک نفر، از پشت آن در بیرون بیاید و بگوید«برای چه اینجایی؟» یا «کسی که به دنبالش آمدی حالش خوب است». بگوید حال آن مریضی که خوابیده روی یکی از تختهای سفت و بدقوارهی آن بخش، خوب شده، چشمهایش را باز کرده و تا چند ساعت دیگر مرخص خواهد شد.
مدت ایستادنم پشت آن در را نمیتوانستم تخمین بزنم اما پاهایم خشک شده بودند. دستهایم سِر بودند و هنوز هم رد اشک خشک شده را روی صورتم و شوری باقی مانده از آنها را روی لبهایم حس میکردم. چندنفر از کنارم رد شدند و نگاه ترحمآمیزشان را به من دوختند. به منی که مات مانده بودم و چیزی نمیفهمیدم. احتمالاً با خودشان فکر میکردند دیوانه شدهام. درست بود. من یک دیوانهی از دنیا بریده بودم که فقط و فقط میخواستم یک خبر از آدم خوابیده توی آن بخش بشنوم تا بتوانم بار دیگر نفسی راحت بکشم. همه چیز به طرز وحشتناکی آرام بود به جز تپشهای قلب من که از وهم این آرامش بیجا بیشتر و بیشتر میشد و حس میکردم دنیا دور سرم به دوران افتاده.
رویه را عوض کردم. سعی کردم آرامش آنجا را به فال نیک بگیرم. به خودم امیدواری میدادم که هجوم لحظاتی قبل آن همه دکتر و پرستار به پشت این در و داخل این بخش، به من و بیمارم ربطی نداشته. همان موقع درهای مات و کدر الکتریکی بخش با صدای آرامی باز شدند. بی اراده خودم را عقب کشیدم و بالاخره یک نفر از آنجا بیرون آمد. یکی که نگاههایش به اطراف بیهدف بود و انگار فقط برای هواخوری بیرون آمده. خب مشخص بود! کسی آنجا انتظار من را نمیکشید. قدمهای خشکم را تکان دادم تا به سمتش بروم. متوجهم شد و نگاهش رنگی از تعجب گرفت. احتمالاً چهرهام خیلی رقتانگیز بود که هرکس من را میدید این شکلی نگاهم میکرد. لبهای خشک و بههم چسبیدهام را به جان کندن تکان دادم و از او که انگار منتظر بود تا من اعلام موجودیت کنم پرسیدم:
-مَر… مریض من… خوبه؟… به هوش… اومد؟
نگاه مرد جوان و سپیدپوش هنوز هم متعجب و تا حدی گنگ بود. انگار که با همهی گیجیاش بخواهد بپرسد «مریض تو دیگر کیست؟». سوالی که به شکلی مؤدبانهتر به زبان آورد:
-نام، نام خانوادگی؟
نفهمیدم آن اسمی که از بین لبهایم بیرون آمد را واقعاً درست ادا کرده بودم یا نه. ثانیهای سکوت کرد و پشت سرش خیلی جدی و آمرانه پرسید:
-همراه دیگهای هم باهاتون هست؟
همراه؟ همراهانم را راه ندادند. همراه اصلیام هم که پیش خودشان بود و داشت با مرگ دست و پنجه نرم میکرد. دیگر چه کسی میخواست من را همراهی کند؟ اصلاً چه کسی میتوانست من را با آن حالم همراهی کند؟ دستهای لرزانم بی اراده به لبههای روپوش سفید او چسبید و انگشتانم مشت شد.
-چرا چیزی نمیگین؟ همراه میخواین چیکار؟ من خودم اینجام و دارم ازتون سوال میکنم.
مرد با جدیت دستهایش را روی مچهای بیرمقم گذاشت و به نرمی دستهایم را از یقهاش جدا کرد. سیبکش به وضوح بالا و پایین شد. من این حرکت را از بر بودم و میدانستم این یعنی یک چیزی این میان درست نیست. اما با اصرار زل زدم به چشمهایش که انگار هنوز مطمئن نبود که باید جوابم را بدهد یا نه. شاید فکر میکرد من توان شنیدن و هضم خبری که آماده به نقل روی زبانش نگه داشته بود را ندارم. منتظر بودم تا لب باز کند، لبهایی که وقتی بالاخره از هم فاصله گرفتند همان لحظه دعا کردم کاش مرده بودم و هیچ وقت آن جمله را از میان لبهایش نمیشنیدم. آن جملهی منحوس و خانه خرابکن را. کاش اصلاً آنجا نبودم، آنجا نایستاده بودم. کاش من همراهش نبودم…
شنیدن آن جمله تهماندهی انرژیام را مثل سیاهچالهای در خودش بلعید و نابودم کرد. دیگر در این دنیا جایی برای من نبود. چشمهایم را با میل و ارادهی خودم بستم روی تمام بازیهایی که سرنوشت با من راه انداخته بود. احساس معلق بودن، هر آنچه که آن لحظه شنیدم را به آنی با خودش شست و برد. من ماندم و آن صفحهی سفیدی که جلوی چشمهایم باز شد. چیزی شبیه به ابدیت!
مطالب مرتبط:
دانلود رمان جان آسای از منا امین سرشت
دانلود رمان حوای شیرین از منا امین سرشت